چهرهء یهود در ادبیات ما
۱۸ آذر ۱۳۸۶

(سخنرانی در کنفرانس سالانهء انجمن دوستداران فرهنگ ایران -  3 سپتامبر 2006)

جامعه های اقلیت دینی در ایران و افراد این جوامع، از دیرباز در فرهنگ و ادب ما اگر هم حضوری داشته اند، همچون پدیده ای بیگانــه و حاشیه ای تصویر شــده اند. این تصویر عموماً یک جانبه و منفی بوده است. با وجود قرنها زندگی همجوار و هم سرنوشت با اکثریت مسلمان جامعه، اقلیت دینی هنوز "غیر خودی" و "بیگانه" به حساب آمده است. چون مسلمان نیست، نویسنده و شاعر او را مستوجب اهانت و تحقیر دانسته و چه بسا دیانتش را نیز سزاوار مسخره و طرد دیده. انگشت شمارند ادبا و شاعرانی بلندنظر و انسان دوست، که خود به دور از بلای تعصّب و کینه ورزی بوده و از هموطنان غیرمسلمان خود همچون همسایه های خودی، محرم و هم سرنوشت یاد کرده اند.

صحبت ما امروز پیرامون یکی از این اقلیت ها یعنی اقلیت یهودی ایرانیست و مروری داریم از چهره ای که از او در ادبیات ما ترسیم شده است. این چهره در طی قرون متغیّر بوده ولو همواره منفور. چهرهء یهود در ادبیات ما چگونه طرح شده و از چه دیدی باو نگریسته اند؟

1- چنانچه نویسنده یا شاعر در دیانت اسلامی خویش متعصّب باشد و هویتی اساساً اسلامی برا ی خود قائل باشد، غیر مسلمان را و در این مورد یهودیان را، بطریق اولی "نجس" دانسته و هرگونه تماس و نزدیکی و همدردی با او را ممنوع و مکروه می شمارد. خطّ فاصل در اینجا، توسط فرامین و احکام دینی و یا تفسیرهائی بر آن، برایش معیّن شده است. نمونه هائی از اینگونه برخوردها را در ادبیات کهن بارها دیده ایم و منهم مثال هائی در این مورد از گلستان سعدی دارم.

2- چنانچه نویسنده و ادیب ما غیرمذهبی – لائیک – متجدد و ملی گرا باشد، به ایران دوستی، عشق به ایران باستان، نژادگرائی و ریشه های آریائی خــــود مــــــــــی بالد و ره مبالغه می رود، چون هویت آریائی برای خود قائل است، این بار نیز با یهودی سر ستیز دارد و با او به مثابه غیر آریائی – از نژاد سامی – و غیر ایرانی برخورد دارد. هنوز هم او را از خود می راند. مثال هائی از این گونه تفکّر و ایدئولوژی را در آثار صادق هدایت بعنوان نمونه نشان خواهیم داد.  

3- می رسیم به اواسط قرن بیستم. با برپائی کشور نوپای اسرائیل در 1948، برخورد به اقلیت یهودی ایرانی در ادبیات، ابعاد نوینی یافت و رنگ تعصّب سیاسی نیز به خود گرفت. رفته رفته یهودی ایرانی در یک پرتو دیگری نگریسته شد. گویا این اوست که سیاست های دولت نوپا را طراحی می کند. کینه و نفرتی که آن ناسیونالیست های ایرانی و نژادپرستان آریائی در گذشته نسبت به اعراب داشتند، (چون اعراب آریائی نیستند، سامی هستند، و حملهء آنها به ایران سرآغاز افول ایران باستان بود) جای خود را این بار به همدردی با اعراب و دشمنی با یهود داد.

نویسندۀ متجدد و انسان دوست ما دیگر در سطح بین المللی به دوستی و همدردی سیاسی نسبت به "برادران عرب و فلسطینی" متعهد شده و تعلق خاطر دارد و بقول خودش با "دولت صهیونیستی اسرائیل" ضدیت. در این صورت، باز هم یهودی هم وطن خود را با کینه می نگرد و او را آماج حمله قــــــــــــــرار می دهد. عناد کهنه را این بار در لفافه ای نو و تجدید شده در آثار برخی از جمله جلال آل احمد می بینیم.[1]می رسیم به ابتدای قرن 21: 

4- و امّا چنانچه ادیب و روشنفکر ما این بار بی برو و برگرد خواستار اسلام ناب محمّدی از نوع جمهوری اسلامی شده باشد، تعصّب دینی و انگیزه های سیاسی بضدّ "استکبار جهان خوار" حال او را در مبارزۀ "مقدّس" با هر آنکه او "دشمن اسلام" می خواند، چنان مسلح و مجهز کرده که بهر شیوه ای برای سرکوب غیر مسلمانان دست می زند و دست زده است. مثال های این هم امروز در ایران فراوان است و در ادبیات فارسی هم منعکس گردیده.

