نکته هائى در بارهٴ عرفانيات در امربهائى
شمارۀ ١٠
نگارش: فريدالدين رادمهر
  
 

 عرفان را ميتوان نوعى از شناخت معنا کرد که درکنار ساير طرق معرفت، قصد شناسائى برخى ازحقايق را دارد که آن را به ادوات و اسباب خاصّى ممکن الحصول ميداند(١) از آن حيث که بحقايق توجّه ميکند با دين نسبت مى يابد امّا اين نسبت به معناى احاطه بر دين نيست ، يعنى نه عرفان تمام دين است و نه دين فقط به عرفان اکتفا ميکند. امر بهايى نيز از اين بابت ، چونان ساير اديان با عرفان نسبت دارد ولی مانند ساير اديان، نبايد آن را فقط يک مکتب عرفانى انگاشت زيرا امر بهائى با فلسفه نيز نسبت دارد و در عين حال به حلّ مسائل کلامى نيز مى پردازد و در همان موقع، ازشريعت و فقه و قانون نيز ياد ميکند و در کنار اينها به مسائل علوم انسانى ازقبيل جامعه شناسى، مردم شناسى و اقتصاد و روانشناسى رغبت دارد بدون آنکه با ساير مسائل علوم تجربى نيز بيگانه باشد. مقصود اين است که با آنچه در سطور زير نقل ميشود فقط به بخشى از دين بهائى توجّه خواهد شد. يعنى اين مقاله قصد تعمّق در فهم نسبت امر بهائى با عرفان را دارد بدون آنکه تعمّداً مايل باشد که از ساير جنبه هاى امر بهائى که ريشه در معارف بشرى دارد، غفلت کند و يا از منزلت آنها بکاهد.

١_ امربهائى بر کلمة الله تأکيد بسيار دارد تا بدان حدّ که بر اين اعتقاد است که اگر تمامى کتب الهى منحصر به يک کلمه گردد، همان کلمهٴ واحده ممتاز از ساير کتب و برتر از هر کتابى مى باشد(٢) زيرا کلمة الله منسوب به خداوند است وهمان قسم که ذات او فراتر از همهٴ مخلوقات است،  کلمهٴ او نيز برتر از هر نوع کلامى ميباشد (٣) از اين مورد، نکته ها ميتوان برگرفت ولی آنچه که در اينجا ذکرش ضرورى است تأثير کلمة الله بر نفوس انسانى است که در هرشخص و فرد، تأثير خاصّ خود را دارد که بنا‌بر مشارب ذوقى و ادراکى ةنها به صورت متفاوت ظاهر ميگردد. يعنى در حکماء، حکمت مى بخشد و در عرفاء به ظهور عرفان و معرفت مى انجامد و نزد علماء منجر به ظهور علم ميشود. تمثيل اين قضيه همان مثال آفتاب است که در هر شىء شفاف به رنگ آن شىء ظاهر ميشود. اگر چه حقيقت يکى است ولی بنابر مشرب نفوس، رنگ و بيان و تبيان خاصّى را  عيان ميسازد(٤) حضرت بهاء الله با بيان زير از طرفى به تأثير کلمة الله اشاره ميفرمايند و از طرفى نيز به اين نحوه هاى ادراکى وحدت ميبخشند:

"آفتاب حقيقى، کلمهٴ الهى است که تربيت اهل ديار معانى و بيان، منوط به اوست ، و اوست روح حقيقى وماء معنوى که حيات کلّ شىء از مدد و عنايت او بوده وخواهد بود و تجلّى او در هر مرآتى بلون او ظاهر. مثلاً در مراياى قلوب حکماء تجلّى فرمود حکمت ظاهر شد و همچنين در مراياى افئدهٴ عارفين تجلّى فرمود بدايع عرفان و حقايق تبيان ظاهر شد"(٥)

بنابراين، نکتهٴ نخست درعرفان بهائى آن است که عرفان يکى ازطرق وصول به حقيقت در عالم انسانى ميباشد، وعارف بهائى هرگز قصد آن ندارد تا فوز به حقيقت را منحصر به خود نمايد و در صدد تخفيف مقام ساير طرق شناخت و معرفت برآيد .(٦)

٢_ الواح يعنى آثارمکتوب بهائى را ميتوان از جهت اشتمال برمسائل عرفانى به دوبخش عمده تقسيم نمود:

نخست الواح و تواقيعى که به طور صريح به بيان مسائل عرفانى اختصاص يافته و به عبارت ديگر زبان اهل تصوّف در آن به کار برده شده است . اين نوشته ها در عين حال که به وحى الهى اختصاص دارد ولی زبان عرفان و تصوّف در آن رعايت گشته و به تعبيرى ميتوان گفت که کلمة اللّه لباس تصوّف و عرفان در بر کرده است. البته با قدرى جسارت ميتوان بيان داشت که شايد نخستين بارقه هاى نزول وحى در امر بابى و بهائى به همين سبک و زبان جلوه کرده است. از جملهٴ اين الواح و‌نوشته ها ميتوان به موارد زير اشاره نمود:

حضرت اعلی (باب)، قبل از بعثت، رساله اى در سلوک نگاشتند که محتوى مسائل مربوط به سفر الی‌اللّه و سير و سلوک مى باشد. ايشان در اين رساله تأکيد بر زهد و اعراض از متاع دنيوى دارند و اساس سلوک را تقوى معرفى فرمودند و استقامت را مهمّ ترين شرط رسيدن به حقّ تعيين نمودند. حضرت اعلی سالهاى بعد نيز اثر ديگرى در بارهٴ سلوک مرقوم فرمودند که در آن به "سفر من الله" اشاره کردند.   

حضرت بهاء الله در همان سنوات نخست اظهار امر خويش، به نزول آثار عرفانى عنايت فرمودند. فى المثل در بيان اسفار شخص سالک از مسکن خاکى تا وطن الهى رساله‌اى به نام هفت وادى مرقوم نمودند که در آن به اثر مشهور عطّار يعنى منطق الطير يا مقامات الطيور توجّه داشتند (٧) به اين معنا که همان ترتيب وادى ها را که عطّار بيان داشته، تثبيت نمودند. ازطلب و عشق و توحيد و‌معرفت و استغناء و حيرت و فناء ياد نموده و منازل و احوال هر وادى را براى سالک مشخصّ کرده‌اند. يکى ازعمده‌ترين تفاوت هاى اثر جمال ابهى با کتاب عطّار در اين است که عطّار تقريباً سه چهارم کتاب خود را به اين اختصاص داده که هدهد، ساير طيور را راضى کند تا همگى به انجام سفر قيام کنند و بعد، باقى اثر را به شرح هفت وادى مى پردازد (٨)، ولی جمال ابهى از همان بدو امر، مسئلهٴ سفر و‌هفت وادى را طرح ميفرمايند.

رسالهٴ ديگر‌حضرت بهاء‌الله که از لحاظ حجم بسيار مختصر ولی از بابت محتوا بسيار‌حائز اهميّت است رساله‌اى است که زير عنوان چهار وادى مرقوم نمودند. اين رساله در اصل، نظر دارد بر رسالهٴ جواهرالاسرار و زواهرالانوار کمال الدّين حسين خوارزمى (٩) از شارحان تواناى مثنوى مولانا و متعلّق به مکتب ابن عربى، که در مقدّمهٴ آن و در مقالهٴ سوّم به بيان چهار طائفه از‌نفوسى مى‌پردازد که قصد نيل به حقيقت را دارند. جمال ابهى نيز با تأييد اقوال او، اهل ادراک را به چهار مرتبهٴ تقسيم کرده و‌هر يک را به يک وادى مخصّص فرمودند، چنانکه برخى در وادى نفس و عدّه‌اى در وادى عقل و کسانى در وادى عشق و بالاخره قليلی نيز در‌مرتبهٴ فؤاد يا عرش فؤاد بسر مى‌برند. اينان هر يک به گونه‌اى به جلوات حقيقت پى‌ميبرند و از حقيقت بى منتهاى الهى حظّى و نصيبى بر مى‌دارند. (١٠)

حضرت بهاءالله علاوه بر آثار منثور‌فوق، الواح خاصّى نيز به نظم بر حسب قاعدهٴ عرفانى سروده‌اند. ايشان، بنابر خواهش و استدعاى کثيرى از‌بزرگان اهل تصوّف، بر سبک و بحر و وزن و قافيهٴ تائية الکبرى يا نظم السّلوکِ ابن فارض مصرى، قصيدهٴ عزّ ورقائيه را انشاد فرمودند و در آن نظر را به اثر سترک ابن فارض معطوف نمودند.(١١) اين قصيده ١٢٧ بيت دارد که در چهار بخش به صورت مکالمهٴ عاشق با معشوق بيان شده که در هر بار عاشق، قصد وصول معشوق را دارد ولی معشوق در ابتداء از اجابت اين خواسته، اباء نموده تا اينکه بالاخره بنا‌بر‌اصرار و الحاح عاشق، براى وصل شرائطى را مقرّر ميدارد که بسيار سخت و طاقت فرسا ميباشد.

