صفحه اصلی arrow کلیۀ مقالات arrow دیانت بهائی در ادبیّات و هنر روسیّه
دیانت بهائی در ادبیّات و هنر روسیّه
چاپ ايميل
شمارۀ ٢
نگارش: مارثاروث، ترجمه هوشنگ خضرائی
  

 

خانم ایزابل گرینوسکایا Isavel Grinevskaya  یک شاعره (غیر بهائی) روسی است که در لنین گراد(سنت پطرزبورگ) با سه اثر مشهور خود به معرّفی دیانت حضرت بهاء الله و ترویج هنر جهانی قوّت بخشید. این سه اثر عبارتند از دو نمایشنامه یکی به نام باب و دیگری به نام بهاء الله، و یک داستان زیر عنوان سفری به سرزمین های آفتاب. این اثر سوّم شرح زیارتش از حضرت عبدالبهاء در سال ۱۹۱۱ م. در رمله مصر است. اگر چه این اثر اخیر (بر خلاف دو اثر اوّل که شعر است) به نثر می باشد ولی از آنجا که در آن ابیاتی به نظم آورده شده است می توان گفت که سه اثر مزبور در مجموع یک تریلوژی (مجموع سه تراژدی) را بوجود آورده است. در این مجموعه، دینی جهانی و ایده آل وحدت عالم انسانی که به وسیله سه شخصیّت آسمانی یعنی حضرت باب، حضرت بهاء الله و حضرت عبدالبهاء اعلام گردیده معرّفی شده است.

از جهت هنری این نمایشنامه ها در سطح بسیار والائی هستند. متقدّمین هنری روس تأکید می کنند که تصنیف این آثار شاعر را در طراز اوّل سخن سرایان قرار داده است.

یکی از هموطنان خانم گرنوسکایا به نام آقای وسلیتزکی Vesselitzky که رئیس انجمن مطبوعات خارجی لندن بوده گفته است که نمایشنامه حضرت باب را در ترن در طیّ مسافرت خود از روسیّه به انگلستان در سال ۱۹۰۵ م خوانده است. اظهارات وی در این مورد چنین است:

"من در مرحله اوّل مجذوب ترکیب تفکّر فلسفی و قدرت بیان قوی تؤام با زیبائی و تخیّل و هم آهنگی در اشعار شدم. من با این اشتیاق که شعری نوین و بزرگ و شاعری بلند مرتبه را کشف نموده بودم مسرور بودم. بایستی صرف نظر از اینکه شاعره از کدام سرزمین است چنین احساسی می داشتم. ولی به هر حال سرور من را این واقعیّت که اشعار به زبان مادری من بود و شاعره نیز یکی از هم وطنانم بود تشدید کرد."

از آنجا که حضرت عبدالبهاء شخصاً این نمایشنامه ها را ستوده اند هدف این مقاله اینست که اندکی از تاریخچه آنها را بیان کنیم. من نمی دانم که حضرت عبدالبهاء اثر سوّم یعنی سفری به سرزمین های آفتاب را ملاحظه فرموده اند یا نه. ولی در آن لحظه که دست نویس نمایشنامه بهاء الله در دست مبارک بود به من فرمودند روزی این دو نمایشنامه در طهران به روی صحنه خواهد آمد.

نمایشنامه باب در ماه مه ۱۹۰۳ منتشر شد و در یکی از تأترهای مهمّ سن پطرزبورگ در ژانویه سال ۱۹۰۴ به روی صحنه آمد. همین نمایشنامه بود که برای اوّلین بار تعالیم بهائی را به کنت لئون تولستوی معرّفی نمود. او آن نمایشنامه را خواند و تحسین خود را از این کار بزرگ هنری و همچنین علاقه و هم دردی که شاعره با جنبش بهائی از خود نشان داده در ضمن نامه ای به خانم گرینوسکایا ابراز نمود. آن نامه در مطبوعات روسیّه چاپ شد و اصل آن در نزد شاعره است. در شماره مورّخ ژانویه ۱۹۰۴ نشریبه هارولد Harold می نویسد:

"کتاب باب در ماه مه ۱۹۰۳ منتشر شد یعنی بدترین موقع برای انتشار یک کتاب. معذلک قلم های منقّدین هنری و ادبی به حرکت درآمد تا در روزنامه ها و مجلّات سرودها و تصانیفی در ستایش این شاعره رقم زنند".