چهرۀ یهود در ادبیات کهن

گفتیم که در ادبیات کلاسیک یا کهن فارسی، شاعران پارسی گوی ما چنانچه پیرامون اقلیت های غیرمسلمان سخنی رانده باشند (زرتشتی، یهودی و مسیحی) هیچگاه بعنوان هم وطن ایرانی و برادر نبوده است. بلکه همواره با اشاره هائی چون "پیرو کیش اهریمن" "اهل ذمه" "دشمن اسلام" "آتش پرست" "ترسای خوک پرور و خوک پرست"   "عنبرنصارا" و اینگونه همراه بوده است. شاعر در آن دوران هویت خود را هویتی صرفاً اسلامی می داند و در حدّی مطلق به مذهب خویش معتقد و وفادار است. شاعر هر آنکه را که متدیّن به دین او نیست، "خودی" بشمار نمی آورد و او را در صف "دیگران" "غیر خودی" و "دشمن" قرار می دهد و اهانت و تحقیر را جایز می شمارد. بعنوان مثال شیخ سعدی شاعر نامی قرن 13 میلادی که همه سخن او را دوست داریم، در دیباچه گلستان، خطاب به پروردگار می گوید:

ای کــــــریمی کــــــز خــــزانۀ غیــــب     گــــــــبر و ترسا وظیفــه خور داری

دوستــــان را کـــــجا کنـــــی محروم     تــــو کــــه با دشمن این نظر داری[2]

"گبر و ترسا" هردو "دشمن" خداوند خوانده می شوند و طبیعتاً "امت اسلامی" دوست خداوند، مقرّب و برگزیدۀ او به حساب می آید. غیر مسلمانان نه تنها در زندگی مورد لطف و عنایت شاعر نیستند، در دنیای مردگان نیز آماج اهانت او قرار دارند.

در حکایتی در باب سوم گلستان سعدی آمده است:

گر آب چاه نصرانی نه پاکست                        جهود مرده می شوئی، چه باکست[3]

 از دیدی تاریخی – اجتماعی، سخن اینگونه متفکران جامعۀ آن روزگاران چه بسا قابل درک و توجیه باشد و کمتر بتوان بر آنها خرده گرفت. چه آنان نیز چون دیگر اعضاء جامعه اسیر تعصّبات مذهبی بودند، کیش و باورهای خود را برتر و بر حقّ و غیرمسلمان را آتش پرست، کافر، ناپاک و اهریمن صفت می دانستند.

به سخن دیگر، در دورانی که جهان به دو محدودۀ "دارالاسلام" و "دارالحرب" تقسیم شده بود، در دوران جنگ های صلیبی، شاعر نیز بالطبع آنان را که خارج از اسلام بودند بیگانه و حتّی دشمن می دید، خود را و دین خود را بر حقّ و دیگری را پست و دین او را مردود می دانست و اگر سَعۀ صــــــــــــدری داشت "اهل ذمّه" اش می شمرد.

در علّو طبع و رفعت نظر شیخ سعدی، شاعری که بنی آدم را اعضای یکدیگر دانسته است ، جای تردید نیست امّا گاه تعصّب مذهبی دامن گیرش می شد و غیر مسلمان را به باد هجو و تحقیر می گرفت.

"در عقد بیع سرائی متردد بودم. جهودی گفت من از کدخدایان این محلّم وصف این خانه چنان که هست از من پرس. بخر که هیچ عیبی ندارد. گفتم بجز آنکه تو همسایۀ منی.

خانه ای را که چون تو همسایه است            ده درم سیـــــــــــم بـــــد عیار ارزد

لیک امیـــــــدوار بایــــــــد بـــــــــــود            که پس از مرگ تو هــــــزار ارزد" 4

با این همه سعدی جای جای، با بلندنظری خاص، و با دیدی طنز آلود و فلسفی به جدال های مذهبی نگریسته است:

"یکی جهود و مسلمان مناظرت می کردند            چنان که خنده گرفت از حدیث ایشانم     

 به طیره گفت مسلمان گر این قبالۀ مـــــن            درست نیست، خدایا جهود می رانـــم 

جهود گفت به تورات می خورم سوگنــــــد        وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانـــــم  

گر از بسیط زمین عقل منعــــــــدم گـــــردد        بخود گمان نبرد هیچــــکـــــس که نادانم" 5

امّا در مجموع، تنها برخی از گویندگان و شاعران اهل تصوّف بودند که در آن دوران افق دید گسترده تری داشتند، فراسوی احکام مذهبی و تعصّبات زمانۀ خود سیر می کردند، و "جنگ هفتاد و دو ملت" را عذر می نهادند.

توجّه به این نکته نیز ضروری به نظر می رسد که گرچه در ادبیات کلاسیک ایران "جهود" موجودی حقیر و مستوجب عتاب و اهانت است، رهبر مذهبی او، حضرت موسی همواره شایستۀ احترام به شمار آمده، حساب وی از حساب امتش جدا مانده و از او به عنوان رهبری عالیقدر و نجات دهنده، رادمردی بزرگ و با ارج، و در مقام "کلیم الله" سخن رفته است. در غزلیات مولوی است که:

"جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او            آن نور روی موسی عمرانم آرزوست" 6

تشیّع مذهب رسمی در ایران

با استقرار دولت صفویه در قرن 16 میلادی و پذیرش تشیّع به عنوان مذهب رسمی در ایران، زندگی اقلیت های مذهبی در این کشور به مراتب مشکل تر شد. اهل ذمّه از این پس "نجس" و ناپاک هم شمرده شدند. مکان اقامت و کارشان به محله های مخصوص محدود شد. به این ترتیب، به دستاویز اسلام تعبدی و خشن صفویه، محدودیت های تحمیل شده بر اقلیت های مذهبی فزونی یافت، آزارها و اهانت ها مستمر و کشتارها – به ویژه کشتار یهودیان (جهود کشی) بی حساب شد. شرح رفتار خشن و ضد انسانی جامعه علیه اقلیت های مذهبی در این دوران را – از جمله انداختن سگ به جان انسان های بی دفاع، حمله به خانه ها، ضرب و شتم و سوزاندن - هم در صفحات تاریخ و در گزارش ها و سفرنامه های جهانگردان اروپائی و نیز در اشعـــــــــــــــار و گــــــــــــــــزارش گونه هائی که به زبان فارسی ولی با خطّ عبری نوشته و در خانه های یهودیان مخفی و حفاظت می شده است، می توان یافت 7

در دوران قاجار، بیشتر در سطوح محلی و به دست رهبران دینی بود که به تعصّبات خشک توده ها و از آن راه به آزار اقلیت ها دامن زده می شد. در این دوران "جهودکشی" همچنان ادامه یافت و تعقیب و کشتار بهائیان بر آن افزون گشت.

