گفتگوئی با یهودیان
۱۸ آذر ۱۳۸۶

 مقدّمۀ تاریخی

برطبق تورات مقدّس "در ابتدا خدا آسمان ها و زمین را آفرید ..."[1] و خدا هرچه ساخته بود دید و همانا بسیار نیکو بود و شام بود و صبح بود روز ششم... "[2] و در روز هفتم خدا از همه کار خود که ساخته بود فارغ شد[3] و در روز هفتم از همه کار خود که ساخته بود آرامی گرفت. پس خدا روز هفتم را مبارک خواند و آنرا تقدیس نمود زیرا که در آن آرام گرفت از همه کار خود که خدا آفرید و ساخت"[4]

پس از شرح خلقت آدم و حوّا زندگانی نوح و ابراهیم و لوط و اسحق و یعقوب و یوسف و اسرائیل در باب دوم از سِفر خروج آیۀ 1 به بعد می فرماید:

و شخصی از خاندان لاوی رفته یکی از دختران لاوی را بزنی گرفت و آن زن حامله شده پسری بزاد و چون او را نیکو منظر دید ویرا سه ماه نهان داشت و چون نتوانست او را دیگر پنهان دارد تابوتی از نی برایش گرفت و آنرا به قیر و زُفت اندوده طفل را در آن نهاد و آنرا در نیزار بکنار نهر گذاشت و خواهرش از دور ایستاد تا بداند او را چه می شود و دختر فرعون برای غسل به نهر فرود آمد و کنیزانش بکنار نهـــر می گشتند پس تابوت را در میان نیزار دیده کنیزک خویش را فرستاد تا آنرا بگیرد و چون آنرا بگشاد طفل را دید و اینک پسری گریان بود پس دلش بر وی بسوخت و گفت این از اطفال عبرانیانست و خواهر وی بدختر فرعون گفت آیا بروم و زنی شیرده را از زنان عبرانیان نزدت بخوانم تا طفل را برایت شیر دهد دختر فرعون بوی گفت برو پس آن دختر رفته مادر طفل را بخواند و دختر فرعون گفت این طفل را ببر و او را برای من شیر بده و مزد تو را خواهم داد. پس آن زن طفل را برداشته بدو شیر می داد و چون طفل نموّ کرد ویرا نزد دختر فرعون برد و او را پسر شد و ویرا موسی نام نهاد زیرا گفت او را از آب کشیدم. و واقع شد در آن ایّام که چون موسی بزرگ شد نزد برادران خود بیرون آمد و بکارهای دشوار ایشان نظر انداخته شخصی مصری را دید که شخصی عبرانی را که از برادران او بود می زند. پس بهرطرف نظر افکنده چون کسی را ندید آن مصری را کشت و او را در ریگ پنهان ساخت. و روز دیگر بیرون آمد که ناگاه دو مرد عبرانی منازعه می کنند پس بظالم گفت چرا همسایۀ خود را می زند. گفت کیست که تو را بر ما حاکم یا داور ساخته است مگر تو می خواهی مرا بکُشی چنانکه آن مصری را کُشتی پس موسی ترسید و گفت یقیناً این امر شیوع یافته است و چون فرعون این ماجرا را بشنید قصد قتل موسی کرد و موسی از حضور فرعون فرار کرده در زمین مدیان ساکن شد و بر سر چاهی بنشست، و کاهن مدیان را هفت دختر بود... و او دختر خود صفوره را به موسی داد... (باب سیم) و امّا موسی گلّۀ پدرزن خود بَترون کاهن مدیان را شبانی می کرد و گلّه را بدان طرف صحرا راند و بحوریب که جبل الله باشد آمد و فرشتۀ خداوند در شعلۀ آتش از میان بوته بر وی ظاهر شد، و چون او نگریست اینک آن بوته به آتش مشتعلست امّا سوخته نمی شود. و موسی گفت اکنون بدانطرف شوم و این امر غریب را ببینم که بوته چرا سوخته نمی شود. چون خداوند دید که برای دیدن مایل بدانسو می شود خدا از میان بوته به وی ندا در داد و گفت ای موسی ای موسی گفت لبیّک. گفت بدینجا نزدیک مَیا، نعلین خود را از پایهایت بیرون کن زیرا مکانیکه در آن ایستاده ای زمین مقدّس است، و گفت من هستم خدای پدرت، خدای ابراهیم و خدای اسحق و خدای یعقوب... پس اکنون بیا تا تو را نزد فرعون بفرستم و قوم من بنی اسرائیل را از مصر بیرون آوری... و خدا باز بموسی گفـــت به بنی اسرائیل چنین بگو یَهُوَه خدای پدران شما خدای ابراهیم و خدای اسحق و خدای یعقوب مرا نزد شما فرستاده، اینست نام من تا ابدالآباد و اینست یادگاری من نسلاً بعد نسل.

معجزات حضرت موسی

و موسی در جواب گفت همانا مرا تصدیق نخواهند کرد و سخن مرا نخواهند شنید بلکه خواهند گفت یَهُوَه بر تو ظاهر نشده است. پس خداوند بوی گفت آن چیست در دست تو گفت عصا، گفت آنرا برزمین بینداز و چون آنرا بر زمین انداخت ماری گردید و موسی از نزدش گریخت. پس خداوند به موسی گفت دست خود را دراز کن و دُمَش را بگیر پس دست خود را دراز کرده آنرا بگرفت که در دستش عصا شد. تا آنکه باور کند که یَهُوَه خدای پدران ایشان خدای ابراهیم خدای اسحق و خدای یعقوب بتو ظاهر شد. و خداوند دیگر باره وی را گفت دست خود را در گریبان خود بگذار چون دست بگریبان خود برد و آنرا بیرون آورد اینک دست او مثل برف مبرود شد پس گفت دست خود را باز بگریبان خود بگذار، چون دست بگریبان خود باز برد و آنرا بیرون آورد اینک مثل سایر بدنش باز آمده بود. و واقع خواهد شد که اگر ترا تصدیق نکنند و آواز آیت نخستین را نشنوند همانا آواز آیت دوم را باور خواهند کرد، و هرگاه این دو آیت را باور نکردند و سخن ترانشنیدند آنگاه از آب نهر گرفته بخشکی بریز و آبی که از نهر گرفتی بر روی خشکی بخون مبدّل خواهد شد. پس موسی بخداوند گفت ای خداوند من مردی فصیح نیستم نه در سابق و نه از وقتی که به بندۀ خود سخن گفتی بلکه بطئی الکلام و کندزبان. خداوند گفت کیست که زبان به انسان داد و گنگ و کر و بینا و نابینا را که آفرید آیا نه من که یَهُوَه هستم. پس الآن برو و من با زبانت خواهم بود و هرچه باید بگوئی ترا خواهم آموخت.

گفت استدعا دارم ای خداوند که بفرستی بدست هرکه می فرستی، آنگاه خشم خداوند بر موسی مشتعل شد و گفت آیا برادرت هارون لاوی را نمی دانم که او فصیح الکلام است و اینک او نیز باستقبال تو بیرون می آید و چون تو را ببیند در دل خود شاد خواهد گردید. و بدو سخن خواهی گفت و کلام را بزبان وی القا خواهی کرد و من با زبان تو و با زبان او خواهم بود و آنچه باید بکنید شما را خواهم آموخت...

پس موسی و هارون رفته کلّ مشایخ بنی اسرائیل را جمع کردند، و هارون همۀ سخنانی راکه خداوند به موسی فرموده بود باز گفت و آیات را بنظر قوم ظاهر ساخت و قوم ایمان آوردند و چون شنیدند که خداوند از بنی اسرائیل تفقّد نموده و به مصیبت ایشان نظر انداخته است بروی در افتاده سجده کردند.[5]

آنگاه موسی و هارون نزد فرعون رفتند و آنچه خداوند فرموده بود کردند و هارون عصای خود را پیش روی فرعون و پیش روی ملازمانش انداخت و اژدها شد. و فرعون نیز حکیمان و جادوگران را طلبید و ساحران مصر هم به افسونهای خود چنین کردند. هریک عصای خود را انداختند و اژدها شد ولی عصای هارون عصاهای ایشان را بلعید و دل فرعون سخت شد و ایشان را نشنید چنانکه خداوند گفته بود... (آیۀ 19 به بعد) و خداوند بموسی گفت به هارون بگو عصای خود را بگیرد دست خود را بر آبهای مصر دراز کن بر نهرهای ایشان و جویهای ایشان و دریاچه های ایشان و همۀ حوضهای آب ایشان تا خون شود و در تمامی زمین مصر در ظرف چوبی و ظروف سنگی خون خواهد بود...و تمامی آب نهر بخون مبدّل شد و ماهیانی که در نهر بودند مُردند و نهر بگندید و مصریان از آب نهر نتوانستند نوشید و در تمامی زمین مصر خون بود... و بعد از آنکه خداوند نهر را زده بود هفت روز سپری شد.[6]