به علاوه یک انجمن روشنفکران ایرانی نامه الهام آمیزی از تشکّر برای خانم شاعره ارسال داشت. شادمانی خانم گرینوسکایا از جهت روحانی وقتی کامل شد که بزرگ مرد ادبیّات معاصر روسّه یعنی لئون تولستوی نمایشنامه او را چنین ستود:

"در درون ما تماشاگران این احساس باطنی حاصل شد که بازیگرانی که روی صحنه در نقش افراد ایرانی به بازی مشغول بودند ایرانیان حقیقی جزواتی به زبان انگلیسی و فرانسه منتشر شد. من دو بخش از آن سخنرانی را ذکر می نمایم:

در میان تأثّرات جنگ خانمان برانداز و مشکلات وحشت انگیز داخلی کتاب باب تنها سرچشمه شادمان درونی من بود و از آن تاریخ به بعد برای من به عنوان منبعی دائمی برای سرور و آرامش و دلیلی آشکار از نیروی حیاتی روسیّه و نبوغ خلّاقه آن بشمار می آید.

جنبه های رمانتیک این نمایشنامه نیز کاملاً اصیل است، زیرا به هیچ وجه بر پایه عشق های گناه آمیز چون نمایشنامه های فرانسوی و یا فریب کاری هائی همانند "فاوست" بنیان نشده است بلکه بر انقطاع و ایثار نفس متّکی است. جنبه های رمانتیک نمایشنامه باب با جنبه های ماوراء الطبیعه و اخلاقی آن در ارتباط نزدیکند. مناظر اخلاقی و روحانی این نمایشنامه آنقدر قوی است که هر پرده از آن همانند محفلی جهت اندرز اخلاقی و مذهبی است و تمامی نمایشنامه حکم تداوم این اندرزها را دارد. در حالیکه آن اندرزها با حالتی از شور و اشتیاق روحانی و فصاحتی که از قلب بر می آید و حالتی از دلباختگی حقیقی ابراز میشود. در اینجا تنازع در روح قهرمان میان عشق و عقل نیست. بلکه میان دو عشق و دلباختگی است: یکی عشق انسانی و دیگری عشق الهی لکن عشق و دلباختگی دوّم قوی تر و پر حرارت تر است. آنچه این کتاب را تا به این حدّ خواستنی کرده، دیدن جلوه های توانای روح در دستیابی به آمال و مقاصد الهی انسانی است.

در ژانویه سال ۱۹۱۴ خانم ایرابل گرینوسکایا دهمین سال نمایش باب را در یکی از زیباترین سالن های کنسرت سن پطرزبورگ جشن گرفت و درباره آن نطقی ایراد نمود. روزنامه اطّلاعات سنت پطرزبورگ این رویداد را به طور کامل معرّفی نمود و شاعره و اشعاری که از مجموعه اشعارش نقل بود و همچنین نطق وی را ستود. یکی از پاراگراف های آن را خصوصاً به یاد دارم:

از خصائص نحوه تفکّر شاعره در طول مدّت خلق شعرش این کلمات خود وی می تواند مار را یاری دهد تا آن را بهتر تجسّم کنیم: یک پروفسور مشهور به من گفت که عنوان شعر من باب مناسب گوش روس ها نیست. در پاسخ او گفتم نام های کسانی که آرمان های محبّت را ترویج نموده و جان خود را در راه این آرمان ها باخته اند بایستی مناسب گوش همه کسانی باشد که گوشی برای شنیدن دارند. این آرمان های نجیبانه آنقدر در این روزگار اندکند که بجا و شایسته است نمایشنامه باب دوباره روی صحنه بیاید، باشد که خاطره این آرمان ها تجدید شود. ما مردم مغرب زمین دیر بپا خاستیم. ما شرق را نمی شناسیم. آن شرقی که از آنجاخورشید پرتو افشان است.

این نمایشنامه بار دیگر در تآتر خلق در سال ۱۹۱۷ بعد از انقلاب روسیّه در لنین گراد (سن پطرزبورگ سابق) به روی صحنه آمد. افرادی حتّی از مسکو و ترکستان برای دیدن آن به لنین گراد آمدند. اعضاء هیئت های نمایندگی سیاسی خارجی در میان تماشاگران بودند، سفیر چین یکی از آنان بود. چاپ دوّم این نمایشنامه در سال ۱۹۱۶ منتشر شده بود و نسخ آن در برابر در ورودی تأتر خلق به فروش میرسید. بسیاری از تماشاچیان در حالی که یک جلد کتاب در دست داشتند به تماشای نمایش نشستند. این نمایشنامه دارای پنج پرده است مساوی بندهای اشعار دون کارلوس Don Carlos اثر شیلر و کرمول اثر ویکتور هوگو.