اوّلین رمان فارسی

می دانیم که بیشتر افرادی که با ادبیات داستانی ایران سر و کار دارند، بر این باورند که نخستین داستان به شیوه و سبک نو، سبک غربی، در ابتدای سدۀ چهاردهم خورشیدی و در سالهای روی کار آمدن رضاشاه پهلوی توسط محمّدعلی جمال زاده نگاشته شده است. اخیراً کتاب رمانی پرمحتوا در خارج از ایران انتشار یافت که تاریخ نگارش آن به سالهای پیش از داستان های پرآوازۀ جمال زاده یعنی "یکی بود، یکی نبود" بر می گردد. چه بسا که در حقیقـــــــت جمال زاده آغازگر داستان نویسی معاصر نبوده. نام این رمان "جهود کشان" است. کتاب در سالهای 1891 تا 1896 میلادی نوشته شده است یعنی حدود 105 تا 110 سال پیش. "جهود کشان" همزمان یا چند سالی پیش از انقلاب مشروطۀ ایران به نگارش درآمده. اما بخاطر انتقاد تند اجتماعی و مذهبی و افشاء جنایت های قاجاریه، درباریان و روحانیون درباری که در قتل مردم بیگناه چون زندانیان، یهودیان و بهائیان دست داشتند. نویسندۀ کتاب جـــــــــرأت نمی کند نام خود را روی کتابش بگذارد و نویسنده گمنام مانده است. کتاب در قالب یک داستان اجتماعی شرح آزار، تحقیرها، کشتارها، تبعیض دائم و شکنجه هائی را می دهد که در دوران قاجار نسبت به هموطنان کلیمی، بابی و بهائی صورت می گرفت. "جهود کشان" یعنی یورش به محله های فقیر و حقیر یهودی نشین از جمله محلۀ عودلاجان در طهران و هجوم و غارت ساکنین بی نوای آن. این حمله ها هر صباح به بهانه های واهی بدستور ملایان فاسد صورت می گرفت و به قتل انسان های بی گناه ختم میشد.

امام جمعۀ طهران میرمحمّد باقر مجلسی، شخصیت منفی و منفور کتاب است. او ریختن خون یهودیان را بهر بهانه ای واجب می دانست و با فتواهای بی پایه قتل عام آنان را با عنوان جهود کشان به راه می انداخت. از حمایت شاه برخوردار بود و جمعی روحانیون طمع کار و پول پرست را با خود همراه کرده بود و اینان دستشان به خون صدها بهائی هم وطن آلوده است.  

با خواندن کتاب در می یابیم که نویسنده انسانی است اندیشمند و تحصیل کردۀ اروپا و آشنا با قوانین بین المللی. با وجود انزجار نسبت به دربار قاجار و روحانیون وابسته بآن، نهایت کوشش خود را کرده است تا در داستان خود بی طرف بماند. او به ادبیات و داستان نویسی اروپا آشنائی داشته و به فن و قاعده نگارش آن آگاهی دارد.

در مقدّمۀ این کتاب (که بیش از صد سال پیش نوشته شده است) آمده که دو نسخۀ دست نویس از کتاب موجود است. نسخۀ اوّل در کتابخانۀ آیت الله مرعشی نجفی در قم نگهداری می شود. شخص ناشناسی یک کپی از آن تهیه کرده به اروپا برده، آن را تصحیح و ویراستاری کرده اند و در سوئد توسط انتشارات "کتاب ارزان" چاپ و منتشر کردند. نسخۀ دوم دست نویس در کتابخانۀ مرکزی مرکز اسناد دانشگاه طهران نگهداری می شود.

ویژگی هائی در ادبیات قرن بیستم

با انقلاب مشروطه جهره مردم عادی ایران نیز – کارگر، بازاری و روستائی – در آثار ادبی ایران نمایان شد و تشریح رنج محرومین و ستم دیدگان به یکی از زمینه های اصلی ادبیات این قرن تبدیل گردید. به سخن دیگر، با تمرکز بر زندگی شخصیت های عادی اجتماع، اشاره به خواست ها و نیازهای آنان، و با استفاده از زبان و واژگان عامیانه، ادبیات ایران به سوی واقع گرائی کشیده شد.

امّا در آثار ادبی تازه، چهرۀ اقلیت های دینی همچنان چهره های غیرواقعی، قالبی، "مقوائی" و تک بُعدی است. گوئی تعصّب و بغض قرون هنوز ریشه کن نشده. چهره ، هنوز چهرۀ انسان های عادی جامعه نیست – انسان هائی با احساسات و عواطف گوناگون، حس فداکاری، وطن دوستی، غم، شادی، نگرانی، یأس و امید. هم وطن زرتشتی، نه خداپرست، که آتش پرست و بیگانه است. ارمنی هنوز در دکّه اش عرق می فروشد و ساندویج کالباس می پیچد. زن ارمنی، تا نیمــــــــــــــــــــــه های شب مست در کافه ها از میهمانان مست تر از خود پذیرائی می کند. یهودی "دوره گرد و کهنه خر" "طلبکار سمج" و "جهود سگ پدر" است. کولی فال می گیرد، دستش کج است و دزدی می کند، عرب بی تمدن است و وحشی، افغان دزد است و چاقوکش و سنگدل.