پس چون هارون دست خود را بر آبهای مصر دراز کرد وزغها برآمده زمین مصر را پوشانیدند... آنگاه فرعون موسی و هارون را خوانده گفت نزد خداوند دعا کنید تا وزغها را از من و قوم من دور کند و قومرا رها خواهم کرد تا برای خداوند قربانی گذرانند... و موسی در بارۀ وزغهائیکه بر فرعون فرستاده بود نزد خداوند استغاثه نمود و خداوند موافق سخن موسی عمل نمود و وزغها از خانه ها و از دهات و از صحراها مردند و آنها را توده توده جمع کردند و زمین متعفّن شد... امّا فرعون... دل خود را سخت کرد و بدیشان گوش نگرفت چنانکه خداوند گفته بود... پس ... هارون دست خود را با عصای خویش دراز کرد و غبار زمین را زد و پشه ها بر انسان و بهائم پدید آمد زیرا که تمامی غبار زمین در کلّ ارض مصر پشّه ها گردید... و پشّه ها بر انسان و بهائم پدید شد... امّا فرعون را دل سخت شد که بدیشان گوش نگرفت... و خداوند ... انواع مگسهای بسیار بخانۀ فرعون و بخانه های بندگانش و تمامی زمین مصر فرستاد و زمین از مگسها ویران شد... امّا در این مرتبه نیز فرعون دل خود را سخت ساخته قوم را رهائی نداد[7] 

پس در فردا خداوند این کار را کرد و همۀ مواشی مصریان مردند و از مواشی بنی اسرائیل یکی هم نمرد... امّا دل فرعون سخت شده قوم را رهائی نداد، و خداوند بموسی و هارون گفت از خاکستر کوره مشتهای خود را پر کرده بردارید و موسی آنرا بحضور فرعون بسوی آسمان برافشاند و غبار خواهد شد بر تمامی زمین مصر و سوزشی که دملها بیرون آورد بر انسان و بر بهائم در تمام زمین مصر خواهد شد... و خداوند دل فرعون را سخت ساخت که بدیشان گوش نگرفت...و خداوند بموسی گفت دست خود را بسوی آسمان دراز کن تا در تمامی مصر تگرگ بشود بر انسان و بر بهائم و برهمۀ نباتات صحرا در کلّ ارض مصر... فقط در زمین جوشن جائیکه بنی اسرائیل بودند تگرگ نبود... فرعون... باز گناه ورزیده دل خود را سخت ساخت... بنی اسرائیل را رهائی نداد...[8]

... (باب دهم آیۀ 13 به بعد"پس موسی عصای خود را بر زمین مصر دراز کرد... باد شرقی ملخها را آورد و ملخها بر تمامی زمین مصر برآمدند و درهمۀ حدود مصر نشستند بسیار سخت که قبل از آن چنین ملخ ها نبود و بعد از آن نخواهد بود... همۀ نباتات زمین و همۀ میوۀ درختان را که از تگرگ باقی مانده بود خوردند... امّا خداوند دل فرعون را سخت گردانید که بنی اسرائیل را رهائی نداد... تاریکی غلیظ در تمامی مصر تا سه روز پدید آمد و یکدیگر را نمی دیدند... لیکن برای جمیع بنی اسرائیل در مسکنهای ایشان روشنائی بود... و خداوند دل فرعون را سخت گردانید که از رهائی دادن ایشان ابا نمود...(آیۀ 27) (باب 11 آیۀ 5 به بعد) هر نخست زاده که در زمین مصر باشد از نخست زادۀ فرعون که بـــــــــــــــر تختش نشسته است تا نخست زادۀ کنیزی که در پشت دستاس باشد و همۀ نخست زادگان بهائم خواهند بود... و خداوند بموسی گفت فرعون بشما گوش نخواهد گرفت تا آیات من در زمین مصر زیاد شود..." (سطر آخر) "واقع شد که خداوند در همان روز (عید فصح) بنی اسرائیل را (ششصد هزار مرد پیاده سوای اطفال، پس از 43 سال که در مصر بودند) با لشکرهای ایشان از زمین مصر بیرون آورد" (سِفر خروج باب 12 آیۀ 51)

پس (فرعون) عرّابۀ خود را بیاراست و قوم خود را با خود برداشت و ششصد عرّابه برگزیده داشت و همۀ عرّابه های مصر را و سرداران را بر جمیع آنها... بنی اسرائیل را تعاقب کرد... و خداوند به موسی گفت چرا نزد من فریاد می کنی بنی اسرائیل را بگو که کوچ کنند و امّا تو عصای خود را بر افراز و دست خود را بر دریا دراز کرده آنرا منشّق کن تا بنی اسرائیل از میان دریا بر خشکی راه سپر شوند.

... پس موسی دست خود را بر دریا دراز کرد و خداوند دریا را بباد شرقی شدید تمامی آنشب برگردانیده دریا را خشک ساخت و آب منشّق گردید و بنی اسرائیل در میان دریا بر خشکی می رفتند و آبها برای ایشان بر راست و چپ دیوار بود... و خداوند بموسی گفت دست خود را بر دریا دراز کن تا آبها بر مصریان برگردد و بر عرّابها و سواران ایشان... و خداوند مصریان را در میان دریا نیز برانداخت و آبها برگشته عرّابها و سواران و تمام لشکر فرعون را که از عقب ایشان بدریا در آمده بودند پوشانید که یکی از ایشان هم باقی نماند...[9]

(سِفر خروج باب هفدهم آیۀ 5 به بعد) "خداوند بموسی گفت پیش روی قوم برو (که همه تشنه بودند) و بعضی از مشایخ اسرائیل را با خود بردار و عصای خود را که بدان نهر را زدی بدست خود گرفته برو... و صخره را خواهی زد تا آب از آن بیرون آید و قوم بنوشند. 

پس موسی بحضور مشایخ اسرائیل چنین کرد و آن موضع را مَسّه و مَریبه نامید... پس عمالیق آمده در رفیدیم با اسرائیل جنگ کردند...(باب 17 آیۀ 9) و موسی بیوشع گفت... بامدادان من عصای خود را بدست گرفته بر قلّۀ کوه خواهم رفت... چون موسی دست خود را می افراشت اسرائیل غلبه می کردند و چون دست خود را فرو می گذاشت عمالیق چیره می شدند. و دستهای موسی سنگین شد پس ایشان سنگی گرفته زیرش نهادند که بر آن بنشیند و هارون و هور یکی از اینطرف و دیگری از آنطرف دستهای او را بر می داشتند و دستهایش تا غروب آفتاب برقرار ماند و یوشع عمالیق و قوم او را بدم شمشیر منهزم ساخت. (باب 17 آیۀ 13)  

(سِفر خروج باب 24 آیۀ 18) "و موسی بمیان ابر داخل شده بفراز کوه (سینا) برآمد و موسی چهل روز و چهل شب در کوه ماند"

(سِفر اعداد باب 16 آیۀ 23 به بعد) "و خداوند موسی را خطاب کرده گفت جماعت را خطاب کرده و بگو از اطراف مسکن قورَح و دانان و ابیرام (که نافرمانی کرده اند) دور شوید... و موسی گفت اگر خداوند چیز تازه بنماید و زمین دهان خود را گشاده ایشان را با جمیع مایملک ایشان ببلعد که بگو زنده فرو روند آنگاه بدانید که این مردمان خدا را اهانت نموده اند. و چون از گفتن همۀ این سخنان فارغ شد زمینی که زیر ایشان بود شکافته شد و زمین دهان خود را گشوده ایشان را و خانه های ایشان و همۀ کسانرا که تعلق به قورّح داشتند با تمامی اموال ایشان بلعید... (سِفر اعداد باب 16 آیۀ 32)

(باب 16 سِفر اعداد آیۀ 48 به بعد) (توقّف کردن وبا) "واو (هارون بفرمان موسی) در میان مردگان و زندگان ایستاد و وبا باز داشته شد و عدد کسانیکه از وبا مردند چهارده هزار و هفتصد بود سوای آنانیکه در حادثۀ قورَح هلاک شدند. پس هارون نزد موسی بدر خیمۀ اجتماع برگشت و وبا رفع شد".