وقتی من با مکاتبه از خانم گرینوسکایا درباره این نمایشنامه سؤال نمودم او برایم چندنامه نوشت. بایستی بگویم که این خانم آثار متعدّد و کتاب هائی در مسائل مختلف نوشته است و در موضوعات مختلف تدریس نموده است و اغلب در نطق های خود از این دو نمایشنامه باب و بهاء الله سخن رانده است. او عضو سابق انجمن فلسفی دانشگاه و یکی از اعضاء فعّال انجمن شرقی سابق بود و اکنون نیز عضو انجمن مطالعه کتابشناسان، همچنین عضو چندین مجمع ادبیّات و نیز اتّحادیّه های صنفی می باشد. او گفت قبل از آنکه وی درباره حضرت باب بنویسد مردم روسیّه به طور عمومی درباره دیانت بهائی چندان نشنیده بودند و او خودش نیز از طریق مطالعه کتب با این نهضت آشنا شده بود. او آنقدر از اوضاع زندگی داخل ایران مطّلع بود که بسیاری از منقّدین تصوّر نمودند که چندین بار به ایران سفر نموده است ولی حقیقت اینست که او هیچگاه به ایران نرفته بود. او شنیده بود که بسیاری از بهائیان از وطنشان رانده شده اند و به عثمانی و هند پناه برده اند و برخی به ترکستان آمده در تاشکند و عشق آباد و مرو و همچنین بعضی در بادکوبه در ایالت قفقاز ساکن شده اند.

خانم گرینوسکایا می گوید: "من فکر می کردم که پیروان باب که اکنون بهائی نامیده میشوند با ملل دیگر ممزوج شده و هویّت مذهبی خود را از دست داده اند. شرحی که پروفسور ادوارد جی براون درباره آنان نوشته بود به نظر من افسانه ای می آمد. چقدر تعجّب نمودم وقتی بعد از انتشار نمایشنامه باب در سال ۱۹۰۳ یک روزنامه ا ی را با آدرس زیر دریافت نمودم: "به مؤلّف کتاب باب خانم گرینوسکایا در سنت پطرزبورگ." نه نام خیابان و نه شماره خانه هیچ ذکری نشده بود ولی با توجّه و دقّت مقامات اداره پست با وجودی که نامه سفارشی هم نبود سالم به دست من رسید. خطّ و امضای فرستنده ناشناس بود. فرستنده آن نامه شخصی به نام علی اکبر محمّد خانلی ساکن بادکوبه بود و نوشته بود که یکی از پیروان باب است و درباره شعر من در جریده اخبار باکو خوانده است و این موضوع برای وی بسیار جالب بوده است و اینک مایل است نسخه ای از این کتاب را داشته باشد. او همچنین پرسیده بود که آیا می تواند اگر اشتباهی بر خلاف تعالیم حضرت باب یافت تذکّر دهد؟ این واقعه به منزله ستاره ای بود که از آسمان در مقابل پای من فرو افتاد! مثل اینکه یک سنگ گرانبها را آنجا که انتظارش را نداشتم یافته باشم".

کتاب را خانم شاعره برای آن شخص بهائی ارسال داشت و در نامه خود متذکّر شد که ناگزیر بوده است از جهت مراعات هنر دراماتیک در اندکی از واقعیّات تاریخی دست ببرد. در آن نامه اینطور آمده است: "من آن را برای مردمی نوشته ام که آمادگی شنیدن مطالب اخلاقی، مذهبی و فلسفی را از صحنه نمایش ندارند. این مردم عادت به نمایش های سبک تر دارند نه موضوعی درباره خدا یا مذهب، به خصوص آنهم درباره مذهبی جدید یا بهتر است بگویم موضوع تجدید ادیان".

آن بهائی اهل باکو جوابی مؤدّبانه به خانم گرنوسکایا به شرح زیر نوشت:

از خواندن نمایشنامه شما چنان احساسی به من دست داد که هیچگونه اشتباهی از هیچ نوع در آن نیافتم با وجود آنکه چند بار آن را مکرّراً خواندم. ما آن را در جلسه بهائیان خواندیم و همه تشکّرات صمیمانه خود را به شما تقدیم می کنند. آنها اطمینان دارند که دنیای ادب به زودی نیروهای خلّاقه شما را رسماً ارج خواهد نهاد.

