ترک تعصّبات
۱۷ آذر ۱۳۸۶

"من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن"

(سهراب سپهری)

 انسان بذاته ممتاز از حیوان است. این امتیاز او را به مقام و مرتبتی والا میرساند. امّا هر مقام و منزلتی از دست رفتنی است پس باید در حفظ آن کوشید. افتخار به این امتیاز و برتر بودن سبب عزّت اوست. ولی انسان بذاته ممتاز از انسان دیگر نیست. امتیاز انسان ها نسبت به هم ناپایدار، زودگذر و وهمی است. افتخار به این گونه امتیاز تعصّب میآورد و آن سبب اختلاف میگردد. این افتخار سبب ذلّت است، موجب تنزل از آن منزلت عالی انسانی است، همان منزلتی که او را از عالم حیوانی برکشیده بود. انسان باید بتواند بر حیوان فخر کند امّا نه بر انسان. زیرا این تفاخر او را از حیوان نیز پست تر میکند، چه که در عالم حیوانات تفاخر نیست مگر اینکه انسانها آن را در آن عالم پاک و بی شائبه توهم کنند و در افکار خود آن عالم را بیالایند. طاووس فقط به چشم انسانها به پرهایش می نازد، نه بیشتر. افتخار به رنگ پوست و عقل و هوش و اجداد و اجناس را توحش نیز نمی توان خواند زیرا در عالم وحش نیز از آن خبری نیست. انسان ممتاز از حیوان است، امّا خود را ممتاز از انسان نیز می خواهد و آنجا که به دنبال امتیازاتی که بی زحمت در خلقت نصیبش شده می رود و آنچه را که فقط عبارت از تنوع است، اصل میگیرد و حقیقت می پندارد خطا میکند و سزاوار سرزنش می شود.

حضرت بهاءالله آمده اند تا عالم انسانی را در این قرن پرانوار از این مذلّت عظمی دور کنند، همانگونه که آمده اند تا در جمیع شئون برتری او را نسبت به حیوان تثبیت کنند. حضرت عبدالبهاء میفرمایند:

در میان حیوانات تعصّب جنسی نیست .در میان کبوتران این تعصّب نیست کبوتر شرق با کبوتر غرب آمیزش کند. گوسفندان همه یک جنسند هیچ گوسفندی به دیگری نمی گوید تو گوسفند شرقی هستی من غربی. هرجا باشند با هم آمیزش نمایند کبوتر شرق اگر به غرب بیاید با کبوتر غرب در نهایت آمیزش است به کبوتر غرب نمی گوید تو غربی هستی من شرقی. پس چیزی که حیوان قبول نمی کند آیا جائز است انسان قبول نماید...[1]  

حضرت بهاءالله آمده اند تا ما را به امتیازات حقیقی خود متوجّه سازند. حضرت عبدالبهاء میفرمایند:

اگر قلب نورانی، آن مقرب درگاه کبریاست و الاّ غافل از خدا، خواه سفید، خواه سیاه[2]

این امتیاز حقیقی است که فنا نمی پذیرد والاّ خاک که آخرین منزلگاه تن فانی است هیچ حکایتی از سفیدی و سیاهی و دیگر امتیازاتی که به کام خود کشیده و از میان برداشته نمی کند.

در نصوص مبارکه در این دور، تعصّب را "حمیت جاهلیه" خوانده اند. حمیت جاهلیه لفظی قرآنی است[3] که در آثار جمال اقدس ابهی تکرر یافته است. وقتی رسول اکرم (ص) از حمیت جاهلیه میگفتند به عصری نزدیک به خود توجّه میدادند، امّا زمانی که این کلام از لسان جمال قدم جاری میشود به بیماری کهنه تری، بجا مانده از عصری دورتر اشاره میفرمایند. با این صفت در عین حال هم منشأ تعصّب را بیان میفرمایند که نادانی است و هم تاریخی بودن آن را. این درد و بیماری مربوط به گذشته است، گذشته ای که نمی خواهد برود و ما را رها سازد ولی ما باید آن را ترک گوئیم.

حمیت غیرت است. غیری باید باشد تا این احساس در من بجنبد. در تعصّب غیر آن دیگری پست است. او نه فقط جدا و غیر از من است که فروتر از من است. اینگونه دیگری را در برابر نهادن مستلزم فراموش کردن یک اصل اساسی است و آن این است که ما منشائی واحد داریم و به سوی مقصدی یگانه روانیم. به این لطیفه در کتاب مسطاب اقدس در همان بحث ترک تعصّبات اشاره میفرمایند:

عاشروا مع الادیان بالّروح و الریحان لیجدوا منکم عرف الرحمن. ایاکم ان تأخذکم حمیة الجاهلیه بین البریه کل بدء من الله و یعود الیه انّه لمبدأ الخلق و مرجع العالمین.

تعصّب یعنی آنچه به ما تعلّق دارد را دیوانه وار دوست داشتن و آن را بر هر چیز ترجیح دادن و البتّه نه همین، که جز به دیدهء تحقیر بر بیرون از قلمرو مهر ننگریستن. زیرا یقین داریم که هیچ حقیقت زیبائی نزد آن بیگانگان نیست. به عبارتی تعصّب یعنی خودپرستی، یعنی پرستیدن خود و شئون آن و بیزاری از غیر. تعصّب یک آلایش قلبی است، آفتی است که عقل را نیز اسیر می کند و از کار باز می دارد و سرانجام انسان را از عالیترین قوای مکنونه اش ممنوع و محروم می کند. تعصّب کور است متعدی است. بی انصاف است. چشم آدمی را می بندد و آنچه خوبی در جای دیگر است به محبوب خود نسبت میدهد. رفتار تعصّب آمیز، رفتار مادری است که هر ناپسندی را که از فرزندش صادر میشود به حساب ساده لوحی و نادانی اش میگذارد و آنچه از همبازی او سر می زند از خبث درون و موذیگری اش میداند. این یعنی از دیگران جدا شدن و آنها را طرد کردن و به سختی در بارهء آنها قضاوت کردن و برخود با رأفت و رحمت نگریستن و این اساس خرابی عالم است. قلم اعلی در ذکر مراتب اتحاد چنین میفرماید:

از جمله اتّحاد مقام است و اوست سبب قیام امر و ارتفاع آن مابین عباد. برتری و بهتری که به میان آمد عالم خراب شد و ویران مشاهده گشت.