(سِفر اعداد باب 20 آیۀ 10) "پس موسی عصا را از حضور خداوند چنانکه او را فرموده بود گرفت و موسی و هارون جماعت را پیش صخره جمع کردند... و موسی دست خود را بلند کرده صخره را دومرتبه با عصای خود زد و آب بسیار بیرون آمد که جماعت و بهائم ایشان نوشیدند (آب مَریبه)"

(سِفر اعداد باب 21 آیۀ 9) "پس موسی مار برنجینی ساخته بر سر نیزه بلند کرد و چنین شد که اگر مار کسی را گزیده بود بمجرّد نگاه کردن بر آن مار برنجین زنده می شد"

(سِفر تثنیه باب 9 آیۀ 9) "هنگامیکه من بکوه برآمدم تا لوح های سنگ یعنی لوح های عهدیرا که خداوند با شما بست بگیرم آنگاه چهل روز و چهل شب در کوه ماندم نه نان خوردم و نه آب نوشیدم" (دو دفعه ) آیۀ 11 "و مثل دفعۀ اوّل 40 روز و 40 شب بحضور خداوند بروی در افتادم نه نان خوردم و نه آب نوشیدم بسبب همۀ گناهان شما که کرده و کار ناشایسته که در نظر خداوند عمل نموده خشم او را بهیجان آوردید" تثنیه باب 9 آیۀ 18)

توضیح در بارۀ معجزات

بطور خلاصه مطابق نصوص مذکوره در توراة معجزات حضرت موسی را می توان چنین خلاصه نمود:

اوّل - تبدیل عصای آنحضرت به مار.

دوم - تبدیل رنگ دست آنحضرت به سفیدی مانند برف (ید بیضاء)

سوم – تبدیل آب به خون

چهارم – القاء کلام حقّ به موسی و برادرش هارون (شرکت در نبوّت)

پنجم - مقابله و روبرو ساختن مخالفین و دشمنان با عوامل و آثاری از قبیل وزغ، پشّه، مگس، قتل بهائم و مواشی آنان، ایجاد غبار و دُمَل پوست، آوردن تگرگ، ملخ، ایجاد تاریکـی در روز، قتــل نخست زاده های آنان، منشّق نمودن آب دریا برای عبور بنی اسرائیل و هلاک و غرق نمودن لشکریان فرعون، خروج آب از صخره و سنگ برای پیروان، با نیروی دست وسیلۀ غلبۀ اسرائیل بر مخالفان شدن، دو مرتبه چهل روز و چهل شب در کوه تشنه و گرسنه ماندن، شکافته شدن زمین و بلعیدن مخالفین و دشمنان، توقّف کردن وبا برای پیروان بوسیلۀ هارون پس از مرگ چهارده هزار و هفتصد نفر، نجات مار گزیده ها بوسیلۀ مشاهده کردن مار برنجین مصنوع آنحضرت.

پُرواضح است که همۀ این آیات و معجزات جنبۀ تشابه و تمثیل Symbolic, Figurative  داشته و در حقیقت از متشابهات توراة مقدّس است نه از محکمات. بر هر انسان ذی بصر و عاری از تمسّک و تشبّث به ظواهر کلمات معلوم و واضح است که انجام این وقوعات و معجزات بحسب ظاهر امکان پذیر نبوده و نخواهد بود لهذا بایستی تمام این محسوسات را بردای معقولات آراست تا قابل قبول همگان گردد.

حضرت عبدالبهاء در مفاوضات مبارک فصل ( یو ) می فرماید:

معلومات انسانی منقسم به دو قسم است. قسمتی معلومات محسوسه است یعنی شییء که چشم و یا گوش و یا شامه و یا ذائقه و یا لامسه ادراک نماید آنرا محسوس نامند. مثلاً این آفتاب محسوس است زیرا دیده می شود این را محسوس گویند و همچنین اصوات محسوس است زیرا گوش می شنود و روائح محسوس است زیرا مشموم است... امّا قسم دیگر از معلومات انسانی معقولات است یعنـــــــــــــــی حقائق معقوله است که صورت خارجیّه ندارد و مکان ندارد و غیر محسوسه است مثلاً قوّۀ عقل محسوس نیست و صفات انسانیّه بتمامها محسوس نیست بلکه حقائق معقوله است. و همچنین حُبّ نیز حقیقت معقوله است محسوسه نیست زیرا این حقایق را گوش نشنود چشم نبیند شامه استشمام نکند ذائقه نچشد لامسه ادراک ننماید... و همچنین نفس طبیعت نیز حقیقت معقوله است نه محسوسه و همچنین روح انسانی حقیقت معقوله است نه محسوسه. و چون خواهی که این حقایق معقوله را بیان نمائی مجبور بر آنی که در قالب محسوس افراغ نمائی و بیان کنی زیرا در خارج جز محسوس نیست... مثلاً حزن و سرور از امور معقوله است و چون آن کیفیّت روحانیّه را بیان خواهی گوئی دلم تنگ شد یا قلبم گشایش یافت و حال آنکه در روح انسان و قلب نه تنگی حاصل و نه گشایش بلکه کیفیّتی روحانی است. چون بیان خواهی مجبوری که بصورت محسوسه بیان کنی مثلاً می گوئی فلان شخص خیلی ترقّی کرد و حال آنکه در مقام و محلّش باقی و برقرار. و فلان کس مقامش عالی شد و حال آنکه آن شخص مثل سایر اشخاص بر زمین را ه می رود. ولی این علّو و ترقّی یک کیفیّت روحانی است و حقیقت معقوله است چون بیان خواهی مجبوری بصورت محسوسه بیان کنی چه که در خارج جز محسوس نیست. مثلاً علم را به نور تأویل کنی و جهل را به ظلمت. حال ملاحظه نمائید آیا علم نور محسوس است و یا جهل ظلمت محسوسه؟ ابداً چنین نیست فقط یک کیفیّت معقوله ایست وقتی که در خارج بیان خواهی علم را نور، جهل را ظلمت خوانی و گوئی که قلب من تاریک بود بعد روشن شد... مثلاً در توراة است خدا در عمودی از نار ظاهر شد حال مقصد این صورت محسوسه نیست بلکه یک حقیقت معقوله است که در صورت محسوسه بیان شده است... مثلاً در فارسی و عربی تعبیر می شود که زمین خواب بود بهار آمد بیدار شد یا زمین مرده بود بهار آمد زنده گشت این تعبیر تمثیلی است و تشبیه و تأویل در عالم معانی...

بنابراین می توان چنین تعبیر کرد که مقصود از حیات و زندگی حیات ایمانی و روحانی و مقصود از ممات و مرگ ممات روحانی و بُعد از حقّ بوده است. زندگی واقعی عبارت از ایمان است و مرگ واقعی کفر و دشمنی با حقّ و عدم تسلیم شدن در مقابل اوامر الهی است. در عبور از دریا آب برای مؤمنین بمنزلۀ عذب فرات و وسیلۀ حیات بوده و همان آب برای اعداء و مخالفین مصداق ماء صدید ظنون و اوهام و باعث غرق آنان در اَبحر شرک بوده است. چه وزغ و پشّه و ملخ و مگس و غبار و دُملی خطرناکتر و شدیدتر از کفر و بُعد از حقّ و گرفتاری هوی و هوس و انهماک در شهوات نفسانی می باشد؟ همۀ این تشابهات و تجسّمات نمونه و مثالی Symbol از اثرات نافرمانی و عدم ایمان به مظهریّت حضرت موسی و اجرای اوامر حضرتش بوده است. آنانکه با حضرتش مخالفت نمودند در اَبحر شرک مستغرق شدند و آنانکه مبغوض حقّ را محبوب خود دانسته اند و دشمن آنحضرت را دوست خود گرفته اند غافل از آنند که زمین خدا از آنان بیزار است و اشیاء آن از آنان در گریز بوده و بسبب آن زمین دهن باز کرده و آنان را در تیه مرگ و ضلالت انداخته و گرفتار مرگ روحانی و ایمانی نموده است. بجای آنکه با نیروی ایمان و ایقان در فضای قدس لامکان پرواز نمایند بسبب گرفتاری در شهوات و تمسّک به دسائس و وساوس مادّی و زمینی در قعر زمین جا گرفته اند.

منظور از انداختن عصا و تبدیل آن به مار ارائۀ دلائل حقّانیّت حضرتش به فرعون و کاهنان او بوده و تبدیل عصای کَهَنه به مار نیز تشابهی از دلیل پرداختن و مجادله نمودن آنان با حضرت موسی است و بلعیده شدن مارهای آنان بوسیلۀ مار عصای آنحضرت دلیل بر غلبه و تفوّق براهین آنحضرت بر مستمسک های پوچ و بیمعنی کَهَنه بوده است.

ید بیضاء و سفید و درخشان شدن دست آنحضرت نمونه و مثالی از اوامر و نصایح و هدایت های آنحضرت به فرعون و کَهَنه است که می توانست باعث تلاءلوء و روشنائی قلوب آنان بنور ایمان و ایقان گردد که متأسّفانه آنان بسبب دل بستن بخاکدان ترابی و انهماک در شهوات نفسانی از فیض جمال باقی محروم گشتند.