شاعره می گفت که آقای محمّد خانلی از زیبائی زندگی بهائی در قفقاز مطالبی نوشت و از جمله تصریح نموده بود که ما بهائیان در اینجا اصول امر مبارک را که اجداد ما و پدران و برادران ما به خاطر آنها خونشان ریخته شده عزیز می داریم و مبادی اصلی این دیانت یعنی عفو، صبر و محبّت نسبت به عالم انسانی را پاسداری می کنیم.

خانم گرینوسکایا برایم نوشت که این نامه ها همه به زبان روسی نوشته شده بود و نشان میدهد که بهائیان از جهت ادبیّات و علم مردمانی روشنفکرند. وی همچنین اضافه کرد: "برای من احساس این نکته باعث مسرّت بسیار بود که مردمانی در این جهان هستند که تا این حدّ در احساس و دید با من اشتراک ذاتی دارند. من با روح خود این مرمان روحانی را دوست دارم زیرا عیناً مانند بازیکنان نمایشنامه من نه به عنوان یک اعتقاد مرده بلکه به عنوان حقیقتی زنده به اصول عفو، بردباری و عشق به اهل عالم پای بندند. حان من به گفتار درباره تراژدی منظوم بهاءالله می پردازم".

خانم گرینوسکایا چگونگی آغاز انگیزه خود را برا نوشتن این نمایشنامه را اینطور برایم نوشت: "در میان نامه های بسیاری که از افراد ناشناس درباره نمایشنامه باب دریافت نمودم نامه ای از شخصیّت محترمی بود. با خواندن آن نامه با کمال تعجّب متوجّه شدم که نه تنها اطّلاعات عمیقی درباره حضرت باب داشت بلکه درباره حضرت بهاءالله نیز به همین نحو مطّلع بود. تا سال ۱۹۰۳ م همانند باب، بهاءالله نیز حتّی در میان طبقات تحصیل کرده ناشناخته بود، و استادان گاهی از من می پرسیدند این قهرمان نمایشنامه من چه کسی است. حتّی یک سیاستمدار یک بار از من سؤال نمود: بهاء الله "چیست"؟ و نه "کیست"، ملاحظه نمائید! بنابراین می توانید درک کنید که این نامه چقدر مرا تحت تأثیر قرار داد که این کسی که از ولایات با من مکاتبه کرده بود نام بهاءالله را شنیده است. وی چنین نوشته بود: من مسحور شعر شما درباره باب که جوانی بود شدم. با آنکه خود از جهت سنّ جوان نیستم. من از دو دانشکده فارغ التحصیل شده ام و در کتابخانه ام تمام کتابهای ادبیّات جهان که دسترسی به آنها برایم ممکن است موجود می باشد. خانم گرینوسکایا می نویسد: "این آقای محترم به من توصیه نمود که تراژدی زندگی بهاءالله را به نظم درآوردم. من خود این موضوع را در نظر داشتم ولی به خاطر گرفتاریهای فراوان هرگز در این باره کاری انجام ندادم. بعد از این واقعه مصمّم شدم که انجام این کار بزرگ را وجهه همت خود قرار دهم. من همیشه با احساس حقّ شناسی خاطره این مرد محترم روسی را گرامی می دارم. او بهائی نبود ولی قلبی سرشار از خصائل انسانی داشت. متأسّفانه قبل از آنکه نمایشنامه بهاء الله منتشر گردد او از این جهان رخت بربست و من هرگز او را ندیدم. نام وی نیکولاس زازولین Nicolas Zazuline بود. تا آنجا که من می دانم او رئیس جامعه نجبا در کیشینف Kishinef و همچنین مؤلّف چند کتاب فلسفی بودهاست."

خانم گرینوسکایا چنین ادامه می دهد: وقتی کار من تمام شد و اخبار آن در مطبوعات منتشر گردید عدّه ای از مردم که نمایش باب را تماشا نموده بودند و به سخنرانی های من درباره آن گوش داده بودند از من خواستند که یک سخنرانی در موضوع شعر تازه ام تدارک ببینم. اوّلین خطابه درباره این نمایشنامه در پایتخت تابستانی شهر سیزترورتسک Siestriretzk ایراد شد و پس از آن در خود پایتخت نیز در آمفی تئاتر انجمن هنرهای سخنوری در سال ۱۹۱۰ م نطقی ایراد شد.