نفوسی که از بحر بیان رحمن آشامیده اند و به افق اعلی ناظرند باید خود را در یک صُقع و یک مقام مشاهده کنند[4]

باید خود را در مقابل دیگران در مقام و مرتبه ای یکسان ملاحظه کرد. مشاهدهء بد می تواند جریان هدایت الهی را بر روی ارض دچار اختلال سازد. منشأ خرابی جهان، تصوری اشتباه در بارهء خود است آنگاه که در مقابل دیگران قرار میگیرد. تسلط جســـــــتن بر مثل خودی نظم عالم ر ا بر هم زده است. انســــــــــان ســـــلطه جو، انسانی نامهربان است. علت فساد تعصّب نیز همین است، در نهاد آن خودپسندی و نفرت هست. اما باید دانست وقوف به حسن خود غیر از تعصّب به آن حسن است. کسی که خود را تند هوش و زیرک می داند و به آن تعصّب دارد هرچیزی را در دیگران به حماقت منسوب می کند. خودپسندی است که متعصّب را در خود فرو برده و از دیدار حقیقی اشیاء عالم ممنوع ساخته است و اینگونه بین او و حقیقت فاصله می افتد، آن هم درست همان زمانی که خود را مالک حقیقت نیز می داند و حال آنکه حقیقت هیچوقت به کسی تعلق نداشته است. حقیقت اسلام و مسیحیت جز به خداوند تعلّق ندارد. ما فقط می توانیم به حقیقت نزدیک شویم و بوی حقّ و حقیقت خواهی بدهیم. این را باید اذعان داشت که کسی مالک حقیقت نمی گردد و آن را منحصر به خود نمی کند. پی به حقیقت بردن، غیر از حقیقت را متعلق به خود کردن است. همیشه دفاع متعصّب نسبت به آئین های یزدانی در طول تاریخ، گونه ای دفاع از متعلقات خود بوده است و متعصّبین آنگونه که از اموال و املاک خود دفاع می کردند، متعرضین را به سزای خود می رساندند، غافل از آنکه حقیقت به چنین قیام و تعرضی نیاز ندارد. زیرا لازمهء اینگونه حقیقت خواهی، محتجب شدن از برخی حقایق است و پیداست با پنهان داشتن حقیقت، وصال آن دیگر امری خیالی و وهمی خواهد بود. این ظهورات الهی یعنی حقایق ملکوتی بد نبودند، آنچه آنها را بد جلوه داد تعصّب و توهم بود.

تعصّب خشکی است. مانع حرکت فکر و ذهن است. عالمی که حاضر به قبول دلایل منطقی هم نیست، یعنی نمی تواند غیر از آنچه را دوست دارد و متعلق به خود می داند بشنود دیگر عالم نیست زیرا متفکر نیست. تعصّب فکری ممکن است به فکر درست باشد. اما وقتی نسبت به فکر درستی تعصّب حاصل شد، دیگر نمیتوان به مبنای آن دست زد و وجودش را از آفات و نقائص انسانی محفوظ داشت. هرکسی به فکر خود عشق می ورزد و آن را درست می یابد اما اگر در عین محبّت به فکر و نظر خود، دیگری را به خود راه ندهد و او را به علّت مخالفت با فکر خود به سفاهت نسبت دهد، تعصّب ورزیده است. اینست که مأموریم از هیچکس به تحقیر یاد نکنیم یعنی خود را از تعصّب اندیشه سوز محافظه کنیم و بنیان مدارا و تساهل را در خود بر نیندازیم. تحمل سخن آن کس که سفیهش خوانده ایم و نادانش می دانیم بسیار دشوار می شود. از احمق می گریزند، با او نمی سازند. از آنجا که بنیان تعصّب در احساسات است نه عقل، هرکجا که فکر به تعصّب برسد، دیگر فکر جاری نیست، یعنی دیگر تعقل وجود ندارد و روح از سیری که به واسطهء عقل برایش حاصل بود باز داشته می شود. ما نه فقط مالک حقیقت نداریم، بلکه دشمن حقیقت نیز نداریم. اما کسانی که حقیقت را نفهمیده اند بسیارند. آن کس که بتواند آفتاب را ببیند و هستی اش را از او بداند، نمی تواند نسبت به آن خصومت بورزد، مگر آنکه از نعمت عقل محروم و با هستی خود مخالف باشد. پس فقط نابینای حقیقت داریم. مردمان دو دسته اند: حقیقت بین و نا حقیقت بین، یا خورشید را می بینند و می ستایند یا از دیدارش محرومند و منکر. بر نابینا رحم آوردن شرط انسانیت است، پس نسبت به مخالف امر الهی تعصّب ورزیدن شرط مروت و انسانیت نیست. دشمنترین دشمنان امر ناقضین بودند با این وجود حضرت عبدالبهاء در الواح وصایا در حقّ آنها از آستان الهی استرحام می کنند زیرا: "لا یفرقون بین الخیر و الشر و لا یمیزون العدل و الانصاف عن الفحشاء و المنکر و الاعتساف" و بر غیر یمیّز باید رحم آورد.