تبدیل آب به خون نیز نمونه و مثالی از محرومیّت اعداء حقّ از آشامیدن آب زلال اوامر و احکام آنحضرت بوده که برای آنان به خون غیرقابل استفاده و موجد تعفّن و بیماری تبدیل گردیده است.

همۀ آن تمثیلات و تشابهات حاکی از مبارزۀ حقّ با باطل و بالنتیجه فائق آمدن و غلبۀ کلام حقّ است. رفتن حضرت موسی به کوه طور و مشاهدۀ یَهُوه بصورت کُرۀ آتشین و نور و انتصاب آنحضرت به پیغمبری از طرف خدا و سپس مکالمات متعدّد حضرت موسی با خدا و استفاده از راهنمائی های حقّ در تمام دوران هجرت و مسافرت و آوارگی قوم اسرائیل و راه رفتن خدا بالای سر آنان همه و همه نشانه و رمزی (Symbolisme)  از ارتباط آنحضرت با حقّ است که این ارتباط بصورت این تشابهات تجسّم و تمثّل یافته و این تجسّم در هر دیانتی بشکلی توضیح و توجیه گردیده که همۀ آنها را نمی توان بصورت ظاهر قبول نمود و ناچار بایستی به تأویل و تفسیر با راهنمائی خود انبیاء متوسّل شد.

در دور حضرت موسی برطبق توراة خداوند این ارتباط و مکالمه را نه فقط با حضرت موسی بلکه با هارون و بلعام و حتّی با سایر مردم نیز داشته است. مثلاً:

(سِفر اعداد باب 23 آیۀ 4 به بعد) "و خدا بلعام را ملاقات کرد و او ویرا گفت هفت مذبح برپا داشتم و گاوی و قوچی بر هر مذبح قربانی کردم. خداوند سخنی بدهان بلعام گذاشته گفت نزد بالاق برگشته چنین بگو... چگونه لعنت کنم آنرا که خدا لعنت نکرده است و چگونه نفرین نمایم آنرا که خداوند نفــــرین ننموده است. زیرا از سر صخره ها او را می بینم و از کوهها او را مشاهده می نمایم..." (بلعام نه فقط با خدا صحبت کرده بلکه او را هم دیده است) و همچنین:

(سِفر تثنیه باب پنجم آیۀ 23 به بعد از قول حضرت موسی خطاب به قوم) "این سخنان را خداوند بتمامی جماعت شما در کوه از میان آتش و ابر و ظلمت غیظ بآواز بلند گفت و بر آنها چیزی نیفزود و آنها را بر دو لوح سنگ نوشته (10 فرمان) بمن داد و چون شما آن آواز را از میان تاریکی شنیدید و کـــــوه بآتش می سوخت شما با جمیع رؤسای اسباط و مشایخ نزد من آمده گفتید اینک یَهُوَه خدای ما جلال و عظمت خود را بر ما ظاهر کرده است و آواز او را از میان آتش شنیدیم پس امروز دیدیم که خدا با انسان سخن می گوید و زنده است"

بدیهی است که مکالمۀ خدا با بندگان و شنیدن آواز او نیز از متشابهات است و الاّ در این دور مبـــــــــــــــارک می دانیم که حقّ نسبت به خلق منقطع وجدانی است – واجب الوجود، مقدّس از زمان و مکان، واحد و بسیط و مطلق و مجرّد است و از صعود و نزول و هبوط و حلول و قُرب و بُعد و نسبت و ربط و جهت و اشاره و ظهور و بروز و علّو و دنّو و اسماء و صفات و تعدّد و تقسیم مبرّا است که خود بحث اصولی جداگانه است.

مقصود از آوردن شواهد بر مذاکرۀ خدا با بندگان اثبات جنبۀ عام و عمومی داشتن لطف و فضل حقّ نسبت به خلق است نه تقلیل مقام شامخ مظهریّت حضرت موسی بعنوان مکلّم طور و نبیّ بالاستقلال و مظهر ظهور الهی که البتّه مورد اعتقاد حتمی بهائیان است.

حضرت عبدالبهاء در مفاوضات مبارک قسمت (کب ) می فرماید:

مظاهر مقدّس الهیّه مصدر معجزاتند و مظهر آثار عجیبه. هر امر مشکلی و غیر ممکنی از برای آنان ممکن و جایز است. زیرا بقوّتی خارق العاده از ایشان خارق العادّه صدور یابد و بقدرتی ماوراء طبیعت تأثیر در عالم طبیعت نمایند. از کلّشان امور عجیبه صادر شده ولی در کتب مقدّسه اصطلاح مخصوصی موجود و در نزد آنان این معجزات و آثار عجیبه اهمیّتی ندارد حتّی ذکرش نخواهند زیرا اگر این معجزات را برهان اعظم خوانیم دلیل و حجّت از برای حاضرین است نه غائبین. مثلاً اگر برای شخص طالبِ خارج از حضرت موسی و حضرت مسیح آثار عجیبه روایت شود انکار کند و گوید از بُتها نیز بتواتر یعنی بشهادت خلق کثیر آثار عجیبه روایت شده است. و در کتب ثبت گشته... پس معجزات اگر برای حاضرین برهانست از برای غائبین برهان نیست. امّا در یوم ظهور اهل بصیرت جمیع شئونات مظهر ظهور را معجزات یابند زیرا ممتاز از مادون است. همین که ممتاز از مادونست معجزۀ محض است... این معجزات ظاهره در نزد اهل حقیقت اهمیّت ندارد. مثلاً اگر کوری بینا شود عاقبت باز کور گردد یعنی بمیرد و از جمیع حواس و قوی محروم گردد لهذا کور بیناکردن اهمیّتی ندارد زیرا این قوّه بالمآل مختل گردد و اگر جسم مرده زنده شود چه ثمر دارد زیرا باز بمیرد امّا اهمیّت در اعطای بصیرت و حیات ابدی است یعنی حیات روحانی الهی زیرا این حیات جسمانی را بقائی نه و وجودش عین عدم است... لهذا اگر در کتب مقدّسه ذکر احیای امواتست مقصد اینست که بحیات ابدیّه موفّق شدند. و یا آنکه کور بود بینا شد مقصد از این بینائی بصیرت حقیقیّه است و یا آنکه کر بود شنوا شد مقصد آنکه گوش روحانی یافت و بسمع ملکوتی موفّق گشت... مقصد این نیست که مظاهر ظهور عاجز از اجرای معجزاتند زیرا قادر هستند لکن نزدشان بصیرت باطنی و گوش روحانی و حیات ابدی مقبول و مهمّ است. پس هر جهاتی از کتب مقدّسه که مذکور است کور بود بینا شد مقصد اینست که کور باطن بود ببصیرت روحانی فائز شد و یا جاهل بود عالِم شد و یا غافل بود هشیار گشت و یا ناسوتی بود ملکوتی شد. چون این بصیرت و سمع و حیات و شفا ابدیست لهذا اهمیّت دارد والاّ حیات و قوای حیوانی را چه اهمیّت و قدر و حیثیّتی، مانند اوهام در ایام معدوده منتهی گردد. مثلاً اگر چراغ خاموشی روشن شود باز خاموش گردد ولی چراغ آفتاب همیشه روشن است این اهمیّت دارد"

اشاره به غیرقابل اجرا بودن برخی از احکام توراة

برای ایجاد و تهیّۀ زمینۀ ذهنی برای برادران و خواهران کلیمی بمنظور پذیرش حقایق و ایمان بمظاهر ظهور بعد از حضرت موسی چند نکته را بایستی خاطرنشان ساخت.

اوّل - وجود قانون ماندا (Inertia) است بدینمعنی که هرکس که بر یک نهج افکار و عقاید و عادات رشد نموده و تربیت یافته تغییر آن افکار و عقاید برای او دشوار و مستلزم یکنوع عوامل فعّالۀ مؤثّره و تکان دهنده است. یعنی یکنوع محرّکات قوی مادّی یا اجتماعی یا ذوقی و بالاخص روحانی که بتواند در مقابل رغبت طبیعی او به نگاهداشتن وضعیّت فعلی مبارزه نموده و در فکر و عقیدۀ او جنبش و انقلاب جدیدی ایجاد و یا در سیر تحولاّت فکری او تغییر جهت بدهد. در تحولاّت اجتماعی و علمی نیز قدما و مسّن ترها با هرگونه نهضتی مخالفت کرده و فقط جوانان که تعلّقات کمتری داشته و قابلیّت تحرّک و پذیرش افکار تازه در آنان بیشتر بوده پیشرو آن تحولاّت گردیده اند. تاریخ علوم نشان می دهد که در مقابل تحولاّتی از قبیل نظریّه موجی نور، نظریّۀ نسبی اینشتین، پیدایش قانون تکاملی و تحوّلی لامارک و داروین نیز مقاومت هائی بوده است. علل این مقاومت ها را عوامل فیزیولوژیکی (تحجّر مغزی)، روحی (عادت) و اجتماعی (حسادت و تعصّب) و یا مجموعه ای از این عوامل با عوامل دیگـــــر تشکیل می داده است.