و ایرانی بهائی؟ چه تصویری از ایرانی بهائی داریم؟ صدای ایرانی بهائی هم وطن در ادبیات ما چه شد؟ سکوت! پس از سپری شدن بیش از 150 سال از پیدایش و گسترش این دین در کشور ایران، پیروان آن که پرجمعیت ترین اقلیت دینی در ایرانند، هنوز در صحنۀ ادبیات و در صفحۀ داستان ها موجودیت ندارند. یادی از او نیست. شهروند بهائی همچنان انگار چهره ای است غایب و مستور. در حقّ او توطئه سکوت در اجراست.

از دوران مشروطیت می گذریم. میرسیم به دهۀ 1930 و سلطنت رضاشاه پهلوی. در این سالها پاره ای از روشنفکران و نویسندگان ایران در تکاپو و تلاشند و در صدد نگرشی نو هستند به هویت ملی خود. این بار روشنفکران غیرمذهبی و ناسیونالیست، ناسیونالیسم ایرانی خود را دیگر بر مبنای هویت مذهب و تشیّع تعریف نمی کنند. اینان با تکیه بر هویت نژادی و "اصیل" ایرانی، ملی گرائی نژادی را پایه ریزی کردند. در این تفکر ایران باستان از این رو تمدنی برجسته داشت چون بر "اصالت آریائی" استوار بود و طبیعتاً "نژاد" آریا نیز برتر از نژاد اعرابی است که به ایران حمله کردند، یعنی نژاد سامی. بار دیگر اقلیت یهودی ایرانی با وجود هزاران سال زندگی مشترک با جامعۀ بزرگ تر در ایران، "خارجی" و "غیرخودی" خوانده می شود. در چنین تعریف ویژه ای از ملیت و ملی گرائی، دیگر یهودیان "نجس" و "اهل ذمه" نیستند. اما "غیر آریائی اند" و از "نژاد پست " همچون اعراب. این گونه اندیشه در روشنفکرانی چون ذبیح بهروز و سایرین پایه گرفت و اینان به تصویر نوعــــی ملت گرائی "رمانتیک" کشانده شدند. رو آوری به گذشته های دور، غلّو در بارۀ عظمت و شکوه ایران باستان و فرّ و فرزانگی آریائی ها، حال دیگر مشغلۀ عمده و کانون توجّه آنان شد. فضای خاص سیاسی اروپا در آن سالها و تبلیغات نژادپرستانۀ فاشیست های آلمان و تکیۀ آنان به ریشه های آریائی خود و تداعی برتری نیز در جریان روشنفکری ایران بی تأثیر نبود. در دوران جنگ جهانی دوم برخی از این روشنفکران با یأس زیاد به عقب ماندگی کشورشان و به پیشرفت جوامع اروپائی می نگریستند. برای این گروه اروپا رفته و بویژه برای نویسندۀ حساس و تیزبینی چون صادق هدایت احساس انزجار از وضع موجود را حدّی نبود. او و همفکرانش اعراب و حملۀ آنان را به ایران و گسترش اسلام را در کشور، سرمنشأ افول فرهنگی و اجتماعی و زوال ایران می شمردند.

گرچه احساسات و تعصّبات ضد عرب در ایران تازگی نداشت و از زمان فردوسی به بعد در هر دوره به شیوه ای گوناگون به چشم می خورد، اما این ضدیّت با اعراب در مورد صادق هدایت (و پیش از او در مورد میرزاآقاخان کرمانی) به ضدّیت شدیدتری نسبت به اسلام و نژاد سامی تعمیم یافته است.

صادق هدایت زمانی در اروپا زندگی می کرد که عقاید و آراء نژادگرایانه مبنی بر تفوق نژاد آریائی حتّی سالها پیش از به قدرت رسیدن حزب نازی و هیتلر در آلمان، در آن قاره رواج یافته بود. در همین سالها بود که هدایت آثار و نمایشنامه های تاریخی خود را نوشت. او در این داستانها و نمایشنامه ها در جستجوی هویّت نژادی، ملی است و بر پایۀ احساسات شدید ایران دوستانه از سوئی به تحقیر اعراب و نژاد آنان می پردازد و ، از سوی دیگر، در شرح عظمت شهزادگان "ایرانی نژاد" که به پیکار با اعراب برخاستند رو به اغراق می آورد.

"مازیار"، که با همکاری مجتبی مینوی تألیف شده، شرح قیام شاهزاده ای از خاندان "ایرانی الاصل" قارن در قرن نهم میلادی است که به ستیز با خلیفۀ عـــــرب بر می خیزد و با دلیری در برابر "مشتی مارخواران اهریمن نژاد" ایستادگی می کند.

"ولی عرب ها که می دانستند از جنگ با او نتیجه ای نمی برند به عادت خویش از راه تقلب و جاسوسی بر او دست یافتند. از زمان ونداد هرمزد تا زمان مازیار دو سه پشت عوض شده و در نتیجه آمیزش با عرب "خون مردم طبرستان فاسد شده بود و کثافت های سامی جای خود را در میان ایشان باز کرده بود....تقلب و خیانت، دزدی و رشوه خواری و پستی های دیگر به ایرانیان سرایت کرده..."8

آماج تحقیر در این نمایش نامۀ تاریخی تنها اعراب نیستند. یکی از شخصیت های داستان ایرانیان یهودی را نیز سزاوار اعتماد نمی داند و می گوید: "نگفتم که از اینها پرهیز بکن؟ اینها جهودند و از عرب ها پول گرفته اند که ما را بفروشند. این دو تا جهودند." به این ترتیب "جهود" و عرب، که هردو سامی اند، و از دید هدایت "غیر ایرانی" در صفی واحد در مقابل ایرانی اصیل قرار دارند یعنی یهودی و عرب در جبهه ای واحد در برابر ایرانیان!