تعصّب نسبت به خود حقیقت نیز مذموم است زیرا نتایجی دارد. بر حقیقت نیز جنایت ها رفته است اما این نقص حقیقت نیست که ما به آن تعصّب مــــــــــــــــــی ورزیم، بلکه نقص ماست که با حقیقت نسبتی ناروا داریم. مسألهء تقوی در حرمت نهادن به آن اهمیت دارد. مخلص حقیقت، مخلص هر جلوهء آن است و مخلص خود، حقیقت مقدس را مکتفی بذات نمی داند و در راه دفاع از کل حقیقت، حقیقت جزئی را می پوشاند و یا وارونه می کند و این دیگر دفاع از خود است نه حقیقت. آیا دشمنان امر مبارک، همه اتهاماتی که به ما نسبت می دهند، خود حقیقی می دانند؟!! شیخ نجفی جزء اولین متعرضین و معاندین مکّاری بود که فرمان داده بود با نشر اکاذیب در خصوص بهائیان، مردم را از آنها دور نمایند.       

تعصّب و تمسّک

محبّت تنها را نباید تعصّب خواند. مهر فرزندان به والدین هرقدر هم شدید باشد نمی تواند تعصّب باشد، مگر آنکه توأم با نفرت از سایر والدین باشد. محبّت اگر نفرت نزاید تعصّب نیست، تمسک استّ، به شیرینی به رشته ای متصل شدن و آرامش یافتن است. محبّت روزافزون و خالص نه فقط مشکلی نمی آفریند بلکه سازنده است و حال آنکه تعصّب مخرب است، نساخته و بیش از آنچه ساخته و گاه همان ساخته را ویران می کند عشق به میهن اگر منجر به نفرت از سایر ملل نشود تحسین آمیز است اما اگر با آن نفرت منحوس ترکیب شود، آن وقت آن متعصّب تصمیمی نمی گیرد و اقدامی نمی کند مگر آنکه به انهدام آن "منفورها" بیانجامد و از آنجا که ضرورتاً "عالم یک وطن محسوب است و من علی الارض اهل آن"[5]و سعادت هموطنانش نیز به سعادت دیگر ملل وابسته است، سرانجام آن نفرت مخلّ سعادت وطن محبوبش خواهد شد. هیتلر با چنین تعصّبی آلمان "محبوب" و آلمانی های محبوبش را بر اثر جنگ جهانی به کام ویرانی کشاند و چه درد آور است که خود ندانسته آنچه را دوست می داریم نابود کنیم.

 پس آن کس که بر سر شاخ بن می بُرد، متعصّب است. تمسّک راه محبّت رفتن است و تعصّب راه را بر نفرت گشودن است. تمسّک برافروختن جان است و تعصّب به کام نفس در افتادن است. خالق عالم و مطلع امرش را می توان دو گونه دوست داشت: عاشقانه و متعصّبانه. محبّت سیّد المرسلین را در قلب پروردن، تعالی روح است. اما اگر این محبّت سبب نفرت از کسانی گردد، دین او و محبّت به او را، به مخاطره افکندن است. حضرت بهاءالله می فرمایند:

امرناکم بان تجعلوا انفسکم منزّها عن حب الممکنات و عن بعضهم لئلا یمنعکم عن جهةٍ و یضطرکم الی جهة آخر و کان هذا من اعظم نصحی علیکم ان انتم من الشاعرین[6]

 وقتی از ما می خواهند بی حب و بغض به نزد حقیقت برویم که مبادا آن حب ما را به جهتی متمایل سازد و بغض از جهتی دور نماید، نه اینست که حب مذموم شده باشد بلکه از اجتماع این دو با هم باید ترسید. حبی که در مقابل بغض آورده، حبی که منطقه بندی کرده و مُبغضان را بیرون انداخته است یعنی محبتی محدود و ناقص. متحری حقیقت باید از محبّت و عناد با هم بپرهیزد و الاّ حب محض، تمسک و تقوی است نظر به این است که ما از کتب مقدسهء قبل بر حقّانیت ظهور کلّی الهی استشهاد می کنیم و انتظار تأثیر آن بر قلوب محبان ظهورات ماضیه را داریم. اگر محبّت صرفه آن پیامبران بزرگ را مذموم مــــــــــــــی دانستیم اینگونه استدلال نمی کردیم و اصلاً ما در حین تبلیغ امرالله پاکدلان را ترجیح می دهیم. محبّت خالص آن بزرگواران سبب تنزیه و تطهیر قلب است. حضرت ولیّ امرالله از ما خواسته اند که ما متمسک باشیم نه متعصّب.[7] به رشته ای متصل بودن و میزان داشتن غیر از لاابالی بودن است که عین سرگردانی است. به مقتضیات عشقی مقدّس عمل کردن یعنی گستردن آن عشق تا بدانجا که نفرت از هیچکس در دل نماند. تمسّک، دل را در چشمهء زلال محبّت شستن است و تعصّب، روح را به آتش کین برافروختن و سوختن. 

گوناگونی تعصّبات

ما به خیلی چیزها تعصّب داریم. یکی جنسیّت است. فقط ارسطو نبود که افتخار می کرد که الحمدالله یونانی هستم نه غیر آن، آزادم نه برده، مردَم نه زن، بعد از قرنها هنوز بسیاری چون او می اندیشند.