خانم گرینوسکایا توضیخ داد که وقتی آقای میرزا علی اکبر محمّد خانلی در جرائد خواند که این نمایشنامه منتشر شده است (وی قبلاً توسّط خود شاعره مطّلع شده بود که مشغول تهیّه آنست) درخواست نمود که یک نسخه از آن برای وی ارسال شود. شاعره برگزیده هائی از آن اثر منظوم را برای وی ارسال داشت. به کمال تعجّب چند هفته بعد تلگرافی از وی دریافت داشت مبنی بر اینکه: "حضرت عبدالبهاء اجازه فرمودند که به حضور ایشان در مصر مشرّف شویم". حضرت عبدالبهاء در آن موقع اقامت کوتاهی در مصر داشتند. شاعره برای من نوشت:

این آرزوی نهفته من بود، این اشتیاق قلبی من بود که با چشمان خود کسانی را که به شرح آنها پرداخته بودم ببینم. کسانی که به قول طرف مکاتبه من: نوع بشر را دوست دارند. من مطلقاً چنین چیزی را غیر ممکن می دانستم و حال به طور غیر منتظره و به نحوی اعجاب آمیز این امکان برایم حاصل شد که یکی از بزرگترین شخصیّت ها را ببینم. من در دسامبر ۱۹۱۰ از روسیّه با دست نویس آن اثرم درباره حضرت بهاء الله سفر را شروع کردم و هدفم این بود که محیطی که در آن رؤیاها و تخیّلاتم اتّفاق افتاده بود و طرف مکاتبه دیروز من و همسفر امروزم در سفر مصر درباره آن سخن گفته بود ببینم.

هفت سال میان نمایش باب و به پایان رسیدن تراژدی بهاءالله گذشت و به دنبال آن این مسافرت پر خاطره پیش آمد. خانم گرینوسکایا دو هفته در رمله مصر به عنوان مهمان حضرت عبدالبهاء اقامت نمود. پس از بازگشت به روسیّه چندین لوح از کلک حضرت عبدالبهاء به افتخارش صادر شد. در یکی از آن الواح حضرت عبدالبهاء به مقاله ای که درباره اثر منظوم شاعره در خصوص حضرت بهاء الله منتشر شده است اشاره می فرمایند. بخشی از این لوح را نقل می کنم:

هوالله

ای خیرخواه عالم انسانی، مقاله ای که در جریده سنت پطرزبورغ مندرج بود در نهایت بلاغت و فصاحت بود و دلیل بر خدمات فائقه تو. چنین مقالات مفید است و سبب انتشار ندای الهی. الحمدلله تو موفّقی به خدمت عالم انسانی و انتشار ندای ملکوت الله. شب و روز باید شکر نمائی که موفّق به چنین امر عظیم شده ای و یقین بدان که آنچه نهایت آرزوی تو است* در این مسئله حصول پذیر خواهد شد، و این تخمی که کشتی انبات خواهد یافت. اگر حال اسباب مهیّا نیست البتّه مهیّا خواهد شد و من در حقّ تو دعا می نمایم که به خدمت مستمرّ به ملکوت الهی موفّق شوی و علیک البهاء الابهی.

مقاله ای که حضرت عبدالبهاء به آن اشاره می فرمایند در یک روزنامه فرانسوی زبان به نام مجلّه سنت پطرزبورگ در ژانویه ۱۹۱۲ منتشر شده بود. عنوان اصلی آن مقاله بهاء الله بود. فقراتی از آن چنین است:

بهاء الله یعنی جلال خداوند- چنین است عنوان نمایشنامه تراژدی که خانم ایزابل گرینوسکایا با نگارش آن ادبیّات دراماتیک روسیّه را غنی ساخته است. ما بایستی فارغ از هر محدودیّت اثری هنری را که در قالبی تحسین آمیز مفاهیم بزرگی را منتقل می سازد بستائیم. مؤلّف نمایشنامه باب که اثری با اندیشه قوی بود تا به حال به تفکّر نیرومندی که در این اثر اخیر دیده میشود دست نیافته بود. خواننده در حالی که مجذوب نظم و قافیه هماهنگ این اثر شاعرانه می گردد، افکار خود را در اوج قلبه های رفیعی می یابد که در آن مشکلات جهان انسانی بحث می شود، مشکلاتی که حتّی متفکّرین خود را قادر به حلّ و فصل آنها نمی دانند. شخصیّت های نمایش با روانشناسی عمیقی تجزیه و تحلیل شده اند.