(اقتباس از کتاب استدلال – تقریرات سرهنگ مهندس حسین آوارگان اعلی الله مقامه صفحۀ 27)

در مورد پیروان حضرت موسی بعلّت بُعد زمانی عادات و رسوم، تضییقات و مصائب بیشمار بر آنان در طول تاریخ و مخصوصاً این حقیقت که نسل های گذشته آن رسوم و عقاید را با هزاران مشقّت و رنج و تحمل بلای آوارگی و رنج و تعب حتّی نثار جان نگهداشته و به نسل های بعدی بعنوان ودیعه سپرده اند حال برای نسل های کنونی و آینده از دست دادن و رها کردن آن عادات و رسوم هرچند هم که آن رسوم بظاهر منطقی و عقلانی نباشد بسیار مشکل است. مضافاً بر آنکه دیانت مقدّس یهودی اکنون بصورتی شبیه نژادی و تیره ای در آمده و همه چیز را مابین نژاد اسرائیل نگهداشته و بسنّت های دیرین اجدادی بقدری پایبندند که حتّی نه فقط تبلیغ دیانت خود را نمی کنند بلکه دخول دیگران را در قلمرو دینی (نه سیاسی و اجتماعی) نمی پذیرند و روی این اصل قانون ماندا در بین این طایفه مؤثّرتر و مهمّتر از سایر ادیان است.

برای مبارزه با قانون ماندا با در نظرگرفتن اینکه حضرت موسی برای نجات قوم بنی اسرائیل ظهور فرموده و احکامی را ارائه داده اند که در زمان خود مجری و راهنمای مردم بوده بایستی این حقیقت را پذیرفت که تعداد زیادی از آن اوامر و احکام در زمان ما قابل اجرا نیست و ناچار باید بپذیریم که قانونگذار لزوما به تجدید شریعت و وضع قوانین جدید اقدام فرموده است.

حضرت بهاءالله می فرماید:[10]

رگ جهان در دست پزشک دانا است درد را می بیند و بدانائی درمان می کند. هر روز را رازیست و هر سر را آوازی. درد امروز را درمانی و فردا را درمان دیگر. امروز را نگران باشید و سخن از امروز رانید...

ذیلاً چند نمونه از احکام غیرقابل اجراء در توراة مقدّس بطور مثال آورده می شود:

اوّل (سِفر خروج باب 21 آیۀ 1 به بعد) "... اگر غلام عبری بخری شش سال خدمت کند و در هفتمیـــــــــــــــن بی قیمت آزاد بیرون رود... اگر آقایش زنی بدو دهد و پسران یا دختران برای او بزاید آنگاه زن اولادش از آن آقایش باشد و آن مرد تنها بیرون رود. لیکن هرگاه آنغلام بگوید که هرآینه آقایم و زن و فرزندان خود را دوست می دارم و نمی خواهم که آزاد بیرون روم آنگاه آقایش او را بحضور خدا بیاورد و او را نزدیک دریا قائمه در برساند و آقایش گوش او را با درفشی سوراخ کند و او ویرا همیشه بندگی نماید.

دوم - (لاویان باب 11 آیۀ 3 به بعد) "هر شکافته سُم که شکاف تمام دارد و نشخوارکننده از بهائم آنرا بخورید امّا از نشخوارکنندگان و شکافتگان سُم اینها را مخورید یعنی شتر را، زیرا نشخوار می کند ولی شکافته سُم نیست آن برای شما نجس است. و وَنک زیرا نشخوار می کند امّا شکافته سُم نیست این برای شما نجس است و خرگوش زیرا نشخوار می کند ولی شکافته سُم نیست این برای شما نجس است. و خوک زیرا شکافته سم است و شکاف تمام دارد لیکن نشخوار نمی کند این برای شما نجس است. از گوشت آنها مخورید و لاش آنها را لمس مکنید اینها برای شما نجس اند... هرچه در آب ها پَر و فَلس ندارد نزد شما مکروه خواهد بود..."

سوم - (لاویان باب 13 آیۀ 2 به بعد در مورد نجس بودن بیماری بَرَص (Leprosy)  و نجس بودن بعضی از انواع گوشت به تشخیص کاهن و نجس یا پاک بودن پوست سر و بدن مردمان با تشخیص کاهن.

چهارم – (لاویان باب 10 همه اش "مردی که جریان از بدن خود دارد او بسبب جریانش نجس است... و اگر صاحب جریان بر شخصی ظاهر آب دهن اندازد آنکس رخت خود را بشوید و بآب غسل کند و تا شام نجس باشد... و ظرف سفالین که صاحب جریان آنرا لمس نماید شکسته شود... و چون منی از کسی در آید تمامی بدن خود را با آب غسل دهد و تا شام نجس باشد."

پنجم - (لاویان باب 19 آیۀ 19) "... بهیمه خود را با غیر جنس آن بجماع وامدار...(آیۀ 37) "گوشه های سر خود را متراشید و گوشه های ریش خود را مچینید.

ششم – (لاویان باب بیستم آیۀ 9) "و هر کسیکه پدر یا مادر خود را لعنت کند البتّه کشته شود... و کسیکه با زن دیگری زنا کند یعنی هرکه با زن همسایۀ خود زنا نماید زانی و زانیه البتّه کشته شوند" (آیۀ 11) "و کسیکه با زن پدر خود بخوابد و عورت پدر خود را کشف نماید هردو البتّه کشته شوند. و اگر کسی با عروس خود بخوابد هردوی ایشان البتّه کشته شوند" (آیۀ 13) "و اگر مردی با مردی مثل زن بخوابد هردو فجور کرده اند هردوی ایشان البتّه کشته شوند. (آیۀ 14) "و اگر کسی زنی و مادرش را بگیرد این قباحت است او و ایشان بآتش سوخته شوند. (آیۀ 16) "و مردی که با بهیمه جماع کند البتّه کشته شود و آن بهیمه را نیز بکشید و اگر زنی به بهیمه نزدیک شود تا با آن جماع کند آن زن و بهیمه را بکش."

هفتم - (لاویان باب 21 آیۀ 9) "و دختر هر کاهنی که خود را بفاحشگی بی عصمت ساخته باشد پدر خود را بی عصمت کرده است بآتش سوخته شود"

هشتم – (لاویان باب 21 آیۀ 17 به بعد) در مورد نزدیک شدن و گذرانیدن طعام خدا"هرکس که عیب داشته باشد نزدیک نیاید تا طعام خدای خود را بگذراند نه مرد کور و نه لنگ و نه پهن بینی و نه زایدالاعضاء و نه کسیکه شکسته پا یا شکسته دست باشد، و نه کوژپشت و نه کوتاه قد و نه کسیکه در چشم خود لکه دارد و نه صاحب جرب و نه کسیکه کری دارد و نه شکسته... نزدیک نیاید تا هدایای آتشین خداوند را بگذراند چونکه معیوب است برای گذرانیدن طعام خدای خود نزدیک نیاید"

نهم - (لاویان باب 25 آیۀ 10 به بعد در مورد سال یوبیل) "این سال پنجاهم برای شمایوبیل خواهد بود زراعت مکنید و حاصل خود روی آنرا مچینید و انگورهای مؤ پازش ناکرده آنرا مچینید چونکه یوبیل است برای شما مقدّس خواهد بود محصول آنرا در مزرعه بخورید"

دهم – (لاویان باب 25 آیۀ 44 به بعد) "امّا غلامانت و کنیزانت که برای تو خواهند بود از امّتهائیکه باطراف تو می باشند از ایشان غلامان و کنیزان بخرید. و هم از پسران مهمانانیکه نزد شما مأوی گزینند و از قبیله های ایشان که نزد شما باشند که ایشانرا در زمین شما تولید نمودند بخرید و مملوک شما خواهند بود و ایشان را بعد از خود برای پسران خود واگذارید تا مِلک موروثی باشند و ایشان را تا بابد مملوک سازید"

یازدهم – (سِفر اعداد باب ششم آیۀ اوّل به بعد) "چون مرد یا زن نذر خاصّ یعنی نذر نذیره بکند و خود را برای خداوند تخصیص نماید آنگاه از شرب مسکرات بپرهیزد و سرکۀ شراب و سرکۀ مسکرات را ننوشد و هیچ عصیر انگور ننوشد و انگور تازه و یا خشک نخورد... گیسهای موی سر خود را بلند دارد... نزدیک بدن میّت نیاید... خویشتن را نجس نسازد... پس سر خود را در روز طهارت خویش بتراشد یعنی در روز هفتم آنرا بتراشد"