از حضرت بهاءالله به صورت نظم، يک مثنوى نيز وجود دارد که در طىّ آن، نظر عنايتشان به مثنوى مولانا معطوف ميباشد(١٢) اين اثر حضرت بهاءالله با‌"نى نامهٴ" مولوى مرتبط است و ربطِ نى با نائى را نشانى از ارتباط مثنوى مولانا با مثنوى ابهى معرفى فرموده‌اند.

حضرت بهاءالله و حضرت اعلی هريک به طور جداگانه، اثرى در بيان مفهوم مشهور بسيط الحقيقه دارند که به صورت عرفانى حلّ و فصل شده است.(١٣)

از حضرت عبدالبهاء نيز يک رسالهٴ بسيار فنّى و داراى حقايق متعالی هست که در  ابتداى جوانى تحرير نمودند وبه تصريح خود ايشان بنا بر مشرب اهل تصوّف نوشته شده که در اصل، تفسير حديث معروف کنت کنزاً ميباشد.(١٤) در اين تفسير، حضرت عبدالبهاء به عرفان نظرى بذل عنايت فرمودند و شارحان مکتب ابن عربى را مدّ نظر قرار دادند و به فخرالّدين عراقى و نيز برخى از افکار صائن الدّين ابن ترکهٴ اصفهانى در مسئلهٴ اسماء و صفات حقّ اشاره کرده‌اند. در بيان مراتب محبّت به لوائح جامى عنايت دارند و در بيان مراتب معرفت به افکار سيد حيدر آملی اشاره مى‌نمايند. خلاصه، اين اثر حضرت عبدالبهاء به تفصيل در قالبِ تفسيرِ حديث، کلّيات معارف صوفيان را تشريح مينمايد.

حضرت عبدالبهاء در نامهٴ نسبتاً مفصّلی به تشريح يکى از‌مباحث اصلی اهل تصوّف مى‌پردازند و‌آن مسئلهٴ وحدت وجود مى‌باشد(١٥). وحدت وجود را در ذات حقّ مستحيل ولی در اوّل صادر از حقّ که بنابر اصطلاح اهل بهاء مشيت اوّليه نام دارد، ممکن مى‌دانند.

٣_ سواى الواح و آثار مزبور که کلاّ به قاعدهٴ عرفانى مرقوم گشته، به دومين مآخذ براى مسائل عرفانى در امر بهائى ميتوان اشاره کرد که آن، انبوهى از الواح و مکتوبات و مرقومات بهائى صادر‌از حضرت بهاءالله و‌حضرت عبدالبهاء و حضرت اعلی ميباشد که در مطاوى آنها به ذکر مسائل عرفانى اشاره کرده‌اند.(١٦)

فى المثل در جواهرالاسرار، حضرت بهاءالله در ضمن استدلال نقلی بر حقانيّت ظهور‌خود، به بيان مختصرى از هفت وادى مى‌پردازند و يا در ضمن کتاب ايقان، شرط سلوک سالک و فرد مجاهد را بيان مى‌دارند. يا حضرت اعلی در ضمن تفسير سورهٴ والعصر اساس قواعد سلوک را ارائه فرموده اند و يا حضرت عبدالبهاء در ضمن تشريح مسائل فلسفى در کتاب مشهور مفاوضات به تشريح جملهٴ امام محمّد غزّالی يعنى ليس فى الامکان ابدع مما کان که در احياء علوم الدّين نوشته (١٧) و اساس عقايد لايب‌نيتز ميباشد، پرداخته‌اند. به اين صورت تقريباً آثار وحى بهائى مملوّ  از تعابير و اصطلاحات عرفانى است که بحث در آن خود‌احتياج به رساله‌اى دارد.

٤_ در متون عرفانى فوق عمده‌ترين و بيشترين مسائل عرفانى از هر دو جنبه و بُعد عملی و نظرى، مورد بررسى قرار گرفته و درضمن آن به آيات قرآنى و احاديثى که در متون عرفان اسلامى به کار رفته، استناد و استشهاد شده است. کثيرى از اقوال عرفاء و اشعار عارفانه نيز ثبت و درج گشته و ظرائف و لطائف مطالب عرفانى نيز نقل شده است. بزرگان عرفاء از قبيل مولانا و عطّار و سنائى و خواجه عبدالله انصارى و غزّالی و ابن عربى و ابن فارض نام برده شده‌اند. اقوال و افکار بزرگان اهل تصوّف نظير جنيد بغدادى و بايزيد بسطامى و حلاّج و سيّد حيدرآملی و صائن الدّين ترکهٴ اصفهانى و جامى يادشده است. از شعب اهل تصوّف مانند قادريّه و رفاعيّه و نقشبندى صحبت رفته و از عرفاء متأخّر مانند مجذوب علی شاه و صفى عليشاه نيز ذکرى به ميان آمده است. به طورکلّى ميتوان گفت که کثيرى از مسائل عرفانى هست که در آثار بهائى مورد بحث و فحص و مطالعه واقع شده که پرداختن به تمامى اين وجوه خارج از حدّ و حوصلهٴ اين مقاله است.

٥_ نقطهٴ شروع اين عرفان آن است که در متن دين جاى دارد، به اين معنا که آن را از محدودهٴ طبقهٴ خاصّى از هيأت اجتماعى، خارج نموده و منتظر ظهور دستهٴ مشخّصى و يا فرقهٴ معيّنى به نام عرفا و اهل تصوّف نمى‌نشيند. زيرا در امر بهائى توجّه به عرفان و رعايت دقائق آن و طىّ سير و سلوک روحانى بر هر مؤمنى تکليف شده و بعد از ايمان،‌سلوک. لازمهٴ مراحل کمال مقرّر گشته، چنانکه حضرت عبدالبهاء در‌لوحى ميفرمايند:

"سؤال فرموده بوديد که احبّاء الهى تکليفشان چيست، چه بايد بکنند، هيچ يک تکليف خويش را نمى دانند بدان که تکاليف بر دو قسم است، يکى روحانى و‌ديگر جسمانى تکاليف روحانى در رسالهٴ سلوک هفت وادى از قلم اعلی نازل به موجب آن بايد روش و سلوک نمايند تا به درجهٴ کمال رسند و حقيقت انسانيه به سنوحات رحمانيه تزيين يابد و تکاليف جسمانى با بعضى از روحانيات در کتاب اقدس نازل آن را به نهايت سهولت ميتوان فهميد... هر کسى تکليف سؤال کند رسالهٴ سلوک را بنمائيد و همچنين کتاب اقدس" (١٨)

بنابراين، اهل بهاء در امور جسمانى(يعنى حيات اجتماعى) به کتاب اقدس و در امور روحانى به هفت وادى يا رسالهٴ سلوک توجّه مى‌نمايند که برطبق آن بايد از هفت وادى عبور کنند تا به مقام فناء فى الله رسند و به بقاى الهى باقى مانند.

بهائى نميتواند خويش را از‌سفر روحانى معاف کند لذا هر بهائى بايد عارف يا به تعبير دقيق‌تر سالک باشد. او از دنيا آغاز ميکند يعنى بايد ازمسکن خاکى، که ميداند به عاريه و به‌طور موقّت در آن منزل کرده است، بيرون آمده و‌به وطن الهى رود، زيرا معتقد است که از جانب خداوند آمده و به جانب او مراجعت خواهد نمود. لسان حال او اين است که:‌"از توام و به تو آمده‌ام" (١٩) بين او و خداوند نردبانى هست که به تعبير حضرت بهاءالله سه پلّه دارد، دنيا، آخرت و شهرتِ اسماء (٢٠) نخست بايد از قيد دنيا رها شود، بلکه از آن بگريزد، زيرا دنيا محلّ اعراض و اغراض است، حقيقتى است بى مايه و نمايشى است بى هويّت (٢١) براستى دنيا نُماد کژى ها و ناراستى ها است که رهزن دل و دين سالک است  ولی خود را راست و درست نشان ميدهد. تعبير اهل تصوّف از دنيا در قالب حکايات دلنشين بيان شده است. از آن جمله ميتوان به حکايت مشهور عطّار در الهى نامه اشاره کرد که مطابق آن، حضرت عيسى مايل بود تا به ديدار دنيا نايل آيد (٢٢) تا اينکه بالاخره روزى در راه، پيرى زال و سفيد موى راديد که چهره در پس نقاب دارد و پشتش خم گشته و دندانهايش ريخته و چشمانش بى‌فروغ و لباسى صدرنگ در تن (٢٣) و دلی پرکينه داشت و يک دستش به حنا رنگين و دست ديگر به خون آغشته و بر هر‌مويش، منقار عقابى آنهم در پس نقابى قرار داشت. وقتى حضرت عيسى او را ديد، پرسيد که اى پير زن زشت روى توکيستى؟ او گفت که من همانم که آرزوى ديدارش داشتى، من دنيا هستم، حضرت مسيح از او پرسيد چرا در پرده‌اى؟ گفت از آن جهت که مشتاقانم، زشتى رخسارم نبينند، لباسم رنگين است تا اسباب گمرهى سالک را فراهم آورم و همه را به خود خوانم ، دستم از آن جهت خون آلود است که شوهر جديد خويش را کشتم و دست ديگرم حنا بسته زيرا منتظرم که شوى جديد بگزينم و زينت و زيورم براى فريب شوهر است. از شوهران خود شفقت بسيار مى‌بينم ولی بر احدى مشفق نيستم، حضرت عيسى از او تنفّر مى‌جويد و دلبستگى به دنيا را شأن احمقان مى‌داند:

ببين اين احمقان بى خبر را    که مى‌خواهند دنيا يگدگر را(٢٤)

دنيا محلّ خدعه و فريب است و باکس وفا ندارد و به فرمودهٴ حضرت بهاءالله دنيا نه وفا دارد و نه بقاء اگر دنيا بقا و وفا مى‌داشت مظهر ظهور و پيغمبر خدا آن را متروک نمى‌گذاشت، بلکه خود بدان راغب مى‌گشت.(٢٥) امّا در امر بهاء، و البته انديشهٴ بزرگانى چون مولانا، دنيا امرى وجودى نيست و به مظاهر وجود تعلّق نمى‌گيرد، بلکه امر ارزشى است، دنيا، همان غفلت از خداست:

چيست دنيا از خدا غافل بُدن    نى قماش و نقره و فرزند وزن(٢٦)

به فرمودهٴ حضرت بهاءالله: " انّ الدّنيا هى غفلتکم عن موجدکم" (٢٧)  لذا بايد از دنيا گذشت و به تعبير اهل دل، بايد منقطع از ماسوى الله شد، يعنى بايد از دنيا بريد و از آن دل برکند، ولی همان قسم که دنيا، وجودى نيست و‌اعتبارى است و امرى مربوط به ارزشهاست، بريدن از آن نيز به معناى انزواء و قطع اسباب نيست بلکه در عدم تعلّق قلبى است، سالک راستين در اين دنيا به عمران آن مى‌پردازند و اهل کسب و کار است ولی مقام آنها را در برابر ارزش امور معنوى ناچيز مى‌پندارد. سالک بهائى، نظير صناديد اهل تصوّف، اهل حرفه و کار و شغل است، جنيد قواريرى، آبگينه مى‌فروخت و ابوسعيد خرّاز دسترنج خويش ميخورد ومنصور حلاّج نيز اهل کسب بود، و همگى نمونه‌اى از عارفان واصلند که لقب خود را از شغل و کار خود دارند(٢٨): اينان در اين جهان هستند ولی روحاً از آنِ حق گشته اند. عارفان راستين بر خلق و مردمان نَه بارند، بلکه يارند و براى اعتلاء جامعه، بالند و نه وبالند. از اين جاست که عرفان بهائى با تکدّى و دريوزگى و گدائى رائج و متداول ميان برخى از صوفيان مسلمان و مسيحى سخت مخالف و هر عملی را که نشان ذلّت و پستى انسان باشد، خوار مى‌شمارد.(٢٩)

٦_ سالک حقيقى در دنيا هست ولی منزوى نيست (٣٠) انزواء او از مردمان، همان گسستن از سيّّئات مردم است، او بر صفت عجيبى که سعدى يادکرده، قائم است، در ميان جمع است و دلش جاى ديگر است. او با آنکه مصاحب مردم است و دستور معاشرت با خلق را دارد(٣١) ولی به فرمان خدا، نبايد از سوء عمل آنان متأثّر گردد و اين همان انزواى از خلق است.(٣٢)

او براى بريدن از دنيا مجبور نيست تا اهل رياضت باشد(٣٣) دلش که فارغ گشت، از تمامى قيود رهائى مى‌يابد‌ و سالک بهائى در تاريخ دينِ خود، بارها اثبات کرده است که اگر دلش از دنيا فارغ باشد، حتّى اگر جسمش را داغ کنند و بر پايش قيد نهند، بر روحش دست نيابند و بر ايمان و باورهايش تحکّم نتوانند. لذا سالک حقيقى، رياضات شاقّه را وسيلهٴ چندان مناسبى براى کسب رضاى خدا نمى بيند. فرد سالک، از گرسنگى ممتدّ و بيدار خوابى‌هاى مفرط دور است (٣٤) و اينها را نشانهٴ رستگارى و اسباب آفريدگارى نمى داند. چه بسا مرتاضان هستند که به اعتزال و انزواء و گرسنگى و تشنگى و بيدارى، خود را از مواهبِ طيّبهٴ حلالِ خداوندى دور ميدارند ولی هرگز به خدا واصل نمى‌گردند رُهبانيت و در کنج دير منزل گزيدن وبه گورستان التجاء بردن، نه روش حقّ و پيامبران اوست و نه با روح تديّن حقيقى سازگار است. اگر طريق خدا، به رهبانيّت ميسور و مقدور ميبود برگزيدهٴ خدا هرگز خود را به ميان مردم ظاهر نمى‌نمود و خود را مورد آزار عامّ و خاصّ نمى‌کرد، بلکه از خلق ومخلوقات فرار ميکرد. براستى از اين کار دشوارتر ميتوان سراغ گرفت که شخص در ميان مردم باشد و اهل کار باشد ولی در عين حال از جادهٴ صواب خارج نگردد و حتّىٰ منتظر ثواب نباشد خلق را به خاطر خدا دوست دارد و از آنها نرنجد، با آنکه از ايشان نامردمى ها بيند، مردمى کند، ناجوانمردى کَشَد و جوانمرد باشد؟ و اين همان فُتوّت اهل تصوّف است، يعنى کارى که پيغمبر خدا کرد. چون حضرت مسيح را بر صليب کشيدند، از خدا خواست که آنان را عفو فرمايد زيرا نمى‌دانند که چه مى کنند و به که مى کنند. پس سالک حقيقى پا جاى پاى پيامبر مى گذارد و به همان طريق ميرود که مقتداى خويش رفته است.

سالک خدا، عبادت را حقّ مى‌داند و به درگاه خدا مناجات ميکند و فقط او را پرستش مينمايد لذا تلاوت کتاب خدا را وسيله اى براى وصل و اتّصال مى‌بيند(٣٥) ولی از اينکه کلمة الله را دام خلق سازد (٣٦) و با انجام پرستش و عبادت، عابد نُمايى کند، برى است و به تعبير حافظ، زاهد خلوت نشين، عابد ريايى نيست تا چونان واعظان در محراب و منبر جلوه در انظار ميخواهند و به خلوت کار ديگر ميکنند و به تعبير حضرت بهاءالله در قول فخر عالم ميباشند و در عمل ننگ امم. سالک، مناجات را با روح ميخواند و خوف دارد که آن را دمدمهٴ الفاظ نمايد و لقلقهٴ زبان پندارد، او کثرت تلاوت را علّت سعادت نمى‌بيند و امرى چون ختم کتاب خدا در يک شبانه روز را علامت وصول نمى‌داند (٣٧) اگر کلمه‌اى از کلمات خدا را با روح مناجات بخواند آن را بهتر از صد سال تلاوت کتب الهى من دون شعور و يا از روى کسالت ميداند. با اينهمه مناجات و نماز و روزه را اساس سلوک قرار مى دهد.