در "توپ مرواری" نفرت صادق هدایت از عرب و یهودی به ادیان این دو یعنی به اسلام و یهودیت گسترش می یابد. او از زبان یکی از شخصیت های داستان، همراه انتقادی تند نسبت به هردو دین، یهودیان را عامل به وجود آورندۀ اسلام معرّفی می کند و مدعی است که آن را "جاسوسان یهودی راه انداخته اند و با دست خودشان درست کردند برای آن که تمدن ایران و روم را براندازند و به مقصودشان هم رسیدند."9

در این اثر گفته می شود که "جاسوسان یهودی دین اسلام را درست کردند" و انداختند به جان ایران که آن را تضعیف کنند. ببینید تعصّب چه می کند!

گفته شد که صادق هدایت در داستان هایش به "فردیّت" شخصیت ها توجّه دارد و تنها تیپ اجتماعی نمی سازد. او از معدود نویسندگان معاصر است که با تحلیل روانی از شخصیت های داستانی و نشان دادن تناقضات درونی آنها چهره ای واقعی از انسان ها ترسیم می کند، قادر به تشریح احساسات پیچیدۀ آنها است و زیر و بم های زندگی نابسامانشان را نه تنها گزارش می کند بلکه جان و روح می بخشد. قهرمانان اکثر داستانهایش مردمی عادی و محرومند با چهره هائی آشنا و زبانی خاص خود. امّا هدایت آنگاه که در بارۀ یک یهودی می نویسد و یا از قول یک شخصیت داستانی در این مورد اظهار نظری می کند، دیگر آن نویسندۀ انسان دوست و آن تصویر گر ماهر و تیزبین نیست. چهرۀ یهودّ متأثّر از دید یکسویۀ هدایت (در بارۀ اصل و قومیت یهودی) بی رنگ و ساده و ، در حد یک چهرۀ کلیشه وار، قابل پیش بینی است. ظاهری زشت و باطنی زشت تر دارد.

در یک اثر طنزآلود صادق هدایت "قضیۀ چگونه یزغل متمول شد"، یزغل نه یک فرد بلکه یک "تیپ" است که همۀ قوم خویش را در بر می گیرد:

ملاّیزغل که از کثیف ترین ریخت های دنیاست،

ثروتی بهم زده که اون سرش ناپیداست.

پولش از ملیون و بلیون در این دنیای خراب شده گذشته

و به ده هزار کاترلیون رسیده

امّا هیشکی نمیدونه سرّ موفقیت او چیه،

زیرا یزغل نه تاجره، نه ملاکه، نه هوچیه،

یک خاکروبه کشی است با قد کوتوله و ریش کوسۀ کوسه

سرش هم از بی موئی عین مثل منقار خوروسه

همه خیال می کردند که توی خاکروبه ها

یک روزی گوهر شب چراغی چیزی پیدا کرده...10

هدایت در ادامۀ داستان شرح می دهد که چگونه این یهودی کثیف و خسیس متمول شده است و با وجود مال و منال حیرت آورش هنوز در کمال خسّت و در قعر فلاکت زندگی می کند.

شاید بتوان گفت که این یک اثر طنزآلود است و هدایت با همین گزافه گوئی برخاسته از طنز به سراغ تیپ های دیگر اجتماع نیز رفته و همه را به سخره گرفته است. ولی شیوه را هرچه بنامیم، این یگانه چهره ای است که از شخصیت های یهودی در آثار هدایت به چشم می خورد. این شخصیت ها هیچگاه به صورت واقعی، به صورت انسان هائی مورد اهانت و آزار دائمی، تحقیر شده و مورد تبعیض، انسان هائی واقعی با درد و شادی، با امید و آرزو، با دلهره و بیم، با احساسات و عواطف مختلف و متضاد، شریک و هم سرنوشت با بقیه، آنگونه که بوده اند و هستند، ترسیم نشده اند: نه در آثار هدایت و نه در آثار سایرین. در آثار هدایت یهودی ایرانی جز یک کاریکاتور مسخره و نفرت برانگیز جلوۀ دیگری ندارد.

در داستان معروف داش آکل، جاهلی با معرفت در تب عشقی بی فرجام می سوزد. داش آکل عاشق مرجان است ولی جرأت ابراز آن را ندارد. با دل و تمناهای آن از یک طرف و با وجدان و احساس وظیفه، دِین به مرده از طرف دیگر دست به گریبان است. قهرمانی است واقعی با غمی جانکاه و در نبردی فرساینده با نفس خویش. سرانجام مرجان را شوهر می دهند و در شب عروس او داش آکل، گریان و دل شکسته، برای فراموش کردن غم و به تقاضای مرهم به سراغ "ملاّاسحق عرق کش جهود" می رود. ظاهراً هدایت می خواسته است غیر از چهرۀ کاکارستم، رقیب داش آکل، چهرۀ منفی دیگری را نیز در برابر داش با معرفت و بی توجه به مال دنیا قرار دهد. چهرۀ آدمی سودجو، بی تفاوت به درد و رنج داش آکل و به دنبال منافع پست و ناچیز خود. در این جاست که هدایت باز به سراغ یک الگوی مناسب می رود، یک الگوی از پیش ساخته شده و پیش داوری شده و محکوم شده. شخصیتی با ویژگی های منفی و ناخوشایند که رو در روی داش آکل قرار گیرد و اندوه و جوانمردی او را برجسته تر جلوه دهد. هدایت به دنبال این "تیپ" در کوچه های شیراز در جستجوست و دیواری را کوتاه تر از دیوار "ملاّاسحق جهود" پیدا نمی کند:

"بوی ترشیده، بوی پرک و سردابه های کهنه در هوا پراکنده بود. ملاّ اسحق لاغر با شب کلاه چرک و ریش بزی و چشم های طمّاع جلو آمد، خندۀ ساختگی کرد. داش آکل به حالت پکر گفت: " جون جفت سبیل هایت یک بُتر خوبش را بده گلویمان را تازه بکنیم." ملاّاسحق سرش را تکان داد، از پلکان زیرزمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یک بُتری بالا آمد. داش آکل بُتری را از دست او گرفت، گردن آنرا به جرز دیوار زد سرش پرید، آن وقت تا نصف آن را سرکشید، اشک در چشم هایش جمع شد، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاک کرد. پسر ملاّاسحق که بچّۀ زردنبوی کثیفی بود، با شکم بالا آمده و دهان باز و مفی که روی لبش آویزان بود، به داش آکل نگاه می کرد، داش آکل انگشتش را زد زیر در نمکدانی که در طاقچۀ حیاط بود و در دهنش گذاشت.

ملاّاسحق جلو آمد، روی دوش داش آکل زد و سر زبانی گفت: مزۀ لوطی خاک است ! بعد دست کرد زیر پارچۀ لباس او و گفت: این چیه که پوشیدی؟ این حالا ور افتاده. هروقت نخواستی من خوب می خرم." داش آکل لبخند افسرده ای زد، از جیبش پولی در آورد، کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد."11

نسلی پس از هدایت، نویسنده ای خوش قلم، واقعیت گرا و انسان دوست، صادق چوبک، نیز با نگاهی تعصّب آلود به ترسیم چهرۀ یهودی ایرانی در آثارش پرداخته است. گرچه او نیز در نمودن زیر و بم زندگی برخی از قشرهای اجتماعی و ظرایف عواطف انسانی دیدی روشن و مردمی دارد، در شخصیت های یهودی آثارش جز چهره ای منفی و یکنواخت و قالبی نمی توان دید.

در داستان "گلهای گوشتی" در "خیمه شب بازی" سوژۀ چوبک جوان فقیری است که در خیابان های شلوغ شهر و در میان آمد و شد آدم ها غرق در افکار و نگران بدبختی های خویش است. چوبک پس از شرح ترس ها، نیازها و بیزاری های جوان به مشکل آنی او می پردازد.

"امّا حالا او چه کند که از چنگ این یهودی طلبکار که مغازه اش آن طرف خیابان است فرار کند. از دور نگاهی به مغازۀ یهودی کرد دید مانند عقابی روی چهارپایه جلو دکان خود نشسته. مراد آناً تکانی خورد و پیش خودش فکر کرد. "من برام چه فرق می کنه که این جهود پدرسگ جلو چشم مردم یقه منو بچسبــــه و دوتومنشه بخواد؟ مگه تا حالا صد دفعه بیشتر همین الم شنگه رو راه ننداخته؟ اگه بنا بشه من به یه مشت الاغ اهمیت بدم پس فرق من با اونا چیه؟... گور پدرش، خودمو قاتی مردم می کنم و میزنم به چاک..."12

امّا "یعقوب" که "چشم موش کور مانندش را از او بر نمی داشت" او را، بدهکار خود را، می شناسد و به سویش می شتابد. یهودی طلبکار "سمج" و "لجباز" است و به دنبال مراد، و در وسوسۀ گرفتن طلب از بدهکار فقیر، کامیون ده چرخی عظیم را نمی بیند و در یک تصادف سریع به زیر چرخ های سنگین کامیون می رود و قربانی حرص مال، آن هم مالی ناچیز، می شود.

در داستان دیگری از همین مجموعه با عنوان "مسیو الیاس" باز چهره ای نکبت بار از یک یهودی نقاشی شده. یهودی این داستان چوبک همانقدر آزمند و مال پرست است که "شایلاک" یهودی در "تاجر ونیزی" شکسپیر و در خبث و خسّت حتّی دست "ملایزغل" هدایت را هم از پشت بسته است.

داستان در خانه ای بسیار محقر در جنوب شهر اتّفاق می افتد، که هر اتاق کثیف و نم دار و غیر قابل سکونتش در اجارۀ مستمندان است. کرایه نشینان به کار هم کار دارند، به دلسوزی و دشمنی با یکدیگر مشغول اند و در مجموع زندگی اسفناکی را می گذرانند.

"تمام اتاق های این خانه اجاره رفته بود مگر یک اتاق یک دری که گوشۀ حیاط بغل چاهک بوگندوئی بود و سه پله می خورد تا به کفش می رسیدو این هلفدونی به قدری مرطوب بود که همیشه مثل سقف حمام از در و دیوارش آب می چکید. تمام بوی گند چاهک آن تو ول بود. نه برای زغال خوب بود نه برای هیزم." 13

یک روز، تنگ غروب، گاری شکسته ای مستأجرین تازه ای را به خانه می رساند:    