تعصّب مذهبی که با محبّت به امر مقدس و متعالی قرین گشته از سخت ترین این تعصّبات است، آنقدر که ریشه کن کردن آن منوط به ارادهء الهی است زیرا سخت در حجاب ایمان مستور است، ظلمتی در نور پیچیده. حضرت بهاءالله می فرمایند:

ضغینه و بغضای مذهبی ناریست عالم سوز و اطفای آن بسیار صعب، مگر ید قدرت الهی ناس را از این بلای عقیم نجات بخشد[8]

 یکی دیگر از این تعصّبات، تعصّب لسانی است. تعصّبی که ملت ها حتّی در نام گذاری ملل سایره گرفتار آن هستند. چنانکه "اعراب خود را عرب یعنی فصیح و دیگران را عجم یعنی عاجز از نطق می گفتند"[9]

همیشه از راهی رفتن و به کاری اشتغال ورزیدن انحصار نظر می آورد. عادت و علاقه می آورد. پای در بند می کند و این عیب نیست اگر فی نفسه نیز آن راه منحصر به فرد باشد و البته تعداد چنین راههائی منطقا یکی بیشتر نیست و عیب خواهد بود اگر آن فقط یکی از راههای وافی به مقصود باشد، مثل آنکه عبودیت به آستان الهی به طرق مختلف میسر باشد و ما فقط به یکی عادت کرده باشیم و طرق دیگر را نپسندیم و کراهت داشته باشیم اینجا ناگهان بدون وقوف در مسیر خدمت، در مسیر خیر دچار تنگی نظر و تعصّب گشته ایم.

تعصّبات گوناگون اند هرجا علاقه است پای تعصّب نیز باز است: تعصّب به رشتهء تحصیلی خود، تعصّب به نوع عبودیت و خدمات مذهبی خود، تعصّب به استعداد خود و سرانجام به فکر خود متعصّب بودن. در یک کلام تعصّبات به تعداد تعلقات قلبی ما هستند اما در آثار الهیه آن تعصّباتی که بنیاد عالم را بیشتر بر باد داده اند نام برده شده نه اینکه تعصّب به تعصّبات جنسی و وطنی و دینی و ... خلاصه شود. این تعصّبات نارواترین تعصّبات است. تعصّب به نژاد و جنسی که خداوند به وجود آورده و دینی که او به جهت اتحاد بشر نازل کرده و وطنی که زادگاه ما و آرامگاه ماست آن هم نه به ارادهء ما، جز تنگ نظری و نافهمی معنی دیگری ندارد.

نتیجهء تعصّب

جنگ ها، زاد و رود تعصّبند. علت همهء جنگ ها به فرمودهء طلعت میثاق (حضرت عبدالبهاء) تعصّب است. در روابط اجتماعی نیز متعصّب مسئول افکار دیگران می شود و متعرض اندیشه مردمان می گردد و از این رو به مضیقه گرفتار می شود. مضیقه ای مادّی یا معنوی. در مقالهء شخصی سیاح (ص 177) حضرت عبدالبهاء عواقب این امر را چنین بیان می فرمایند:

حکومت جسیمۀ ایران زمانی که تعرض به وجدان نداشت طوائف مختلف در تحت لوای سلطنت کبری داخل و قائم و اقوام متنوعه در ظل حکومت عظمی ساکن و خادم بودند... چون قانون تعرض آئین سایر طوائف به میان آمد و اصول مسئولیت افکار وضع و اساس شد ممالک وسیعهء سلطنت ایران تناقص نمود و قطعات کثیره و اقالیم عظیمه از دست رفت 

و از جمله قطعات آشور و کلدان و توران را ذکر می کنند که زمانی جزء ایران بزرگ بودند و بعد می فرمایند:

"... حتّی اکثر ممالک خراسان نیز به جهت تعرض وجدان و تعصّب حکام از حوزهء حکومت ایران خارج شد چه که سبب استقلالیت افغان و عصیان طوائف ترکمان فی الحقیقه این قضیه بوده والا در هیچ عهد و عصری از ایران منفصل نبودند"

همین گونه که کشوری که بر اساس تعصّب است نمی تواند اجزاء مختلفه را به خود راه دهد و در مضیق مادی می افتد، همین گونه نیز فکری که متعصّب است از افکار مختلفه متغایره که هرکدام دریچه ای به جهانی از جهان های نامتناهی است و سبب رشد و تکامل فکر می شود محروم شده به مضیق معنوی گرفتار می شود.

تعصّب غرض است و آن نیز مرض است مرضی که به فرمودهء حق،[10] انسان را از عرفان حضرت واجب الوجود نیز منع می کند، تا چه رسد به آثار صنع و کمال او در مخلوق. حضرت عبدالبهاء از آن به "اغراض ذاتیه" تعبیر می فرمایند:

اغراض ذاتیه عقل و فکر را مختل و رأی و تدبیر را تیره و تار و جهان بشریت را محروم از انوار روح می سازد. بعضی نفوس که عقول و افکارشان به علل اغراض ذاتیه مختل و روشنائی رأی و تصوراتشان به غبار خودپرستی و ظلمات منفعت شخصیه محجوب و مکدر و همتشان مصروف شهوات نفسیه و غیرتشان محول بر وسائل ریاسیه، علم مغایرت برافراخته و آغاز شکایت نموده اند[11]