شخصیّت برجسته بهاء الله با استادی، همانند بزرگترین استادان هنر نمایشناه نویسی معرّفی شده است. چه درس ها که از زندگانی پاک و حیات سرشار از نیکوئی و سراسر ایثار نفس او می گیریم، حیاتی که برای گسترش صلح فدا شد. چگونه میتوان مجذوب این همه بزرگواری که از شخصیّت پیامبرانه بهاء الله ساطع میشود نگردید.

همانند نمایشنامه باب این رویدادها نیز جنبش مذهبی بزرگی را در اواسط قرن نوزدهم در ایران برانگیخت. قسمت تاریخی این نمایشنامه صحیح است. خانم گرینوسکایا خود را محدود به مطالعه مدرک ننموده. او ایران را به خوبی می شناسد و اطّلاعاتش با بازیکنان این تراژدی تحرّکی پر جنبش، و رنگی گرم می بخشد. در این اثر منشأ یک دیانت با کمک علم حقیقی و هنری با عظمت مورد تحلیل قرار گرفته است. شروع آن با جرقّه نخستین الهامی است که قلب این پیامبر را خروشان می کند. پیامبری که مردم عالم را چون خانواده خود و همه کشورها را مانند وطن خویش دوست می دارد. مؤلّف جنبش های نهانی در اعماق گرانبهای آن تلاش بزرگ را آشکار می سازد و به چشم می آورد. آن رنج آزادی بخش، آن تلاش شکوهمند، آن عشق فراگیر، همه عناصری از این تلاشند امّا در دیده مردم معمولی که نمی توانند در وراء اعتقادات خشک و خشن خود زیبائی وحدت عالم انسانی را مشاهده نمایند پنهان می مانند.

محبّت این نیاز عمیق که در قلب هر انسانی کاشانه دارد چون جریانی نهانی که سرچشمه لایزال آن از چشم جهان خارج پنهان است در سراسر این تراژدی در جریان است. این اثر ادبی و هنری بازگشتی است به مکتب شکوه و جمال اخلاقی، الهامی است از حقیقت جاودانه که خصیصه فنا ناپذیر همه کارهای جاویدان است. ما برای این اثر شایسته ترین موفّقیّت را پیش بینی می کنیم. بشریّت از قصّه ها و داستان های ناپاکی ها که ذوق را ضایع و فکر را آلوده می سازد خسته شده است و چاره ای ندارد جز آنکه اثری که متمدّن ترین سرزمین های اروپا به دریافتش افتخار می کند قبول نماید".

در بازگشت از رمله مصر در ژانویه ۱۹۱۱ خانم گرینوسکایا با مطبوعات شهر ساحلی اُدسا Odessa مصاحبه نمود و بلافاصله پس از ورود به خانه خویش، نوشتن سوّمین اثر خود را یعنی سفری به سرزمین های آفتاب که شرح زیارتش از حضرت عبدالبهاء است شروع نمود با سفری وی به پاریس در تابستان ۱۹۱۲ که به دعوت مترجم کتاب باب به زبان فرانسه خانم هالپرین Mrs. Halperin  صورت گرفت نگاشتن این کتاب متوقّف گردید. در بازگشت به لنین گراد به انتشار نمایشنامه بهاء الله اقدام نمود تا آنکه بالاخره در سال ۱۹۱۴ م موفّق گردید کتاب سفری به سرزمین های آفتاب را به پایان برساند. جالب است که بگوئیم وقتی این کتاب تمام شد سه نفر از احبّای ایرانی اسدالله نامدار از مسکو و اکبر کمال اف از تاشکند و به بهائی معمّر دیگر که در پورت سعید شاعره را ملاقات نموده بودند به دیدن وی آمدند و او بسیاری از قسمت های "سفری به سرزمین های آفتاب" را برایشان خواند. در این کتاب چهره اصلی حضرت عبدالبهاء هستند. به علّت شروع جنگ جهانی اوّل انتشار این کتاب ۵۵۰ صفحه ای دچار وقفه گردید و لذا به هیچ زبان دیگری ترجمه نشد. امیدوارم روزی آید که این شاعره بزرگ روس که خدمتی بزرگ به ادبیّات جهان و شناساندن دیانت بهائی نموده است ترجمه همه آثار خود به زبانهای اروپائی دیگر ببیند.

 

 
< بعد   قبل >
 
 

استفاده از مطالب پژوهشنامه‎‎تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.‏

Creative Common