سالک معنوى بايد دل در گرو شريعت بندد (٣٨) زيرا باور دارد که اگر چه مراحل و مدارج سلوک به شريعت و طريقت و حقيقت تقسيم ميشود ولی با رسيدن به حقيقت و پا نهادن به طريقت، شريعت زوال نمى‌پذيرد و باطل نمى‌شود. شريعت برپا شدهٴ خداست و اعتبارش از خالق است و بر مخلوق هرگز نمى‌رسد تا آن را باطل کند و از ميدان سلوک خارج نمايد. درى را که خداوند برگشايد جز خداوند کسى ديگر را نمى‌سزد که بربندد. کمال در شريعت با نفى شريعت به دست نمى‌آيد، با پى بردن به حِکَمِ بالغه در اعمال شريعت حاصل ميگردد. سالک ذرّه اى از شريعت انحراف نمى‌جويد زيرا جز شريعت راهى ديگر نيست تا به خدا رسد. به عبارت ديگر، از دنيا گذشتن، روى ديگرى دارد و آن حفظ شريعت است. شريعت، ارتباط آدمى را به دنيا معنايى خاصّ مى‌بخشد که سالک در صدد يافتن آن معنا است. در معاملات دنيوى، که مطابق با دستور شريعت تحقّق پذيرد، تديّن هر فعلی را از دنيا بيرون مى برد و به ساحت قدس الهى مى‌کشاند. فى‌المثل زکات و حقوق‌الله مال دنيوى را به حقّ الهى مرتبط مى گرداند و سالک با حفظ شريعت عمل خويش را به سوى خدا هدايت ميکند. حلال بودن مال که اين همه تأکيد در تصوّف اسلامى بر آن رفته (٣٩) از اين بابت است که مبادا غير خدا در انديشه و جان و‌جسم سالک نفوذ کند. حکايت ابوسعيد ابوالخير به زيبائى بيان اين حقيقت است که مال حرام، آدمى را از تقرّب به خدا مانع مى شود. (٤٠) حجّ نيز تنها زيارت خانهٴ خدا نيست بلکه رمزى از سير و سلوک است و‌در اين مورد حکايت جنيد و شخصى که تازه از سفر حجّ آمده بسيار شنيدنى است.(٤١)

نوشتن وصيّتنامه و عمل روزه و حج و نماز، از جمله لوازم شريعت ميباشند که سالک در اقامهٴ آن سخت مى‌کوشد تا از آيهٴ خدا، به نفس خدا راه يابد.

ازدواج، سنّت الهى است و سالک با ازدواج از خدا دور نمى‌ماند و چه بسيار عارفان واصل که داراى زن و فرزند بودند‌ و با اينهمه از خدا محروم نگشتند. (٤٢) اگر ازدواج، دميدن روح خداوندى بر رابطه اى ميان مرد و زن معنا شود، خود امرى مقدّس بشمار ميرود و سالک بوى خوش تقديس را از آن مى‌بويد و اگر سالک براى عشق مجازى معنايى قائل باشد، عشق به همسر را نشانى از عشق حقّ ميداند، به تعبير مولانا:

اين از عنايتها شمر،کز کوى عشق آمد ضرر      عشق مجازى را گذر بر عشق حقّست انتهاء

غازى بدست پور خود، شمشير چوبين ميدهد      تا اودر آن استا شود، شمشيرگيرد درغزا(٤٣)

در امر بهاء، شرکت در ضيافت و خدماتِ تشکيلاتى که براى تحقّق وحدت عالم انسانى بر پاشده، مانع از تفرّد عارف نيست بلکه بهترين محلّ براى آزمودن نفس امّارهٴ اوست به اين معنا که ميتواند در اين ميدان خدمت بفهمد که آيا آنچه را که در نظر و شريعت ياد گرفته و آموخته است، ميتواند در عمل نيز معمول دارد ياخير؟ مبارزه با نفس سوء، ميدان ميخواهد و يکى از اين محرابها، همان شرکت در امور همگانى است. با داشتن ثروت ميتوان انفاق را محکّ زد و در وجود بلايا ميتوان از صبر خبر گرفت و با حضور درجمع مردمان ميتوان مدارا و تساهل و تسامح را اندازه کرد. شايد يک معنا از شريعت همين باشد که ميتوان، مقادير کمال را سنجيد.

٧_ شخص مجاهد که قصد سلوک دارد به توصيهٴ حضرت بهاء الله بايد به اين شيوه از دنيا بگذرد که در ابتدا قلب را از جميع غبارات و هميّات علم اکتسابى منزّه گرداند (٤٤) و بعد به صيقل روح، صدر را پاک فرمايد، به قول مولانا:

رو سينه را چون سينه ها، هفت آب شوى از کينه‌ها   وآنگه شراب عشق را پيمانه شو پيمانه شو

او ميبايست که دل را فارغ از حبّ و بغض نمايد و نفس خود را بر احدى برترى ننهد زيرا يقين دارد که بهترى و برترى که به ميان آيد، عالم خراب ميشود(٤٥) نبايد گزافه گويد و زياده حرف زند بلکه بايد از تکلّم بى فائده احتراز نمايد به فرمودهٴ حق:

"چه زبان نارى است افسرده و کثرت بيان سمّى است هلاک کننده، نار ظاهرى اجساد را محترق نمايد و نار لسان ارواح و افئده را بگدازد اثر آن نار به ساعتى فانى شود و اثر اين نار به قرنى باقى ماند." (٤٦)

مهمّ ترين عملی که سبب خاموشى نور قلب ميگردد غيبت است، لذا سالک هرگز به اين عرصه قدم نمى‌گذارد و از مذمّت جويى فرار مى‌نمايد. غيبت عملی است شيطانى و اگر نفس نارى که در هر کس منطوى است، غلبه کرد و سالک را مايل به عيب جويى نمود، بهتر است او به ذکر کمى ها و کاستى هاى خود قيام کند نه ديدن زشتى هاى عباد خداوند، زيرا نمى خواهد که چونان ابليس، ملعون حقّ گردد. عيب عباد خدا را جستن، کوردلی است زيرا نديدن نسبت الهى ميباشد و او ايمان دارد که نسبت به خداوند داشتن از بزرگترين مواهب و عطاياى الهى است. گويند که احمد غزّالی در راه مى رفت نابگاه ديد که قارى قرآن ميخواند: "يا‌عبادى الّذين اسرفوا..." يعنى اى بندگان من؛ اين ولىّ خدا، از فرط سرور، مدهوش گشت و بيهوش افتاد، وقتى که به هوش آمد، گفتند سبب چه بود؟ گفت زهى فخر و مباهات که خداوند، ما را به خود منسوب کرد و فرمود يا‌عبادى(٤٧) عارف سالکى که در طريق خدا گام برنهاده، اگر عيب مردمان جويد يا حتّى عيب مردمان بيند، در مرتبهٴ نخست از نسبت مخلوقات با خدا غافل شده و اين عيب بر مخلوق نکرده بلکه بر آفرينش خدا مذمت نموده و عارف از اين عرصه دور و برکنار است و قول حافظ را پاس ميدارد که گفت:

پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت             آفرين بر نظر پاک خطاپوشش باد(٤٨)

سالک در سحرکاه به ذکر نگار الهى مشغول است و گُل طلعت ربّانى را وصف مى نمايد از کردار زشت و گفتار ناپسنديده و پندار ناشايسته بدور ميباشد، رعايت حال مردمان ميکند و با خلق مدارا مينمايد. رعايت حيوان ميکند تا چه رسد به انسان و به قانون طلائى (٤٩) عمل ميکند يعنى آنچه را براى خود نمى پسندد براى غير خود نيز نمى‌خواهد. عفو و صفح دارد و گناهکاران را مى‌بخشايد و به دستور موعظهٴ جبل که حضرت مسيح دوهزار سال پيش فرمود(٥٠) عمل ميکند زيرا قانون اخلاقى را باقى به بقاى روح ميداند. حضرت مسيح نيز فرمود که در کار دنيا، بر ناس نبايد سخت گرفت و بايد آنان را بخشود زيرا همه به بخشش خداوند محتاجند. همان قسم که رضاى خدا در رضاى خلق اوست، عفو خداوند جز با بخشش بندگان حاصل نمى شود. سالک از همه گناهکاران در ميگذرد و به چشم حقارت در کسى نمى‌نگرد و کسى را از حقّ دور نمى‌بيند زيرا حسن خاتمه مجهول است و اين امکان هست که در زمان احتضار و وقت جدائى روح از بدن، کافر، مؤمن و مؤمن کافر گردد. منظور آن است که سالک براى انقطاع از دنياى مکّار، بايد اعمالی انجام دهد که نمونه‌اى  از آن در فوق اشاره شد.