از این تعبیر نباید گمان این رود که تعصّب ذاتی آدمی است و بنابر این ترک آن محال است. بلکه متذکر می شوند که منشأ این اغراض طبیعت آدمی یعنی نفس حیوانی اوست که در مقابل نفس رحمانی است. تعصّب تمایلات و هواهای نفسانی است که بر اثر ضعف نفس رحمانی بر او چیره مـــی شوند و در کمال ناباوری سبب اختلال تفکر هوشمندان جهان می شوند. ممکن است شخص از قوای عاقله ممتازی نیز برخوردار باشد، اما به علت چنین بیماری که از طبیعت و ذات او سرچشمه گرفته و مجال بروز یافته، دیگر با تفکر به جهان حقیقت راه نمی برد. اینجا فکر و عقلی که دیگر سبب روشنائی نیست افول می کند. همهء فعالیت های این قوه یعنی همهء استدلالات و براهین او، ولو به ظاهر استوار بنمایند و حتی جاذب افکار مردمان گردند، سرانجام بطلان خود را آشکار مـــــــــی کنند، زیرا مصروف اثبات امیــال نفس می شوند نه حقیقت. اینست که شخص دانشمند در حین تحقیق و تفکر باید بتواند خود را از این اغراض محافظه کند که مبادا هوس ها و آرزوهای نفسانی سرکوب شده، مستولی گشته، نظام صوری منطقی بیابد و به طرح نظریه بینجامد. یکی از اصلی ترین دلایل حملات فلاسفه روشنفکری و بنیان گذاران مارکسیسم و روانشناسی جدید به دین را باید در همین جا جست.

انسانی که از بند نفسانیات رسته است، به کمالات حقیقی متوجّه می شود. به چیزهای پست و ناچیز عشق ورزیدن پستی می آورد. انسانی که به رنگ پوست و نژاد خود عاشق است متعالی نیست و در این قطع ارتباط با ساحت برین، انسانیتش سربسته و مکشوف ناشده باقی می ماند. او دیگر انسانی و شاید حیوانی فروافتاده در جهان خاک می باشد. انسانیت فراموش شده، همان حقیقت در حجاب مانده است و چون حقیقت نیست، توهم هست.

اینگونه است که انسان تن به فدا می دهد و لذا در کلمات آسمانی برای نجات او از این فناء او را به ترک وهم فرا می خوانند. در کلمات مکنونه مـــــــــی فرمایند:

ای سایهء نابود، از مدارج ذل وهم بگذر و به معارج عز یقین اندرآ. چشم حقّ بگشا تا جمال مبین بینی و تبارک الله احسن الخالقین گوئی

"چشم حقّ بین" چشمان فارغ از تعصّب است. چشم خودبین راه درک زیبائی را بر ما می بندد. چگونه قلبی که منزجر از همنوعان خود است، منزلگاه حق، است؟ آنکه همنوع خود را به علت اختلاف در رنگ پوست و شکل لب ها و چشم و موها نمی پسندد، نمی تواند "حقّ" را ببیند که در این تنوع حیرت انگیز جلال خود را ظاهر می سازد و نمی تواند "او" را ببیند که در همهء جلوه هایش فریباست. اجتماع بشری وقتی رو به نابودی می رود که انسانهایش رشته های محبّت بگسلند و هریک به تنهائی زندگی کنند. حضرت عبدالبهاء می فرمایند:  

اجتناب و احتراز و خشونت سبب اشمئزاز قلوب و نفوس گردد و محبّت و ملاطفت و مدارا و ملایمت سبب اقبال نفوس و توجّه قلوب شود[12]

چشم حقّ بین بعد از ترک خودبینی حاصل می شود. چنین چشمانی به درستی بر همهء آثار صنع او گشوده است و در هر صنعی جمال مبین حقّ را مـــــی بیند و تبارک الله احسن الخالقین می گوید و از راه صنع به صانع می رسد. پس ما فقط با ترک تعصّب به دیدار حقیقی اشیاء و کائنات نائل مـــــی شویم. دیداری که در آن بیننده تمایلات نفسانی خود را در محیط منعکس نساخته و محیط طبیعت و حقیقت را یکجا و با هم دیدار می کند. چنین انسانی قضاوتش مصون از خطای غرض آلود خواهد بود از این روست که یکی از فرائض اصحاب شور اینست که قبل از ورود به محفل به آستان الهی روی آرند و طلب تأیید کنند. از او چشمان حقّ بین بطلبند تا "جامع" ، "طبیعی" و "متعادل" گردند اینها نشانه ها و علائم عدم تعصّب است که حضرت ولی امرالله به آن اشاره می فرمایند:

بهائیان باید سعی کنند که روحاً و فکراً من جمیع الجهات جامع و طبیـــــــــــــــــــــــعی و متعادل باشند. ما نباید طوری رفتار کنیم که دیگران ما را متعصّب انگارند...[13]

کسی که تعصّب ندارد جامع است، چون به همه شیء ناظر است نه آنچه هوایش می پسندد. متعادل است، چون نسبت صحیح با اشیاء و امور دارد و طبیعی است، چون مقابله و معارضه با طبیعت و حقیقت آنها ندارد و آنها را آنگونه که هستند می بیند برای قضاوت کردن باید ترک تعصّب کرد.

اگر قبل از فهمیدن همهء مسأله، از اوضاع و احوال و قرائن موجود مبادرت به صدور رأی نمائیم، مثلاً به محض طرح نظرات دوستمان در انتقاد از امری، بلافاصله و قبل از اتمام آن، انتقادش را نامناسب و بی ارتباط با موضوع و تند بدانیم، یعنی دانستن قبل از شنیدن و شناختن قبل از دیدن، این همان پیش آگاهی نسبت به امور است که آفت قضاوت صحیح است همهء ما احکام و آرائی آماده در بارهء برخی انسان ها داریم و اصلاً آنها را ندیده، می شناسیم! همانگونه که بسیاری، ما بهائیان را ندیده می شناسند! و همانگونه که شیخ عبدالحسین طهرانی که هرگز در مجلسی به ملاقات جمال قدم فائز نشده بود، آن حضرت را می شناخت! و به این لطیفه در لوح شکرشکن اشاره می فرمایند:

... یکی از معتکفین آن ارض که مشغول بزخرف دنیا است... و در لحظه ای این بنده را ندیده و در مجمعی مجتمع نشده و ساعتی مؤانست نجسته قلم ظلم برداشته و به خون این مظلومان رقم کشیده...