دوازدهم - (اعداد باب 19 آیۀ 12 به بعد) "هرکه میّتۀ هر آدمی را لمس نماید هفت روز نجس باشد و آن شخص در روز سوم خویشتن را بآن پاک کند و در روز هفتم طاهر باشد و اگر خویشتن را در روز سوم پاک نکرده باشد در روز هفتم طاهر نخواهد بود و هرکه میّتۀ هر آدمیرا که مرده باشد لمس نموده و خود را بآن پاک نکرده باشد او مسکن خداوند را ملوّث کرده است و آن شخص از اسرائیل منقطع شود"(آیۀ 15) "و هر ظرف گشاده که سرپوش بر آن بسته نباشد (در خیمه ایکه یکنفر در آن بمیرد) نجس خواهد بود. و هرکه در بیابان کشته شمشیر یا میّتۀ یا استخوان آدمی یا قبری را لمس نماید هفت روز نجس باشد... و امّا کسیکه نجس شده خویشتن را تطهیر نکند آن شخص از میان جماعت منقطع شود"

سیزدهم – (سِفر اعداد باب بیست و هفتم آیۀ 9 به بعد در مسئلۀ ارث) "اگر کسی بمیرد و پسری نداشته باشد مِلک او را بدخترش انتقال نمائید و اگر او را دختری نباشد مِلک او را به برادرانش بدهید و اگر او را برادری نباشد مِلک او را بهرکس از قبیله اش که خویش نزدیکتر او باشد بدهید تا مالک آن بشود پس این برای بنی اسرائیل فریضۀ شرعی باشد" (از زن و وارث بودن او صحبتی نیست)

چهاردهم - (سِفر تثنیه باب 15 آیۀ 1 به بعد قانون انفکاک) "و در آخر 7 سال انفکاک نمائی و قانون انفکاک این باشد هر طلبکاری قرضی را که به همسایۀ خود داده باشد منفکّ سازد و از همسایه و برادر خود مطالبه نکند چونکه انفکاک خداوند اعلان شده است از غریب مطالبه توانی کرد"

پانزدهم – (سِفر لاویان باب 25 آیۀ 14 به بعد در مورد سنگسار) "آن کس را که لعنت کرده است بیرون لشکرگاه برو همۀ آنانیکه شنیدند دستهای خود را بر سروی بنهند و تمامی جماعت او را سنگسار کنند... و هرکه اسم یَهُوه را کفر گوید هرآینه کشته شود تمامی جماعت البتّه او را سنگسار کنند خواه غریب خواه متوطّن"

شانزدهم – (لاویان باب 25 آیۀ 19 به بعد حکم قصاص) "و کسیکه همسایۀ خود را عیب رسانیده باشد چنانکه او کرده باشد باو کرده خواهد شد. شکستگی عوض شکستگی، چشم عوض چشم، دندان عوض دندان، چنانکه بآن شخص عیب رسانیده همچنان باو رسانیده شود...

کسیکه انسان را کشت کشته شود" (تثنیه باب 19 آیۀ 21) "و چشم تو ترحّم نکند جان بعوض جان و چشم بعوض چشم و دندان بعوض دندان و دست بعوض دست و پا بعوض پا"

هفدهم – (سِفر تثنیه باب 17 آیۀ 12) "و شخصی که از روی تکبّر رفتار نماید و کاهنیرا که بحضور یَهُوَه خدایت بجهت خدمت در آنجا می ایستد یا داور را گوش نگیرد آن شخص کشته شود.

نوزدهم - (سِفر تثنیه باب 18 آیۀ3) "و حقّ کاهنان از قوم یعنی از آنانیکه قربانی خواه از گاو و خواه از گوسفند می گذرانند این است که دوش و دو بناگوش و شکنبه را بکاهن بدهند و نوبر غلّه و شیره و روغن خود و اوّل چین پشم گوسفند خود را باو بدهد"

بیستم - (سِفر تثنیه باب 20 آیۀ 10 به بعد) "چون بشهری نزدیک آئی تا با آن جنگ نمائی آنرا برای صلح ندا بکن و اگر تو را جواب صلح بدهد و دروازه ها را برای تو بگشاید آنگاه تمامی قومیکه در آن یافت شوند بتو جزیه دهند و ترا خدمت نمایند و اگر با تو صلح نکرده با تو جنگ نمایند پس آنرا محاصره کن... جمیع ذکورانش را بدَم شمشیر بکش... امّا از شهرهای این امّت هائیکه یَهُوَه خدایت تو را به ملکیّت می دهد هیچ ذی نفس را زنده مگذار... بالکّل هلاک ساز"

بیست و یکم - (تثنیه باب 21 آیۀ 18 به بعد) "اگر کسیرا پسری سرکش و فتنه انگیز باشد که سخن پدر و سخن مادر خود را گوش ندهد و هرچند او راتأدیب نمایند ایشان را نشنود پدر و مادرش او را گرفته نزد مشایخ شهرش بدروازۀ محلّه اش بیاورند و بمشایخ شهرش گویند این پسر ما سرکش و فتنه انگیز است سخن ما را نمی شنود و مسرف و میگسار است پس جمیع اهل شهرش او را بسنگ سنگسار کنند تا بمیرد"

بیست و دوم – (تثنیه باب 21 آیۀ 11 به بعد) "اگر در میان اسیران زن خوب صورتی دیده عاشق او بشوی و بخواهی او را بزنی خود بگیری پس او را بخانۀ خود ببر و او سر خود را بتراشد و ناخن خود را بگیرد و رخت اسیری خود را بیرون کرده در خانۀ تو بماند"

بیست و سوم – (سِفر تثنیه باب 22 آیۀ 5 به بعد) "متاع مرد بر زن نباشد و مرد لباس زن را نپوشد... (آیۀ 11) پارچۀ مختلط از پشم و کتان با هم مپوش هر چهار گوشه رخت خود که خود را بآن میپوشانی رشته ها بساز. (اگر بوسیلۀ مشایخ ثابت شود که دختر نوعروس باکره نیست) (آیۀ21) "دختر را نزد در خانۀ پدرش بیرون آورند و اهل شهرش او را با سنگ سنگسار نمایند تا بمیرد"

(آیۀ 22) "اگر مردی یافت شود که با زن شوهر داری همبستر شده باشد پس هردو یعنی مردیکه با زن خوابیده است و زن کشته شوند" (آیۀ 23) "و اگر دختر باکره بمردی نامزد شود و دیگری او را در شهر یافته با او همبستر شود... ایشان را با سنگ سنگسار کنند تا بمیرند"

بیست و چهارم – (تثنیه باب 23 آیۀ 13) "و در میان اسباب تو میخی باشد و چون بیرون می نشینی با آن بکَن و برگشته فضلۀ خود را از آن بپوشان"

بیست و پنجم – (تثنیه باب 24 آیۀ 1 به بعد) "چون کسی زنی گرفته بنکاح خود در آورد اگر در نظر او پسند نیاید از اینکه چیزی ناشایسته در او بیابد آنگاه طلاقنامه نوشته بدستش بدهد و او را از خانه اش رها کند، و از خانۀ او رها شده و زن دیگری شود. و اگر شوهر دیگر نیز او را مکروه دارد و طلاقنامه نوشته بدستش بدهد و او را از خانه اش رها کند یا اگر شوهری دیگر که او را به زنی گرفت بمیرد، شوهر اوّل که او را رها کرده بود نمی تواند دوباره او را بنکاح خود در آورد"

بیست و ششم – (تثنیه باب 24 آیۀ 6) "هیچکس آسیا یا سنگ بالائی آنرا بگرو نگیرد زیرا که جانرا بگرو گرفته است"

بیست و هفتم - (تثنیه باب 25 آیۀ 2) "و اگر شریر مستوجب تازیانه باشد آنگاه داور او را بخواباند و حکم دهد تا او را موافق شرارتش بحضور خود بشماره بزنند چهل تازیانه او را بزند و زیاد نکند"

بیست و هشتم – اعداد باب سی ام همه اش حاکی از اولویت و حتّی تحکّم مرد بر زن است که چون مفصّل است از استناد به اصل آیات خودداری می شود خلاصه آنست که مادام که دختر در خانۀ پدر است اولویّت و تصویب همه چیز او حتّی نذر برای خدا منوط به موافقت و تصویب پدر است و پس از ازدواج همه چیز او حتّی قسم ها و نذرهایش منوط به تصویب شوهر خواهد بود.

شواهد احکام غیر قابل اجرای تورات مقدّس بمراتب بیش از این 28 مورد است و برای جلوگیری از اطناب بآنها اکتفا شد.