٨_ سالکى که به اين نحو، مايل است تا از کمند نيرنگ دنيا بگريزد، انديشهٴ مرگ را سخت عزيز مى‌شمارد. اگر چه به زندگى بعد از مرگ معتقد است، ولی به مرگ ازجهت ديگر مى‌انديشد(٥١) او مرگ را رمز نابودى مى گيرد، لااقلّ براى مرگ دو معنا درنظر دارد. مرگ اوّل، ظاهرى است که به نابودى جسدحاصل ميشود. اين مرگ، فناى جسم است که ديگر حياتى ندارد و عاقبت همهٴ انسانها‌نيز هست (٥٢) امّا سالک بايد به مرگ ديگرى نيز دست يابد، و آن مرگ باطنى است به معناى ترک ارادهٴ خويش در قبال ارادهٴ خداوندى. صوفيان به اين دو موت، مطابق با ذکر اين حديث اِخبار داده اند که "موتوا قبل ان تموتوا" (٥٣)يعنى بمرگ باطنى بميريد قبل ازآنکه مرگ ظاهر شما را اخذ نمايد. حضرت اعلی در رسالهٴ سلوک به اين رمز از مرگ اشاره فرموده اند و آن اين است که بر فرد مؤمن واجب فرمودند که در هر شبانه روز، بيست وپنج بار ياد مرگ کند. زيرا با تذکّر مردن، آدمى ميداند که بايد ترک خواهش کند و ارادهٴ خويش را فراموش کند زيرا هرچه کند، دوست کند. همان قسم که بعد از مرگ، رستخيزى هست، همان قسم با ترک اراده، سالک از سر نو متولّد ميشود. يعنى سرّ بيان حضرت مسيح ظاهر ميشود (٥٤) که "طوبى لمن ولد مرّةً اخرى" (٥٥) خوشا به حال کسى که از سرنو زاده شود. پس دو به دنيا آمدن است  و دو ازدنيا رفتن (٥٦) به يکى حيات جسمانى و مرگ جسمانى مى يابد‌و به ديگرى، حيات روحانى و ممات باطنى مى‌جويد. پس اى بسا که آدمى زودتر از آنچه که از اين دنيا رخت بربندد، مرده باشد و اين چنين مرگى، سرّ شهادت نيز هست و شهادت واقعى نيز همين است که بايد در کار دنيا، کشته شود، که به اين لطيفه، حضرت محمّد ازقبل اشاره فرمودند که " قد‌رجعنا من الجهاد الاصغر الی‌الجهاد الاکبر"(٥٧) يعنى بعد از غزوه اى، چون به منزل مراجعت فرمودند به اصحاب خود توصيه نمودند که جهاد اصغر و کوچکتر خاتمه يافت و حال بايد در تدارک جهاد و ستيز اکبر بود و آن مبارزه با نفس امّاره است که اين نفس امّاره، از بزرگترين دشمنان سالک محسوب ميگردد و حضرت محمّد‌ فرموده که : "اعدى عدوّک نفسک الّتى بين جنبيک" زيرا اين نفس، طالب دنياست. جمال ابهى نيز بارها فرموده اند که:

"دشمنان شما، چيزهاى شماست که به خواهش خود آن رايافته ايد و نگاه داشته ايد و جان را به آن آلوه ايد جان براى ياد‌جانان است آن را پاکيزه داريد"(٥٨)

٩_ اين دشمن درون، که در باطن هر آدمى نهفته است، يکى ازمعانى ابليس در امر بهاء و‌ادبيات تصوّف ميباشد(٥٩) سالک ازشرّ اين شيطان رهائى ندارد زيرا از خود گريز نتواند. ياد مرگ ميتواند اين حکمت را در خود داشته باشد که بايد اين دشمن را از خود برون راند و اين امر، تنها از‌طريق کشتن نفس يا به تعبير صوفيان اسلامى ذبحِ نفس، ممکن ميباشد. نفس آدمى، يا نفس امّارهٴ او بايد از بين برود تا سالک از‌شرّ اين ابليس رهائى جويد، امّا در زمان ارائه عرفان بهائى، امّارگى نفس دوصد چندان شده زيرا جهانى که عرصهٴ جولان ابليس است، مستظهر و پشتگرم به جلوه‌هاى گوناگون گشته و قواى اين دنيا صدها برابر بيش از پيش شده و به عبارت ديگر تلوّنات دنياى امروز برون از حدّ شمارش است.

امّا ابليس صورتى ديگر نيز به خود ميگيرد، حتّى اگر از‌درون آدمى بيرون افتد، ميتواند به صور ديگر نيز خود را‌بيارايد و يکى از‌اين صور ميتواند شيخ و پير و مراد باشد(٦٠) درست است که گفته شده قطع مراحل عديدهٴ سفر و سير و سلوک را بى همرهى خضر نتوان کرد، ولی عرفان بهائى اين خضر را فقط مظهر حقّ، پيامبر خدا، ميداند و بس، و اگر او از منظر سالک غايب شود، نشان او، يعنى کلمهٴ او يا کتاب او در نظر عارف، دستگير است و راهنما. به قول مولانا هر کسى لياقت ارشاد ندارد و هر پيرى، رهنماى راه نشايد:

اى بسا ابليس آدم روى هست  پس به هر دستى نبايد داد دست        

يعنى پيرطريقت که حرص شيخ بودن ميزند و از آن جاه و مقام مى جويد و از مراد بودن رياست مى‌طلبد شيخ نيست، قطب نيست، مراد نيست، ولی شيطان هست. آرى، بايد به پرهاى همّت اوليا پرواز کرد(٦١) ولی خضر راه جز مظهر ظهور نيست. از‌اينجا که عرفان بهائى شيخ و پير و مراد و قطبى جز کلمة‌الله و آيات خداوند و‌کتاب او ندارد، از تشکيلاتى چون خرابات و صومعه و خانقاه و‌دير مغان نيز خالی است. لذا اعتماد سالک برخداوند است نه بر شيخ و پير و طريق. همان که او را واداشت تا سلوک نمايد، همو ميتواند در سراسر مسير و طريقت، وى را‌محافظت نمايد. از سويى ديگر، عارف بهائى، نمونه هاى بسيار خوبى از تصوّف اسلامى را به ياد دارد که بدون شيخ و پير و مراد، به سرمنزل مقصود رسيدند، و‌صوفيان اسلامى آنان را اويسى نام نهادند که براى آنان، خودِ خضر، يا پيامبر خدا، شيخشان شده بلکه خويششان گشته است(٦٢)از همين جا برميآيد که عارف بهائى بايد دقايق طريقت و لطايف حقيقت را در آثار بهائى جويد و شايد يکى از حکمتهاى وفور آيات و کثرت آثار در امر بهائى همين دقيقه باشد که هرچه لازمهٴ سفر سالک است در آثار موجود است، بلکه آن کس که چشم بصيرت دارد، در کتابى، بلکه در لوحى و يا حتّى در کلمه‌اى از کلمات حقّ، درياهاى طريقت و‌سلوک مشاهده کند مگر خداوند در کتاب حضرت محمّد نفرموده که "لا رطب ولا‌يابس الاّ فى کتاب مبين"؟(٦٣)

١٠_ کتاب الله براى سالک الی‌الله کافى است، و در آن ميتواند انواع ذکر الهى را‌بيابد که راحت جانش باشد و آرامش روانش گردد. از آنجا که با ياد خدا، نفس اطمينان مى‌يابد، پس او بايد ذکر الهى را‌بخواند و از‌اينجاست که سالک در هر روز بايد نود‌وپنج بار به حکم شريعت ذکر الهى گويد، که اين خود از جمله شواهد بيّنه در امر بهائى بر اين حقيقت است که طريقت عرفانى بر فرد بهائى فريضه و واجب ميباشد. به هر تقدير سالک اگر بيش از‌اين ذکر، اذکار ديگرى طلب کند، بايد به تلاوت ساير اذکار و اوراد مشغول گردد که اين گونه اذکار در آثار بهائى کم نيست و به هر‌مناسبت، ذکرى بديع نازل شده است.(٦٤)

تلاوت ذکر خدا، که اينچنين واجب گشته و از لوازم سفر روحانى معرّفى شده است، نبايد در هرجا و مکان صورت گيرد. ذکر خداوند را نبايد در کوچه و بازار و اسواق محلّه خواند، زيرا نيّت آن نمايش و تظاهر نيست بلکه، مقصد از ذکر، تذکّر و تنبّه است و اين تنبّه نبايد به قيمت تخفيف و کسر مقام کلمة اللّه تمام شود. کلام خداوند شأنش اجلّ از آن است که در اسواق تلاوت شود، پس براى تلاوت کلام الهى آدابى هست، از آن جمله تطهير و جلوس بر کرسى است. آنکس که کلام خدا را نيز مى‌شنود بايد سکوت پيشه گيرد تا حرمت کلام دوست را‌نگه دارد.

سالک درضمن سفر روحانى خويش، دل به نشانه هاى الهى خوش ميدارد نه ظواهر جسمانى، به اين معنا که عارف حقيقى، قصد سير روحانى دارد و لازم نيست تا لباسى خاصّ درپوشد، و به جلوهٴ جامه در چشم جامعه از جمع ممتاز بنمايد. حال که هر مؤمنى مکلّف به سلوک است، ديگر به لباس و خرقه و دستار و لباس پشمينه نيازى ندارد تا سلوکش را عيان گرداند(٦٥) سواى اين واقعيت که قبلاً نيز بزرگان عارف و اهل تصوّف حقيقى به اين مطلب اشاره کرده اند که:

نقد صوفى نه همه صافى بى غش باشد            اى بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

پس زمام لباس و تن پوش هر شخص به دست خود اوست که به هر صورت که ميخواهد قميص تن را بيارايد و حرير و قطن و پشمينه درپوشد که در اين گونه گونى البسه، البته زيبائى هاى فراوان نهفته است .