اینکه بدانیم کسی از مکانی خاص می آید و زبان و ملیت و دینی خاص دارد، نباید حمل بر شناختن او شود فقط وقتی می توانیم از شناختن کسی سخن بگوئیم که خود او را به تمام دیده باشیم.

یکی دیگر از نتایج تعصّب، گرفتار آمدن متعصّب به تناقض است و آن وقتی است که چون مظلوم و منفور و مورد تعصّب واقع می شویم در قلبمان نفرت به وجود می آید. البتّه این نفرت مادامی که متوجّه خود عمل است پسندیده است، مظلوم آن قدر از عمل ظالمانه منزجر می شود که هرگز حاضر به تلاقی مافات نخواهد بود. این انزجار سبب آزادی مظلوم از شرارت و رشد و تعالی حقیقی اوست. اما اگر نفرت از فساد به نفرت از فاسد و همه چیز وی بیانجامد به دام تعصّب گرفتار شده ایم، زیرا نفرت از چیزی در غایت آن یعنی آرزوی محو منفور. وقتی منفور، صفتی ناپسند است غیر از وقتی است که منفور همهء وجود و امور مربوط به یک انسان است. بی تردید در اینجا آرزویمان، آرزوی فنای چنین انسانی است، با خیریت احتمالی موجود در او. در حالی که ممکن است چنین شخصی مثلاً از اهل ادیان الهیه باشد. پس یکی از متعلقاتش خیر است و نفرت نسبت به همه چیز او، نفرت از دین او نیز خواهد بود. احساسات تعصّب آمیز که قوهء عاقله را معطل ساخته و قدرت تفکیک اجزاء شیء منفور را از ما اخذ نموده سرانجام ما را به تناقض دچار می سازد زیرا متعصّب، محبوبی دارد که خیر است و ابتدا شرّ منفور را در مقابل آن وضع می کند، که از آن احتراز می کند. در اینجا با نفرت نسبت به همه چیز منفور، متعصّب جزء، از خیری رویگرادان می شود که تماماً روی دلش بسوی اوست و تعصّبش از برای اوست. این است که حضرت عبدالبهاء می فرمایند:

اگر کُره از کسی داری، از دینش نباشد مثلاً از فلان نصاری نباید از برای دینش از او کُره کنی، ولی به واسطهء اخلاق کثیف مثل دزد و حیز و قاتل را نباید معاشر شد.[14]

یکی دیگر از نتایج تعصّب که در آثار الهیه آمده، اینست که نفرت، نفرت می زاید و تعصّب، تعصّب.

حضرت عبدالبهاء می فرمایند:

اگر شخصی از مؤمنین موحدین در حین ملاقات با نفسی از ملل اجنبیه اظهار احتراز نماید و کلمهء موحشه عدم تجویز معاشرت و فقدان طهارت را بر زبان راند، آن شخص اجنبی از این کلمه چنان محزون و مکدر گردد که اگر شقّ القمر نیز بیند اقبال به حقّ ننماید و ثمرهء اجتناب این باشد که اگر در قلب آن شخص توجّه قلیلی الی الله بوده از آن نیز پشیمان گشته بکلی از شاطی بحر ایمان به بادیهء غفلت و بطلان فرار نماید...[15]

تعصّب با اینکه توهم است، عدم است، هادم است. پس عدم، این قدرت را از کجا بدست می آورد؟ از آنجا که تعصّب نفرت است و نفرت هادم. محبّت چه باشد و چه نباشد محرک است. قلب هائی که از آن خالی می ماند برای محو مسبب این ضایعهء عاطفی با تلخکامی به جنبش و هیجان دچار می شود و دریغا که خود پیش از همه کس نابود می شود. جانی که مرکز عواطف و احساسات آدمی است از پا در می آید و این دیگر انسان نیست که حس و حرکت می کند. اگر غارت می کند، شکنجه می دهد و حیله های تیره در کار می کند از آن روست که وداع انسانیت گفته است.

راه ترک تعصّب

ترک تعصّب دشوار است. زیرا تعصّب از همان راهی به وجود آدمی داخل می شود که ایمان و محبّت الهی. تعصّب از طریق قلب به روح رخنه مـــــــــــــــــی کند و از آغاز کودکی به او دست می گشاید، با تعلیم و تربیت و به وسیلهء آنها که بر شخصیت کودک نفوذ دارند و کودک در مقابلشان بی دفاع است. این دشمن در وقت غفلت به وجود آدمی در می آید. راه بر آن بستن، راه بر دوستان بستن نیز هست و این از محیط فرهنگی صورت گیرد. اگر کودک غافل است، محیط آموزش مذهبی نباید غافل باشد. پس باید متوجّه ریشه های تعصّب شد و به بیداری اجتماع آن را خشکاند. این است که قلم اعلی در کلمات فردوسیه می فرمایند:

کلمة الله در ورق هشتم از فردوس اعلی، دارالتعلیم باید در ابتدا اولاد را به شرایط دین تعلیم دهند. تا وعد و وعید مذکور در کتب الهی ایشان را از مناهی منع نماید و به طر از اوامر مزین دارد ولکن به قدری که به تعصّب و حمیّهء جاهلیّه منجر و منتهی نگردند.[16]