"دو پسربچّه بی تنبان دوتا پیراهن پر لک و پیس تا زیر نافشان تنشان بود. پلک های چشمان آنها از زور تراخم قرمز شده بود و بهم آمده بود. مثل ترک زنگوله و میان ترک ناسور خونین پلک ها دو تا نی نی کدر مثل دانه های تسبیح گلی به چپ و راست تکان تکان می خورد. یکی از آنها یک خیار زردانبوی تخمی نیش مــی کشید وتُف خودش را به جای نمک با آن می لیسید. سرو صورتشان مثل اینکه با دوده بازی کرده باشند، خطمخالی بود. دو جوی باریک اشک که چرک های روی گونهء آنها را شسته بود از گوشۀ چشمشان بیرون زده بود و روی صورتشان خشکیده بود. بینی کج و چشمان بر آمده و موی صاف رنگ کاکل ذرت مادر بچّه ها با چشمان رک زده مثل چشمان موشی که توی تله گیر افتاده باشد و صورت گرد و گوشتالو و شکم گنده و پیشانی بلند پهن و سر بی موی مرد خانه بی هیچ گفتگو می رساند که این خانواده یهودی است." 14 

این دیگر چوبک است که با ما سخن می گوید و مدّعی است که از پوشاک مندرس و اندام ناموزون و چهرۀ ناشایستۀ ایرانیان می توان بی "هیچ گفتگو" به یهودی بودن آنان پی برد. گویی چنین نشانه ها و ویژگی های ناخوش آیندی در ایران تنها به پیروان دین خاصی محدود است. با این همه، دلسوزی خوانندۀ داستان که نگران تازه واردین آن شده دیری نمی پاید و با سخنان یکی از مستأجران چه بسا به خشم و نفرت مبدل می شود:

"... این جهود ورپریدۀ دیروزی نبود که خبر مرگش اومد اتاق بغل چاهک و گرفت؟ شب اومده یه گز بنجاق تر دستشه و میگه خونه رو از حاج محمّد خریده. نمیدونم چَن صد هزار تومن! می گفت ما باهاس اجاره رو ماه به ماه باون بدیم. خودشونم می خوان تا بستونی تو همون هلفدونی بمونن..." 15

***

آفریدن چنین چهره های قالبی و الگووار از یهودیان ایرانی مختص به چند نویسندۀ یاد شده نیست. کمابیش در آثار برخی دیگر از نویسندگان برجسته و متجدد عصر ما – گل های سر سبد جامعه به چشم می خورد.

با روی کار آمدن جمهوری اسلامی در ایران بسال 1979 نیز تبعیض و آزار و توهین های روزمره دیگر نهادینه شده و حتّی قانون اساسی آن رژیم بر پایۀ تبعیض بضد جامعه های (اقلیت دینی) نامسلمان است. اما جرقه هائی از امید و نگرش مثبت هست و باید دید. اسمعیل فصیح داستانی دارد به نام داستان جاوید که در آن شرح مفصلی از ظلم و ستم بی حد جامعۀ مسلمان نسبت به جوانی زرتشتی اواخر دوران قاجار ترسیم شده است. از چند استثناء که بگذریم،اگر در ایران امروز تنها ما به یک نویسندۀ غیر مسلمان موفق خانم زویا پیرزاد ارمنی برخورد می کنیم که قلم بدست گرفته و چهره ای واقعی از جامعۀ ارمنی به تصویر می کشد، و ایرانی ارمنی را در صفحات رمان به ما معرفی می کند، در خارج از کشور وضع به شیوه ای دگر است:

پس از انقلاب اسلامی در خارج از ایران ادبیات فارسی به سبکی زنده و متحول گسترش پیدا کرده است. در شماری از رمان ها و داستان های کوتاه، ما بــــــــــــه چهره هائی گیرا و مثبت از ایرانیان غیر مسلمان معرفی می شویم. در رمان "بر بال باد نشستن" به قلم خانم شهرنوش پارسی پور، ما خانم دکتری بهائی را می بینیم با شخصیت مثبت و دیدی مثبت به زندگی زنی است پویا و جستجوگر کجی ها و کاستی ها را می شناسد ولی همچنان با روحیۀ مثبت جلو می رود. باز در همین رمان یک زن یهودی ایرانی را می بینیم که پابه پای سایر شخصیت های داستان در جامعه نقش ایفا می کند بچّه هایش را بزرگ می کند و با مشکلات دست و پنجه نرم می کند. مثل هر انسان واقعی و نه کلیشه ای.

در یک رمان دیگر بنام "غریبه ای در من" به قلم خانم شکوه میرزادگی به دو چهرۀ بهائی در ایران معرفی می شویم و به هر دو دل مـــــــــی بندیم و نگران سرنوشت شان هستیم که می شنویم پس از انقلاب هردو را رژیم اسلامی دستگیر کرده و ما در غم سرنوشت شان اشک می ریزیم.

در "کتاب اکبر" شرح حال نویسنده اکبر صادقیان را می شنویم که در شهر کم جمعیتی در مرکز آمریکا ساکن است کتاب شرح حال نسلی است سرگردان و آواره – ایرانیانی که از بد حادثه اینجا به پناه آمده اند در به درند و تنها مرکز و کانونی که جمعشان می کند و غذای ایرانی می پزد و موسیقی وطن را بگوششان می رساند و شعر وصف الحال برایشان می خواند تنها امیدشان – مادر ناصر است. زنی است یهودی ایرانی که درد دوری از یار و دیار را برایشان هموار می کند. همه او را مادر می نامند و بهنگام بستری شدنش در بیمارستان همۀ این جوانان ایرانی بر بالینش به پرستاری می نشینند. همه با هم – مسلمان و یهودی – در غم دوری از وطن شریکند. سرانجام چهره هائی واقعی – و نه یک بعدی، کلیشه ای و الگووار – دارند ترسیم می شوند- شاید در فضای آزاد ادبیات فارسی در خارج از کشور است که سرانجام ما چهرۀ غیر مسلمانان ایرانی را بی بغض و تبعیض بصورتی واقعی و ملموس بصورت یک هم وطن می بینیم.