عارف چون لباسش از سايرين ممتاز نيست، داراى طبقهٴ اجتماعى خاصّى نيز نيست. تا بدان طبقه بخواهد امتياز و برترى نسبت به سايرين بيابد بنابراين حقّى نسبت به اموال ناس ندارد و از حقوق اللّه نصيبى نبرد کسى را نمى‌سزد و نمى شايد از آنجهت که برتر رفته و بالاتر پرواز نموده، از ديگرى ، مالی بخواهد و ثروتى بستاند "يوم يغنى‌الله کلاّ من سعته" مربوط به اين روزگار است .

١١_ عارفى که چنين سبکبال پرواز ميکند و طاير قدسش چنان روحانى آسمانهاى سلوک را درمى‌نوردد، يقين است که در طول سفر، مستظهر به قوايى فراتر از عالم خاکى ميشود و به کرامتهاى خدايى نايل ميشود(٦٦) امّا ميل به اين نوع از کرامات، فردى است و هيچ اعتبارى براى ديگر سالکان ندارد. آنکس که به خداوند مايل است و قصد وصول الی‌الله دارد بايد بداند که وقتى. بايزيد از خدا پرسيد که "ياالهى کيف الوصول اليک، قال الق نفسک ثمّ تعال" (٦٧) يعنى بايزيد ازحقّ سؤال نمود که اى خداوند وصول به تو چسان است، حضرت بارى فرمود نفست را خوار دار، و آنگه فراتر بيا.، بنابراين مسئلهٴ کرامات براى عارف امرى فرعى است نه اصلی، و اگر کسى کرامات ظاهر کند و طامات دوزد از قبيل آنکه اظهار مافى الضمير کند يا خبر از‌غيب دهد يا آتش به دست گيرد و خُرده شيشه بخورد و افعى ميل کند و يا آنکه شمشير بر تن زند و آسيب نبيند، اين همه جز براى او براى احدى ديگر محل اعتناء نيست و اعتبارى و اثباتى براى احراز مقامى محسوب نمى‌گردد. شارع امر بهائى بارها فرموده اند که برخى از طوايف که شعبده بر پا ميدارند و به اسم کرامات معرکه راه مى‌اندازند، در اصل، حيله مى‌ورزند و قصد اضلال ناس را‌دارند(٦٨) مگر خواجه عبدالله انصارى نگفت که: " اگر برهوا پرى مگسى باشى، اگر برآب روى خسى باشى، دل به دست آر تاکسى باشى.

کرامات شخص عارف، عفو و اغماض است و تسرير قلوب، مهربانى برخلق است و توکّل بر ربّ الربوب، ديگر اگر به مدد حقّ فوق عادتى سربزند، عنايت خالق است و لطف خدا و نه عبارتى جهت اعتبار در ميان عباد.

حال سالک، با اين مراتب فقط از دنيا منقطع شده و گام خويش را در تصوّف عملی و عرفان زهد، محکم نهاده، امّا هنوز‌به انتهاء نرسيده است. او بايد در مرتبهٴ هفت وادى قدم گزارد‌و هفت شهر عشق را بپيمايد. اينکه چرا هفت است و کمتر نيست، يا بيش از هفت نمى‌باشد، خود جاى گفتار بسيار دارد و مقاله‌اى ديگر را مى طلبد حتّى اگر از اين هفت مرحله عبور کند و به سلامت به آخرين مقامات منزل گزيند، نخستين سفر من الخلق الی الحقّ را طى کرده و بايد به سه سفر ديگر بينديشد و آنها را نيز طىّ نمايد (٦٩) اين همه تازه، منازل قلب است و بايد به اطوار سبعهٴ قلب نيز راه يابد‌ و بعد از آن نيز مراحل عديده در پيش روى دارد و در هر مرتبه به عرفان نظرى بپردازد و مسائل بسيارى را حلّ کند. امّا در اينجا بايد کلام را ناقص گذاشت تا درجايى ديگر آن رابه تفصيل تکميل نمود. بحث از عرفان، صحبت از عوالم روحانى است که نامحدود ميباشد ‌و شأن گفتار و مقاله، مربوط به عالم جسمانى ميشود که صفت خاصّ آن محدوديّت است . لذا به حکم عقل، قبل ازآنکه مثنوى هفت من کاغذ شود، ادامهٴ تحقيق را بايد به بعد موکول نمود. و ما توفيقى الاّ بالله و ماالنصر الاّ من عندالله و مابنا من نعمة فمن الله.

 پاورقى ها:

١_ براى اين نکته بنگريد به: والتراستيس: عرفان و فلسفه، ترجمه بهاء‌الدين خرمشاهى، نشر سروش ١٣٥٨ ش، ص ٣٣٦ و براى تمهيد مقدمه مستوفى از اين بحث بنگريد به:

Evelyn Underhill: Mysticism, A Dutton Paperback, U.S.A, 1969,pp 167-176

٢_ جمال قدم ميفرمايند: "کلام الله لو انحصر بکلمة لا تعادلها کتب العالمين" (جمال ابهى: آثار قلم اعلی ج ١، مؤسّسهٴ ملی مطبوعات امرى، ١٢٠ ب، ص ٤٣٢)

٣_ بيان حضرت اعلی است: همين قسم که کينونيت او مظهر الوهيت و ربوبيت است بر کل شى، همين قسم کلام او مظهر الوهيت و ربوبيت است بر کل کلامها، که اگر آن انسانى ميبود متکلم، هر آينه مى گفت اننى انا اللّه انا و ان ما دونى خلقى"(حضرت اعلی: بيان فارسى، بى تاريخ و محل طبع، باب ١١ واحد٧‌، ص٢٥٤‌). اين انديشه در‌عرفان و تصوف اسلامى به‌گونه اى نيز مطرح بود براى نمونه بنگريد به محمد غزالی: احيا علوم الدين ج ١، بيروت ١٩٨٤ م، صفحه ٥٨. سواى اين امر در انديشه اهل کلام نيز به اين امر اشاره شده است چنانکه باقلانى از حضرت رسول نقل مى کند که برترى کلام الله بر ديگر کلمات، همچون برترى خداوند نسبت به مخلوقات اوست، بنگريد به باقلانى: اعجاز القرآن ج ٢، حاشيه الاتقان فى علوم القرآن سيوطى، ج ٣، مطبعه مصطفى البابى الحلبى، قاهره، ١٣٧٠ق، ص ١٤١

٤_ اين تمثيل را صوفيان اسلامى به خوبى شناخته اند براى نمونه بنگريد به مؤيد الدين جندى: نفحه الروح و تحفه الفتوح، به اهتمام نجيب مايل هروى، نشر مولی، ١٣٦٢ش، ١٤

٥_ حضرت بهاءالله: درياى دانش، مؤسّسهٴ ملی مطبوعات امرى، ١٣٢ب، ص ١٠٣

٦_ براى اين منظور بنگريد به حضرت بهاالله: چهار وادى، مندرج در آثار قلم اعلی ج ٣، مؤسّسهٴ  مطبوعات امرى، ١٣١ب، ص ١١٤ به بعد.

٧_ عطار: مقامات الطيور، به اهتمام سيد صادق گوهرين، علمى و فرهنگى، ج ٥، ١٣٦٦ش، ص ١٨٠

٨_ بهترين شرح اين موارد متعلق است به استاد بديع الزمان فروزانفر: شرح احوال و نقد و تحليل آثار شيخ فريدالدين عطار نيشابورى، نشر دهخدا، ج ٢، ١٣٥٥ش، ص ١١ به بعد.

٩_ کمال الدين حسين خوارزمى: جواهرالاسرار و زواهرالانوار ج ١، به اهتمام محمد جواد شريعت، نشر مشعل اصفهان، ج ١، ١٣٦٠ش، ص ١٥٠

١٠_ براى شرح کامل چهار وادى بنگريد به فريدالدين رادمهر: سموات سلوک، نسخه خطى، تکثير به جهت حفظ ١٩٩٨م

١١_ براى قصيده ابن فارض بنگريد به ابن فارض: جلاءالغامض فى شرح ديوان الفارض: امين الخورى، بيروت ١٩٠٤م، ص ٦٤ و بهترين شرح آن عبارت است از سعيدالدين سعيد فرغانى: مشارق الدرارى، به اهتمام سيد جلال الدين آشتيانى، مشهد، ١٣٥٧ش.

١٢_ مولانا: مثنوى معنوى، به اهتمام توفيق سبحانى، نشر روزنه، ١٣٧٨ش و بهترين شرح آن از بديع الزمان فروزانفر است که فقط شامل بخشى از دفتر اول مى باشد.