باید اطفال را به اوامر و نواهی الهی آشنا کرد بدون آنکه در چشمهء آلودهء معرفت شنا کنند. زیرا در این صورت دانائی در حوزهء اوامر و نواهی و صورت و ظاهر دین به انجام رسیده و تا ساحت باید و نباید بیشتر نیست و جهالت در منطقهء عرفان و ایمان و باطن و اصل حقیقت. آن ظاهر باید به این باطن متصل باشد والا دانائی جزئی در سرزمین نادانی های عمیق چه ثمری خواهد داد؟ حضرت ولیّ امرالله می فرمایند:

مادام که سعی و مراقبت مستمر شما بر آن است که طفل در محیط مذهبی کامل پرورش یابد توجّه شدید به این نکته لازم و ضروری است که وی را از کلیّهء عواملی که ممکن است در روحیهء او تعصّبات مذهبی ایجاد و افق بصیرت روحانیش را مضیّق و محدود نماید برحذر دارید (ترجمه)[17]

می توان آنگونه که در گذشته تربیت می کردند به جای عشق الهی، رعب خداوند و مخافت دوزخ را در نهادشان ودیعه گذاشت. می توان آنها را آنگونه آموزش داد که پندآموزی از شهادت مسیح و امام حسین جایش را به نفرت اندوزی از کلیمیان و اشرار بسپارد. می توان مانند آن دختر خردسال مسیحی در قرون گذشته چنان مالامال از نفرت یهودیان شد که وقتی در سنین رشد و کمال می شنود مریم عذرا کلیمی زاده بوده، اقرار می کند که دیگر نمی تواند وی را با آن عشق و خلوص دیرین دوست بدارد.[18]

پس باید قلوب کودکان را سرشار از عشق الهی کرد، آنگونه که مقتضای این عشق است و عشق خدا مستلزم نفرت از غیر او و مخلوق او نیست.

اما چگونه می توان تعصّب را محو کرد؟

از آنجا که تعصّب آلایش نفس خود است، خود ما نیز باید در رفع آن بکوشیم. دری که خود ببندی، خود نیز باید بگشائی، بی کمک غیر. دیگران عاجزند چشمانی را که می خواهد بسته باشد باز گذارند. در کلمات مکنونه می فرمایند:

حکمای عباد آنانند که تا سمع نیابند، لب نگشایند... پس باید حبّه های حکمت و علم را در ارض طیّبهء قلب مبذول دارید و مستور نمائید تا سنبلات حکمت الهی از دل برآید نه از گل.

پندی حکیمانه می دهند: باید به جستجوی صاحبان سمع رفت اما اینها چه کسانی هستند؟ به تلویح می فرمایند آنها صاحبان افئدهء پاک هستند. قلب باید پاک باشد تا صاحب آن سمع معنوی یابد. شرط برخورداری از این فیض مبرور اینست که شخص بدست خود قلبش را صفا دهد، این کوشش باید از جانب خود او صورت گیرد. کافیست به اوّل تعلیم قلم اعلی توجّه کنیم و به تطهیر جان و دل کوشیم: "فی اوّل القول املک قلباً جیداً حسناً منیرا..."

انسان به اندازه ای که در زدودن تعصّبات توفیق یابد، می تواند "جمال مبین" حقیقت را بیند و به اندازه ای که از انصاف بهره مند باشد، به همان اندازه به جمال قدم نزدیک تر است:

احب الاشیاء عندی الانصاف لا ترغب عنه ان تکن الیّ راغباً و لا تغفل منه لتکون لی امیناً...

آنسوی انصاف جمال ابهی است. محبوب کائنات. دورشدن از انصاف در هر وضع و مقامی دورشدن از اوست.

قدری باید در حِکَمِ مستوره در کلمات مکنونه در فوق تأمّل کرد: آیا به حکمای عباد پندی به جهت آسودگی می دهند و آنها را فقط در مقابل قلوب طاهره مسئول می دانند؟ آیا حکیم فقط جویندهء قلب طاهر است یا در ساختن آن نیز مداخله دارد؟ پیداست حکمت، رتبه کمال و بلوغ آدمی است و حکیم کسی است که به مقتضای زمان عمل کرده و تا حصول پاکی قلب متعصّب، ابلاغ کلام الهی را به او به تأخیر می اندازد، اما تا آن زمان نیز از کوشش باز نمی ایستد. زیرا می داند حقیقت تعلقش به قلب است و مفهوم و معقول بودن آن کافی نیست تا مورد پذیرش تمام و کمال قرار گیرد ما حقیقت را نیز باید دوست بداریم تا بپذیریم. تعصّب قلب را سخت می کند اما این دژ تسخیر ناپذیر نیست، زیرا محبت به دلربائی به داخل حصارهای آن قدم می گذارد. در اینجا شخص بهائی که به تربیت اهل عالم همت گماشته در وضعیت دشواری قرار می گیرد:

1.      از طرفی می داند که علاج این کینه، مهر است.

2.      از طرف دیگر باید بتواند کسی را دوست دارد که خود او را منفور می داند.