در اینجا مایلم کتاب باارزشی را که نسبتاً جدید است، خدمت شما معرفی کنم. نام کتاب رگ تاک است و نویسندۀ آن دلارام مشهوری است. از انتشارات خاوران، پارسی به سال 1999 کتاب گفتاریست نو در بارۀ نقش دین در تاریخ اجتماع ایران. در دو جلد و در خلال بیش از 630 صفحه پژوهشی است گسترده در بررسی نفوذ و نقش مذهب در تاریخ 500 سالۀ گذشتۀ ایران. کتاب در ستایش نقش اقلیت های دینی تأکید دارد که خود بدعتی است در تاریخ نگاری ما. با تأکیدی بیشتر بر نقش بابیان و بهائیان در پیشرفت های اجتماعی صد سال اخیر. رگ تاک به اقلیت های دینی ایران به دیدۀ برابر می نگرد و هرجا که بتواند از ستایش آنان و سهمی که در تاریخ و فرهنگ ایرانی داشته اند کوتاهی ندارد. نویسنده با نگرشی هوشمندانه. سرنوشت و تعالی تاریخی ایران را، نه در سرکوب و ارعاب اقلیت های دینی و قومی و نه در فراری دادنشان بلکه در بود و نمودشان می داند. کتاب رگ تاک با پذیرش اینکه در تاریخ روزگار ما هیچ اقلیت دینی مانند بهائیان هدف خشونت و تبعیض نبوده است، و با گمان اینکه شمار کشتگان بابی و بهائی را در 160 سال اخیر می باید در صدها هزار اندازه گرفت، بدرستی اشاره می کند که در ادبیات تاریخی و اجتماعی ما بررسی پیرامون بابیگری و بهائیت، با همۀ اهمیتی که این آئین ها در تاریخچۀ تحولات فکری ایرانیان دارند، بس اندک است. و به ردیه نویسی ها محدود شده است و شمار ردیه ها در ادبیات اجتماعی ما کم نیست.

کتاب رگ تاک نگرشی تاریخی دارد به پیدایش و اهمیت تاریخی آئین بهائی شاید نه از نقطه نظر دیانت و مقام دینی آن. بلکه از منظر گرایش تاریخی، جامعه شناسی، تعالیم غیر خشونت آمیز آن، پیدایش آرمان های هومانیستی و مدارا جویانه که از بطن جامعۀ ایرانی نموّ کرده است. کتاب دستاوردها را – این همه را – ادامۀ منطقی ای می داند از آنچه که روزگاری در ایران باستان و در عهد کورش هخامنشی از جلوه های تمدن ما ایرانیان بوده است: جلوه هائی همچون مدارا و پذیرائی – هم زیستی – بین اقوام و ملل و ادیان و تیره های انسانی از نژادهای گوناگون. اهمیت و برجستگی این حرکت و پدیدۀ فکری نه تنها برای یک جامعه، بلکه برای ایران است. این برای ایران با ارزش و با اهمیت است که ببینیم چنین اندیشه هائی مجدداً در آن پرورش یافته. و باز این برای ایران برجسته و بالنده است که بقول کتاب "ببینیم و شناسائی کنیم و ببالیم که از میان فرزندان ایران و در پیشاپیش حرکت بابیان و به موازات اندیشه های ترقی خواهی و بیداری، زنی چون زرین تاج قزوینی – طاهره قرة العین – که برجسته ترین زن ایرانی سدۀ 19 است ، در آن دوران خرافات گرفته، آن دوران تیرۀ قاجاریه، به جامعه معرفی شد.

سخنم را با این بیت به پایان می رسانم:

"گمان مبر که بپایان رسید دور مغان

 هزار بادۀ ناخورده در رگ تاک است"                   



[1] جلال آل احمد، سفر به ولایت عزرائیل، 1363، تهران

[2] گلستان سعدی، به تصحیح دکتر غلامحسین یوسفی، انتشارات خوارزمی، تهران ص 49

[3] همان، صفحه 116

4 همان، صفحه 130

5 همان، صحفه 175

6 گزیدۀ غزلیات شمس، به کوشش دکتر شفیعی کدکنی، امیر کبیر، تهران، چاپ دوم، صفحه 80

7 برای مطالعه بیشتر پیرامون سرگذشت اقلیت یهودی در ایران ن. ک. به: حبیب لوی، تاریخ یهود ایران در سه جلد، تهران انتشارات بروخیم، 1960;  امنون نتصر، تاریخ یهود در عصر جدید، اورشلیم، 1982. برای آشنایی با تاریخ منظومی که از اسناد معتبر در دورۀ صفویه است و به زبان فارسی اما با خط عبری به دست یک نفر یهودی کاشانی به نام بابائی بن لطف در سال های 1613 نا 1662 نگاشته شده ن. ک. به :

Vera B. Moreen, Iranian Jewry's Hour of Peril and Heroism: A study of Babai Ibn Lutf's Chronicle (1617-1662), NY, 1987

8 صادق هدایت، "مازیار"، تهران- انتشارات امیر کبیر صص 11-12

9 صادق هدایت، "توپ مروار ی" با تصیح و توضیح دکتر محمد جعفر محجوب، 1990، صص 13 تا 15

10 صادق هدایت، "چگونه یزغل متمول شد" در وغ وغ ساهاب، تهران، امیر کبیر 1341

11 صادق هدایت، "داش آکل" در سه قطره خون، تهران، امیر کبیر صص 56-57

12 صادق چوبک "خیمه شب بازی" تهران، انتشارات جاوید، چاپ پنجم 1354 ص 21-28

13 همانجا، صص 185-186

14 همانجا، صص 190-191

15 همانجا، ص 197