١٣_ اثر حضرت اعلی به صورت نسخه خطى ولی اثر حضرت بهاءالله مطبوع است. اقتدارات، ١٣١٠ق، ص١٣٤ و نيز اشراق خاورى: مائده آسمانى ج ٤، مؤسّسهٴ ملی مطبوعات امرى، ١٢٧ب، ص ١٤٣

١٤_ حضرت عبدالبهاء: مکاتيب ج ٢، به اهتمام زکى الکردى، مصر ١٩١٠م، ص ٥٠ _ ١

١٥_ حضرت عبدالبهاء: مکاتيب ج ٣، به اهتمام زکى الکردى، ١٩٢٠م، ص ٣٣٤

١٦_ بنگريد به مقاله فريدالدين رادمهر به نام تصوف و امر بهاء درج در خوشه هايى از خرمن ادب و هنر ج ١٣، آلمان، ٢٠٠٢م

١٧_ براى حل و بحث و فصح اين جمله بنگريد به عبدالحسين زرين کوب: فرار از مدرسه، امير کبير، ج ٣، ١٣٦٤ ش، ص ١٧٢ و ٢٠٧ و نيز محمد غزالی: کيمياى سعادت، به تصحيح احمد آرام، نشر٢، ١٣٥٨ش، ص ١١٢

١٨_ حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء: ياران پارسى، لجنه ملی نشر آثار امرى به زبان فارسى، آلمان، ١٩٩٨م، ص ٩ _ ٤٧٨

١٩_ بيان حضرت بهاءالله است، حضرت بهاءالله: ادعيه حضرت محبوب ص ٣٣٠ _ بايد گفت که اين بيان مبارک در اصل، ريشه در جميع کتب آسمانى دارد. انّا للّه و انّا اليه راجعون و نيز بيانات اشعياى نبى در عهد عتيق و يا گفته پولس در رساله قرنتيان همگى به نوعى بيان اين مطلب روحانى است، که در انديشه نوافلاطونى بسيار متداول و اساس سلوک و عرفان نيز هست. بنگريد به کارل ياسپرس فلوطين، ترجمه محمّد حسن لطفى، نشر خوارزمى، ج ١، ١٣٦٣ش، ص ٩٠ به بعد.

٢٠_ عين بيان مبارک است: "ثمّ اعلم بانّ نصب بيننا و بين العباد سلّم و له ثلاث درجات، الاولی تذکر الدنيا و زخرفها و الثانية  تذکر بالاخرة و ما قدر فيها، و الثالثة  تذکر بالاسماء و ملکوتها، و من جاز عن هذه يصل الی مليک الاسماء و الصفات اقرب من حين، ايّاکم يا اهل البهاء لا تعطّلوا انفسکم علی هذه الواقف ثمّ مرّوا عنها کمرّ السحاب کذلک ينبغى لعبادنا المقرّبين (فاضل مازندرانى: اسرارالآثار ج٤، مؤسّسهٴ ملی مطبوعات امرى، ١٢٩ب، ص ١٥٦)

٢١_ بيان حضرت بهاءالله است: "دنيا نمايشى است بى حقيقت و نيستى است به صورت هستى آراسته دل به او مبنديد و از پروردگار خود مگسليد و مباشيد از غفت کنندگان، براستى مى گويم که مثل دنيا سرابيست که به صورت آب نمايد و صاحبان عطش در طپش جهد بليغ نمايند و چون به او رسند بى بهره و نصيب مانند" (حضرت بهاءالله: مجموعه الواح مبارکه، زکى الکردى، قاهره مصر، ١٩١٠م، ص ٣٢٩)

٢٢_ اگر چه اين حکايت عينا در انجيل مثبوت نيست ولی در مذمّت دنيا از زبان حضرت مسيح نکته ها هست که براى نمونه بنگريد به حضرت مسيح: انجيل يا عهد جديد، انجيل متى، باب ٦ آيات ٣٠_ ٢٠

٢٣_ رنگهاى دنيا در امر بهاء نيز مذکور گشته است حضرت بهاءالله مى فرمايند: "اى سلمان جميع عباد را رنگ هاى مختلفه دنيا از شاطىء قدس ابهى منع نموده" (مجموعه الواح مبارکه _ ١٤٩)

٢٤_ عطّار: الهى نامه، به تصحيح هلموت ريتر، استامبول، مطبعة المعارف ١٩٤٠، ص ٣ _ ٩٢

٢٥_ بيان جمال ابهى است: "لو رأينا شأنا للدنيا ما ترکناها لاعدائنا و سخّرنا بکلمة من عندنا من فى الآفاق" (حضرت بهاءالله: آثار قلم اعلی ج ١، به خط زين المقرّبين، مؤسّسهٴ ملی مطبوعات امرى، ١١٩ ب، ص ٣٧٥) و نيز "لو وجدنا فى الدنيا خيراً او بقاء ما ترکناها لاعدائنا هذه کلمة تکفى عبادنا المتبصرين" (همان _ ٢٣٠)

٢٦_ مولانا: مثنوى معنوى: به تصحيح توفيق سبحانى، روزنه، ١٣٧٩ش، ص ٨١

٢٧_ اين معنا در الواح بسيار ذکر شده براى نمونه بنگريد به: "قل الدنيا ما يمنعکم عن الله العزيز الوهاب، من الناس من يجعل دينه دنياه و يمنعه عن سواء الصراط و منهم من يجعل زهده دنياه و هو فى غفلهٴ و ضلال و منهم من يجعل فقره نفس الدنيا و هو غافل عمّا عليه" (بنگريد به اخبار امرى، سال ٤٦ شماره ٤، ص ٢)

٢٨_ براى مسئله کار از نظر صوفيان بنگريد به فريد الدين رادمهر: جنيد بغدادى _ ١٢٢ اينکه برخى از حکايات در کتب اهل تصوّف به تشويق گدائى دلالت دارد بايد به گونه اى ديگر تفسير شود. بنگريد به فريدالدّين عطّار: تذکرة الاولياء ج ١، به اهتمام نيکلسون، ليدن، ١٩٠٧م، ص ١١٠ و ١٩٨ و در جلد٢، ص ١٦، ١٦١، ٣٢١، و نيز بنگريد به هجويرى، کشف المحبوب، به اهتمام ژوکوفسکى، افست طهورى، ١٣٦٠ش، ص ٢٦٨ و نيز سرّاج: اللّمع فى التصوّف، نيکلسون، ليدن، ١٩٠٩م، ص ١٩٥

٢٩_ فاضل مازندرانى: امر و خلق ج ٣، مؤسّسهٴ ملی مطبوعات امرى، ١٢٨ ب، ص ٣٧٨

٣٠_ حضرت بهاءالله ميفرمايند: "از جمله عرفاى ملّت اسلام بعضى از آن نفوس متشبّث اند به آنچه که سبب تنبلی و انزوا است لعمرالله از مقام بکاهد و بر غرور بيفزايد از انسان بايد ثمرى پديد آيد انسان بى ثمر به فرموده حضرت روح به مثابه شجر بى ثمر لائق نار" (حضرت بهاءالله: نبذة من تعاليم حضرت بهاءالله، مصر ١٣٤٠ق، کلمات فردوسيه، ص ٤٥)

٣١_ جمله مشهور حضرت بهاءالله است که (عاشروا مع الاديان کلّها بالروح و الريحان)

٣٢_ حضرت بهاءالله ميفرمايند: "اصل العافية هو الصمت و النظر الی العاقبة و الانزواء عن البريّة" (مجموعه الواح مبارکه _ ٣٥)و براى عدم تاثير از ناس، جمال ابهى در پنج کنز، بخش دوم همين معنا را اثبات فرمودند. براى عقيده صوفيان از انزواء و عزلت بنگريد به کلابادى: شرح التعرف لمذهب التصوّف ج ١، به تصحيح محمد روشن، اساطير، ١٣٦٢ش، ص ٩١

٣٣_ حضرت بهاءالله فرمودند: "يا اهل ارض، انزوا و رياضات شاقّه و به عزّ قبول فائز نه" (نبذة من تعاليم، کلمات فردوسيه، ٤٥)

٣٤_ براى اهميت اين گونه امور از نظر برخى از صوفيان اسلامى بنگريد به نجم الدين کبرى: رساله الی الهائم الخائف، به اهتمام توفيق سبحانى، نشر کيهان، ١٣٦٤ش، ص ٦٩ و نيز عزالدين محمود کاشانى: مصباح الهداية و مفتاح الکفاية، به اهتمام جلال همائى، فروغى بى تاريخ، ص ٧٢ و ٣٣٤