چگونه می توان بر این دشواری غلبه کرد؟ به نیروی حکمت الهی که سرچشمه اش عشق است و باید دانست که در آن فقره از کلمات مکنونه قاعدهء حکمت به چه کسی تعلیم می دهند؟ چه کسانی باید از حکمای عباد نیز باشند؟ عاقلان از حرکت باز مانده یا عاشقان متحرک ِ از حکمت دور مانده؟ به واقع از دلدادگان سودائی طلب حکمت ورزی می کنند. عشق برانگیختنی است اما حکمت آموختنی. پس عشق را مزین به اکلیل خردمندی الهی می پسندند. اینجا مراد از عقل، عقل مصلحت شخصی اندیش نیست، بلکه عقلی است که هادی او عقل کلّی الهی است. حکیمی است که دل با خدایش دارد. پس باید بتواند صدرش را وسیع گرداند و نظر در دیدهء جان بگرداند. به چشم حقّ بین بر "دوست متعصّب" بنگرد و سببی را بر این مهر بیابد و چه سببی بالاتر از اینکه انسان های ضعیف سزاوار توجه و محبت اند؟ یک بهائی فقط وقتی مــــــــــــــی تواند بر این موقعیت دشوار غلبه کند و کسی رادوست بدارد که او را دشمن می دارد، که از خودش بگذرد. وی باید بتواند نفسش را بشکند و آن را فراموش کند. در این صورت خواهد توانست بر آن قلب سخت دست یابد. وی در این تقرب به متعصّب می کوشد تا محاسن او را بجوید تا او را کشف کند. اینگونه او را در تمام وجودش به خود راه می دهد، فقط از یک وجه و یک سمت با او روبرو نمی شود. آن متعصّب کسی نیست که هیچ قابلیت و ارزشی ندارد زیرا که از مهمّترین حقایق غافل مانده است، بلکه او گلی است ناشکفته و سیف پرجوهری که در غلاف تیرهء این غفلت پنهان گشته است. اینگونه بر او نگریستن و صنع او را کامل دیدن، به مکاشفهء تمام وجوه شخصیت او نائل آمدن و او را از تاریکی به در آوردن است. دیگر حقیقتی روشن و آشکار بر شخصی پنهان و در حجاب عرضه نمی داریم، بلکه از طریق ارتباطی عالی و انسانی، واسطهء ایصال حقیقت واضح و آشکار به شخصی که درک شده و در نتیجه واضح گشته است می شویم. اینجا اجازه می دهیم تا همانگونه که خود به حقیقت متعالی تعلق خاطر داریم و رابطه ای شخصی با آن برقرار کرده ایم، آن حقیقت نیز در معرض مهر ورزیدن طالبان قرار گیرد. حقیقت صرفاً معقول، نسبت به ما بی طرف است غم ما را ندارد، پس ما نیز در قبال آن مسئولیتی احساس نمی کنیم و حال آنکه امر مقدسی که مورد عاطفهء ماست متوجّه ماست و از برای ماست. اگر ما نبودیم از آسمان مشیت الهیه نازل نمی شد و همین است که آن را جذاب و خواستنی می نماید و بر تمام روح ما حاکم می سازد.[19]

 11 بهمن ماه 1374   

 [1] خطابات یک جلدی، ص 216

[2] ص 110، منتخبات مکاتیب حضرت عبدالبهاء به نقل از خوشه هائی از خرمن ادب و هنر شمارهء مخصوص آثار حضرت عبدالبهاء، مقالهء دکتر راسخ در خصوص سبک آثار مبارک.

[3] سورهء فتح، آیهء 26: "اذا جعل الذین کفروا فی قلوبهم الحمیه الجاهلیه فانزل الله سکینه علی رسوله و علی المؤمنین و الزمهم کلمة التقوی و کانوا حقّ بها و اهلها و کان الله بکلّ شیء علیما" (ان دم که کافران تعصّب جاهلیه در دل گرفتند و خدا آرامش خویش به پیغمبرش و به مؤمنان نازل کرد و بر کلمهء تقوی استوارشان داشت که بدان سزاوار بودند و خدا به همه چیز دانا بود.)

[4] لوح اتحاد، ادعیهء محبوب، ص 396

[5] حضرت بهاءالله، لوح مقصود، چاپ مطبعه السعاده، ص 12

[6] آثار قلم اعلی، جلد 4، ص 297

[7] حضرت ولی امرالله می فرمایند: "شما در بارهء عدم هضم مفاهیم روحانی سؤال کرده اید بهائیان باید سعی کنند که روحاً و فکراً من جمیع الجهات جامع و طبیعی و متعادل باشند ما نباید طوری رفتار کنیم که دیگران ما را متعصّب انگارند ولی در عین حال نبایستی از اصول و موازین دیانت خود سرپیچی و تمرد نمائیم" (نمونهء حیات بهائی، ص 31)

[8] مقالهء شخص سیاح، ص 78

[9] عبدالحمید اشراق خاوری، مائدهء آسمانی 8، پاورقی ص 5

[10] حضرت بهاءالله می فرمایند: "...باری غرض مرضی است بزرگ، انسان را از عرفان حضرت موجود محروم می نماید و از تجلیات انوار نیّر ایقان ممنوع می سازد..." (لوح ابن ذئب، ص 71)

[11] رسالهء مدنیه، ص 15

[12] رسالهء مدنیه، ص 63

[13] نمونهء حیات بهائی، ص 31

[14] خاطرات حبیب 1، ص 371

[15] رسالهء مدنیه، ص 64

[16] اشراقات، ص 123

[17] خطاب به کسی که مدرسهء راهبات کاتولیک را برای تربیت دخترش در نظر گرفته بود. از طرف هیکل اطهر در 12 دسامبر 1939 نگاشته شده است. مجموعهء تعلیم و تربیت چاپ 135 بدیع، ص 105

[18] تاریخ تمدّن، جلد 2، ص 150، به نقل از تامس مور

[19] به نام خواهر دلبندم شیوا که اینک ، در ملکوت ابهی است