عواملی که مانع اقبال یهودیان می گردد

اوّل آنست که یهودیان با استناد به توراة مقدّس خود را اصیل ترین و برترین مردم دنیا می دانند و حاضر نیستند انبیائیرا که از نژاد اسرائیل نیستند بپذیرند در مورد حضرت عیسی نیز مطالبی را دال بر تقلیل مقام آنحضرت اظهار میدارند. بعضی از آیاتیرا که استناد می کنند از اینقرار است:

(سِفر تثنیه باب هفتم آیۀ 6) "تو برای یَهُوه خدایت قوم مقدّس هستی یَهُوه خدایت تو را برگزیده است تا از جمیع قوم هائیکه بر روی زمینند قوم مخصوص برای خود او باشی" (اگر اوامر را اجرا کنی) (آیۀ 14) "از همۀ قومها مبارک تر خواهی شد و در میان شما و بهائم شما نر یا ماده نازا نخواهد بود"

(سِفر تثنیه باب 14 آیۀ 1 به بعد) "شما پسران یَهُوَه خدای خود هستید پس برای مردگان خویشتن را مجروح منمائید و مابین چشمان خود را متراشید. زیرا تو برای یَهُوَه خدایت قوم مقدّس هستی و خداوند تو را برای خود برگزیده است تا از جمیع امّت هائیکه بر روی زمین اند بجهت او قوم خاصّ باشی"

از این شواهد در توراة مقدّس بسیار است. در ایران مابین ابناء کلیم چنین مرسوم است که آنها فرزندان اسحق هستند که مادرش ساره زن اصلی و واقعی حضرت ابراهیم بود و حال آنکه مسلمین فرزندان اسمعیل هستند که مادرشان هاجر کلفت و کنیز حضرت ابراهیم بوده و خلاصه چنین می گویند ما فرزندان خانم هستیم و مسلمانان فرزندان کلفت و کنیز علیهذا تمام کارهای شاق و سطح پائین جامعه را از قبیل بنّائی و حجّاری و کارگری بایستی مسلمانان انجام دهند و شغل عمدۀ ما تجارت و معامله و طبابت است. معامله یعنی ارزانتر خریدن و گرانتر فروختن. ولکن در این قرن انور که ندای "ای اهل عالم سراپردۀ یگانگی بلند شد بچشم بیگانگان یکدیگر را مبینید همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار" همۀ جهان و جهانیانرا فرا گرفته خوب است که برادران یهودی تبار نیز آن افکار گذشته را فراموش نموده و اذهان خود را حاضر برای پذیرش مناسبات دنیای حال و آینده نمایند که گفته اند "سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر"

باید خاطرنشان ساخت که حضرت موسی نیز زن حبشی گرفت و مورد انتقاد هارون و مریم قرار گرفت و با وساطت خداوند آنها پشیمان شده و از ایراد بر موسی خودداری نمودند. (سِفر اعداد باب 12 آیۀ 1 به بعد) "و مریم و هارون در بارۀ زن حبشی که موسی گرفته بود بر او شکایت آوردند زیرا زن حبشی گرفته بود و گفتند آیا خداوند با موسی بتنهائی تکلّم نموده است مگر بما نیز تکلّم ننموده و خداوند این را شنید... (و گفت) "من که یَهُوَه هستم خود را در رؤیا بر او ظاهر می کنم و در خواب باو سخن می گویم... او در تمامی خانۀ من امین است... پس چرا بر بندۀ من موسی شکایت آوردید و غضب خداوند بر ایشان افروخته شده برفت"

مانع دوم - آنست که یهودیان با استناد توراة مقدّس معتقدند که نگهداشتن سَبَت تا ابد بر آنان واجب است و همانطوریکه حکم سَبَت ابدی است دیانت حضرت موسی نیز ابدی خواهد بود بعضی از آیات مورد استناد را ذیلاً می آوریم:

(سِفر خروج باب 16 آیۀ 25 به بعد) "و موسی گفت امروز اینرا بخورید زیرا که امروز سَبَت خداوند است و دراین روز آنرا در صحرا نخواهید یافت" (آیۀ 29) "به بینید چونکه خداوند سَبَت را بشما بخشیده است از این سبب در روز ششم نان دو روز را بشما می دهد پس هرکس در جای خود بنشیند و در روز هفتم هیچ کس از مکانش بیرون نرود"

(سِفر خروج باب 20 آیۀ 9 به بعد) "شش روز کار کرده شود و در روز هفتم سَبَت آرام و مقدّس خداوند است. هرکه در روز سَبَت کار کند هرآینه کشته شود. پس بنی اسرائیل سبت را نگاه بدارند نسلاً بعذ نسل سَبَت را بعهد ابدی مرعی دارند. این در میان من و بنی اسرائیل آیتی ابدی است"

(سِفر خروج باب 35 آیۀ 2 به بعد) "شش روز کار کرده شود و در روز هفتمین سَبَت آرامی مقدّس خداوند برای شما است هرکه در آن کار می کند کشته شود. در روز سَبَت آتش در همۀ مسکن های خود میفروزید"

(سِفر لاویان باب 16 آیۀ 31) "این سَبَت آرامی برای شما است پس جانهای خود را ذلیل سازید اینست فریضۀ دائمی" (سِفر لاویان باب 19 آیۀ 31) " سَبَت های مرا نگاه دارید و مکان مقدّس مرا محترم دارید من یَهُوَه هستم"

(سِفر لاویان باب 23 آیۀ 3) "شش روز کار کرده شود و در روز هفتم سَبَت آرامی و محفل مقدّس باشد هیچ کار مکنید آن در همۀ مسکن های شما است برای خداوند است"

(سِفر لاویان باب 26 آیۀ 2) "سَبَت های مرا نگاهدارید و مکان مقدّس مرا احترام نمائید من یَهُوَه هستم"

(سِفر اعداد باب 15 آیۀ 32 به بعد) "و چون بنی اسرائیل در صحرا بودندکسیرا یافتند که در روز سَبَت هیزم جمع می کرد و کسانیکه او را یافتند که هیزم جمع می کرد او را نزد موسی و هارون و تمامی جمعیّت آوردند و او را در حبس نگاهداشتند زیرا که اعلام نشده بود که با وی چه باید کرد و خداوند بموسی گفت این شخص البتّه کشته شود تمامی جماعت او را بیرون از لشکرگاه با سنگها سنگسار کنند. پس تمامی جمعیّت او را بیرون از لشکرگاه آورده او را سنگسار کردند و بمُرد چنانکه خداوند به موسی امر کرده بود"

(سِفر تثنیه باب پنجم آیۀ 12 به بعد) "روز سَبَت را نگاهدار و آنرا تقدیس نما چنانکه یَهُوَه خدایت بتو امر فرموده است. شش روز مشغول باش و هر کار خود را بکن امّا روز هفتمین سَبَت یَهُوَه خدای تو است در آن هیچکاری مکن تو و پسرت و دخترت و غلامت و کنیزت و گاوت و الاغت و همۀ بهائمت و مهمانت که در اندرون دروازه های تو باشد تا غلامت و کنیزت مثل تو آرام گیرند. الحقّ که یهودیان نیز در طول تاریخ حد اکثر کوشش خود را در نگهداشتن سَبَت و کار نکردن روزهای شنبه بکار بردند و حتّی باید گفت که حضرت مسیح علیه السلام را نیز بیشتر بجرم نگاه نداشتن سَبَت شهید کردند تا ادّعای مظهریّت.

(انجیل لوقا باب چهاردهم آیۀ 1 به بعد) "و واقع شد که در روز سَبَت بخانۀ یکی از رؤسای فریسیان برای غذاخوردن درآمد و ایشان مراقب او می بودند. و اینک شخصی مُستسقی پیش او بود (مبتلا به بیماری استسقاء تجمّع آب در بدن) آنگاه عیسی ملتفت شده فقهاء و فریسیان را خطاب کرده گفت آیا در روز سَبَت شفادادن جایز است؟ ایشان ساکت ماندند پس آنمرد را گرفته شفا داد و رها کرد و بایشان روی آورده گفت کیست از شما که الاغ یا گاوش روز سَبَت در چاهی افتد و فوراً آنرا بیرون نیاورد. پس در این امر از جواب وی عاجز ماندند" و بالاخره حضرتش باصرار کَهَنه و با وجود مخالفت و نارضایتی حاکم رومی شهید گردید (لوقا باب 23)