٣٥_ اشراق خاورى: گنجينه حدود و احکام، مؤسّسهٴ ملی مطبوعات امرى، نشر ٢، ١٢٢ب

٣٦_ حضرت بهاءالله: کتاب اقدس، نشر حيفا، ١٩٩٣ب، بند ١٤

٣٧_ ختم قرآن از جمله امورى است که بسيارى از عارفان اسلامى بدان مى نازند و اسباب وصول مى پندارند. بنگريد ابوسعيد ابى الخير: اسرار التوحيد ج ١، به اهتمام دکتر شفيعى کدکنى، آگاه، ١٣٦٧ش، ص ٢١٢

٣٨_ براى فهم عدم پايبندى برخى از صوفيان به شريعت و جمله اذا ظهر الحقائق بطل الشرائع بنگريد به لاهيجى: مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز، به اهتمام کيوان قزوينى، فروغى، ص ٢٩٨ و نيز جامى: نفحات الانس، به اهتمام توحيدى پور، نشر فروغى، ٥٥ و ٢٤٦

٣٩_ احسان استخرى: اصول تصوّف، نشر معرفت، ١٣٣٨ش، ص ٨ _ ٢٥٦

٤٠_ اسرار التوحيد ج ١، ص ١٧٤

٤١_ فريد الدين رادمهر: جنيد بغدادى، روزنه، ١٣٨٠ش، ص ١٢٣

٤٢_ براى مسئله ازدواج از منظر صوفيان بنگريد به شهاب الدين سهروردى: عوارف المعارف، ترجمه ابو منصور اصفهانى، به اهتمام قاسم انصارى، علمى و فرهنگى، ١٣٦٤ش، ص ٨٥ و نيز کمال الدّين خوارزمى: ينبوع الاسرار، به اهتمام مهدى درخشان، نشر دانشگاه، ١٣٦٠ش، ص ٥٧ و ساير کتب صوفيان

٤٣_ مولانا: ديوان کبير يا ديوان شمس ج ١، به اهتمام بديع الزمان فروزانفر، امير کبير، ج ٣، ١٣٦٣ش، ص ٢٢

٤٤_ حضرت بهاءالله در همان ابتداى کلمات مکنونه فرمودند: "فى اوّل القول املک قلبا جيدا حسنا منيرا لتملک ملکا دائما باقيا ازلا قديما (مجموعه الواح مبارکه ص ١٨)

٤٥_ بيان جمال ابهى در لوح اتّحاد است. حضرت بهاءالله: ادعيه حضرت محبوب، زکى الکردى، مصر قاهره ١٣٤٠ق، ص ٤٢١

٤٦_ حضرت بهاءالله: ايقان، مطبعهٴ کردستان علميه طبع مصر ١٩٣٣م، ص ١٤٩

٤٧_ اصل داستان مربوط است به غزالی، بنگريد به جامى: نفحات الانس ٣٢٣ و نيز حضرت عبدالبهاء: مکاتيب ٥ _٦٢

٤٨_ حافظ: ديوان، به اهتمام قاسم غنى و محمّد قزوينى، نشر زوار، ١٣٥٥ش، ص ٧٢

٤٩_ اين قانون را به نام Golden rule مى شناسند و به وسيله کانت قرار محکمى در فلسفه يافت. بنگريد به اشتفان کورنر: فلسفه کانت، ترجمه عزّت الله فولادوند، انتشارات خوارزمى، ١٣٦٧ش، ص ٢٧٢ به بعد. براى تفصيل بيشتر و بهتر براى فهم تاثيرات اجتماعى اين قانون بنگريد به G.H.T.D.ROst: Golden rule, A Universal Ethics, Gorge Ronald Oxford 1986

٥٠_ بنگريد به حضرت مسيح: عهد جديد، انجيل متى، باب ٥ و ٦

٥١_ بنگريد به عبدالحميد اشراق خاورى: نصوص الواح درباره بقاى ارواح، مؤسّسهٴ ملّى مطبوعات امرى، ١٣١ ب

٥٢_ براى انواع مرگ از نظر صوفى بنگريد به تذکرهٴ الاولياء ج ٢، ص ٢٠٨ و ٢٥٠ و ٣٠٧

٥٣_ اسفراينى: کاشف الاسرار، به اهتمام لندلت، دانشگاه طهران و مگ گيل کانادا، ١٣٦٥ش، ص ١٤٨ به بعد

٥٤_ انجيل يوحنا باب ٣ آيه ٣

٥٥_ حضرت بهاءالله: آثار قلم اعلی ج ٧، مؤسّسهٴ ملی مطبوعات امرى، ١٣٤ ب، ص ٢١٦

٥٦_ عين القضاة همدانى: نامه هاى عين القضاة ج ١، به اهتمام علی نقى منزوى و عفيف عسيران، زوار ج ٢، ١٣٦٢ش، ص ٤٣

٥٧_ بديع الزمان فروزانفر: احاديث مثنوى، اميرکبير، نشر ٢، ١٣٦١ش، ص ١٥

٥٨_ مجموعه الواح مبارکه _ ٢٥٣

٥٩_ بنگريد به مقاله استادانه دکتر شفيعى کدکنى در کتاب زير: رينولد آلن نيکلسون، تصوف اسلامى و رابطه انسان و خدا، ترجمه دکتر شفيعى کدکنى، نشر توس، ١٣٥٨ ش، ص ٢٠٠_١٧٢

٦٠_ براى مسئله شيخ از نظر صوفى بنگريد به مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز_ ٦٦٧ و نيز عوارف المعارف _ ١٦٤ و نيز مصباح الهدايه _ ١٠٩ و ١١٤ و ٢٢٦ و ساير کتب صوفيان

٦١_ آثار قلم اعلی ج ٣، ص ١١٤

٦٢_ برخى از صوفيان بزرگ اويسى بودند نظير عطّار. براى شرح حال اويس قرنى بنگريد به تذکرة الاولياء ج ١، ٢٣

٦٣_ قرآن، سوره انعام آيه ٥٩

٦٤_ بهترين اذکار را ميتوان در کتب عبدالقادر گيلانى يافت. عبدالقادر گيلانى: الطريق الی اللّه، تحقيق محمّد غسّان نصوح عزقول، دارالسنابل، بيروت طبعة الثانية، ١٩٩٤م، ص ٢٣

٦٥_ براى خرقه و لباس صوفيان بنگريد به باخرزى: اوراد الاحباب، به اهتمام محمد افشار، بنياد فرهنگ ايران زمين، ١٣٥٩ش، ص ٧٨

٦٦_ براى کرامات بنگريد به احمد علی رجائى بخارائى: فرهنگ اشعار حافظ، نشر علمى، ١٣٦٧ش، ص ٣٦٧ و ٤٧٣

٦٧_ اين جمله را مى توان در کتب عطّار و سنائى يافت و جمال ابهى در چهار وادى ذکرش نموده اند. بنگريد به فريد الدين رادمهر: سموات سلوک

٦٨_ حضرت بهاءاللّه ميفرمايند: "بعضى از ناس که ادّعاى شوق و جذب و شعف و انجذاب و امثال آن نموده و مى نمايند کاش بدار السلام مى رفتند در تکيّه قادريّه ملاحظه مى نمودند متنبّه مى شدند اى علی جمعى در آن محلّ موجود و مجتمع، و نفس الحق که مشاهده شد نفسى از آن نفوس زياده از اربع ساعات متصلا خود را به حجر و مدر و جدار مى زد که بيم هلاکت بود و بعد منصعقا بر ارض مى افتاد و مقدار دو ساعت ابدا شعور نداشت و اين امور را از کرامات مى شمردند انّ اللّه برىّ منهم و نحن براء انّ ربّک لهو العليم الخبير يعلم خائنة العين و ما فى صدور العالمين و همچنين جمعى هستند به رفاعى معروف اند آن نفوس به قول خود در آتش مى روند و در احيان جذبه سيف بر يکديگر مى زنند بشانى که ناظر چنين گمان مى کند که اعضاى خود را قطع نموده اند کلّ ذلک حيل و مکر و خدع من عند انفسهم الا انهم من الخاسرين ... بسيار محبوب است که يکى از آن نفوس موهومه به آن ارض توجّه نمايد و تکاياى مذکوره و ما يحدث فيها را مشاهده کند که شايد به خطرات نفسانيّه و توهّمات انفس خادعه از شطر احديه و مالک البريه ممنوع نشود" _ اقتدارات _ ١٨٧، و نيز مائده آسمانى ج ٤ _ ٣٢ _ ٣١ و نيز فاضل مازندرانى: اسرارالآثار ج ٤، مؤسّسهٴ ملی مطبوعات امرى، ١٢٩، ص ٣٠

٦٩_ منظور اسفار اربعه است که در آراء ابن عربى به تفصيل بيان شده و از جهت نظرى نيز در انديشه ارزشمند ملاّصدرا تشريح گشته است بنگريد به صدرالدين محمد شيرازى (ملاصدرا): الحکمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة ح ٩ _ ١، مکتبة المصطفوى، قم ١٤٠٤ ق