اکر رعایت سَبَت در زندگانی قومی و قبیله ای و سرگردانی در بیابان و لشکرکشی با اعداء امکان داشته بدیهی است که نگهداری آن در زندگانی مردم کنونی با آنهمه اختراعات و اکتشافات و تغییرات رو به ازدیاد روابط و احتیاجات مردم غیرقابل اجرا است. آب و برق و الکتریسیته و فرودگاهها و هواپیماها و کارخانجات صنعتی و مخصوصاً درمانگاه ها و بیمارستانها شنبه و جمعه و یکشنبه نمی شناسندو روابط و احتیاجات ضروری و دائمی و بدون وقفه است. در کشور اسرائیل نیز که بر پایۀ احکام توراة مقدّس بنا گردیده قوانین و استثناآت ضروری برای حفظ مملکت و جریان طبیعی امور وضع شده بطوریکه مسألۀ سَبَت تحت الشعاع ضروریات و مناسبات کشور قرار داده شده است. برادران کلیمی تبار خوب است ضمن حفظ و قبول و اعتقاد به توراة مقدّس، در مورد سَبَت و سایر احکام غیرقابل اجراء و توراة که قبلاً ذکر شده تعصّب و حمیّت را کنار گذارده و با افکاری آزاد و روشن با مسائلی روبرو گردند و بدانند که "رگ جهان در دست پزشک دانا است درد را می بیند و بدانائی درمان می کند هر روز را رازیست و هر سر را آوازی درد امروز را درمانی و فردا را درمان دیگر" (مجموعۀ الواح مصر صفحۀ 259)

مانع سوم - اعتقاد به ابدیّت احکام توراة مقدس مخصوصاً رعایت سَبَت است کلمۀ ابد و ابدالآباد در فصول مختلف توراة ذکر شده از جمله:

(سِفر لاویان باب 24 آیۀ 1 به بعد) "و خداوند موسی را خطاب کرده گفت که بنی اسرائیل را امر بفرما تا روغن زیتون صاف کوبیده شده برای روشنائی بگیرند تا چراغ را دائماً روشن کنند هارون آنرا بیرون حجاب شهادت در خیمۀ اجتماع از شام تا صبح بحضور خداوند پیوسته بیاراید در پشتهای شما فریضۀ ابدی است"

(سِفر اعداد باب 18 آیۀ 19 به بعد) "جمیع هدایای افراشتنی را از چیزهای مقدّس که بنی اسرائیل برای خداوند می گذرانند بتو و پسرانت و دخترانت با تو بفریضۀ ابدی دادم این بحضور خداوند برای تو و ذریّت تو با تو عهد نمک تا به ابد خواهد بود"

(سِفر اعداد باب 18 آیۀ 11) "هدیه افراشتنی از عطایای ایشان با هر هدیه جنبانیدنی بنی اسرائیل را بتو و به پسرانت و دخترانت بفریضۀ ابدی دادم"

(سِفر اعداد باب 19 آیۀ 10 به بعد) "و کسیکه خاکستر گاو را جمع کند رخت خود را بشوید و تا شام نجس باشد این برای بنی اسرائیل و غریبی که در میان ایشان ساکن باشد فریضۀ ابدی خواهد بود"

بطور کلّی در همه جای توراة که کلمۀ ابد و ابدالآباد ذکر گردیده منظور ابدیّت نسبی است نه قطعی، حتّی در بیانات و کلمات انبیاء بنی اسرائیل نیز چه قبل و چه بعد از حضرت موسی کلمۀ ابد بمعنی نسبی آمده است از جمله:

(کتاب اوّل پادشاهان باب نهم آیۀ 2 به بعد) "خداوند بار دیگر بسلیمان ظاهر شد... و ویرا گفت دعا و تضرّع تو را که بحضور من کردی اجابت نمودم و این خانه ایرا که بنا نمودی تا نام من به ابد در آن نهاده شود تقدیس نمودم و چشمان و دل من همیشۀ اوقات در آن خواهد بود" (چون می دانیم که آن خانه بعداً بوسیلۀ بخت النصر خراب و ویران شد پس می توان نتیجه گرفت که مقصود خداوند از کلمۀ ابد نسبی بوده است)

(ارمیا باب 25 آیۀ 9 به بعد) "خداوند می گوید اینک من فرستادۀ تمامی قبایل شمالرا با بندۀ خود بَنوکُدرصّر (بخت النصر) پادشاه بابل گرفته ایشان را بر این زمین و بر ساکنانش و بر همۀ امّت هائیکه به اطراف آن می باشند خواهم آورد و آنها را بالکّل هلاک کرده دهشت و مسخره و خرابی ابدی خواهم ساخت"

واضح است همانطوری که کلمۀ ابد در بنا کردن خانۀ مقدس نسبی بوده در خراب ماندن آن نیز کلمۀ ابد نسبی است. (اشعیا باب 45 آیۀ 17) "امّا اسرائیل به نجات جاودانی از خداوند ناجی خواهند شد و تا ابدالآباد خجل و رسوا نخواهند گردید" که برطبق تاریخ بعد از اشعیا این ابدالآباد نیز نسبی بوده است.

(مزمور 119 آیۀ 44) "و شریعت تو را دائماً نگاه خواهم داشت تا ابدالآباد"

این ابدالآباد نیز نسبی است زیرا بعداً شرایع مقدسه ای آمدند و تجدید دین نمودند ولکن باید دانست که اصل شریعت و اساس دیانت حضرت موسی که بر پایۀ اعتقاد بخداست در ادیان بعد تأیید گردیده و آن شریعت یکتاپرستی حضرت موسی تا ابدالآباد برقرار است.

بشارات و مواعید توراة مقدّس و کتب انبیاء راجع بظهورات بعد از حضرت موسی علیه السّلام افزون از حدّ است و چون در این مقاله هدف تهیۀ زمینۀ ذهنی برادران یهودی بمنظور رهائی از تشبث و تمسّک بظواهر آیات توراة مقدّس و آمادگی آنان برای پذیرش افکار جدید و تحولاّت بیشمار در عوالم روحانی و دینی می باشد لذا از ورود به بحث آن بشارات که خود مستلزم مقالات متعدد است خودداری می شود.

عزّت بنی اسرائیل                                               

فقط در مورد عزّت بنی اسرائیل بعد از همۀ آن مصائب و آوارگی ها این بشارت توراة را که اکنون مصداق پیدا کرده ذکر می نمائیم:

(سِفر تثنیه باب سی ام آیۀ 3 به بعد) "آنگاه یَهُوَه خدایت اسیری تو را برگردانیده بر تو ترحّم خواهد کرد و رجوع کرده تو را از میان جمیع امّتهائیکه یَهُوَه خدایت تو را بآنجا پراکنده کرده است جمع خواهد نمود. اگر آوارگی تو تا کران آسمان بشود یَهُوَه خدایت ترا از آنجا جمع خواهد کرد و ترا از آنجا خواهد آورد و یَهُوَه خدایت تو را بزمینی که پدرانت مالک آن بودند خواهد آورد و مالک آن خواهی شد و بر تو احسان نموده تو را بیشتر از پدرانت خواهد افزود و یَهُوَه خدایت دل تو دل ذریّت را مختون خواهد ساخت تا یَهُوَه خدایت را بتمامی دل و تمامی جان خود دوست داشته زنده بمانی... خداوند بار دیگر بر تو برای نیکوئی شادی خواهد کرد چنانکه بر پدران تو شادی نمود..."

(حضرت داود نبی نیز در مزمور 96 آیۀ 11 به بعد) "آسمان شادی کند و زمین مسرور گردد دریا و پریء آن غرّش نماید صحرا و هرچه در آنست بوجد آید آنگاه تمام درختان جنگل ترنّم خواهند نمود بحضور خداوند زیرا که می آید زیرا که برای داوری جهان می آید ربع مسکون را بانصاف داوری خواهد کرد و قومها را بامانت خود"

اکنون خوب است برادران محترم یهودی تبار را باین نکتۀ مهمّ متوجّه سازیم که نجیب زاده ای از ایران ادّعای مظهریّت الهی نمود و دچار همه گونه مصیبت و آوارگی و سرگونی گشت و بالاخره بمصداق توراة مقدّس باراضی مقدّسه سُرگون و در عکّا ساکن گردید و پیش بینی و ادّعا نمود که بواسطۀ نفثات ظهور او بشارات انبیا و بنی اسرائیل و نجات آن قوم ستمدیده بوقوع پیوست آیا چنین ادّعای بزرگی قابل بررسی و مطالعه نیست؟ خوب است با برادران بهائی خود بنشینید و از سودای دل آنان آگاه شوید.[11]

 

[1] سِفر پیدایش باب اوّل آیۀ 1

[2] آیۀ 31

[3] سِفر پیدایش باب دوم آیۀ 2 به بعد

[4] باب دوم آیۀ 1 تا 4

[5] سِفر خروج باب چهارم از آیۀ 1 به بعد

[6] سِفر خروج باب هفتم آیۀ 10 به بعد

[7] باب هشتم آیۀ 6 به بعد

[8] سِفر خروج باب نهم آیۀ 6 به بعد

[9] (سِفر خروج باب 14 آیۀ 6 به بعد "

[10] لوح مانکجی صاحب – مجموعۀ الواح مصر صفحۀ 259

[11] پژوهشنامه از مقالاتی در همین زمینه که دیدگاه های دیگری را ارائه کنند استقبال می کند.