صفحه اصلی arrow کلیۀ مقالات arrow ایمان زردشتیان به دیانت بهائی
ایمان زردشتیان به دیانت بهائی
چاپ ايميل
شمارۀ ١
نگارش: سوزان استایلز، ترجمۀ سیامک ذبیحی
  

این پژوهش، گرایش زردشتیان را به دیانت بهائی در یزد از اوائل دهۀ 1880 تا 1921 م. مورد بررسی قرار می دهد. این کشش و جاذبه که افرادی با سابقۀ غیر اسلامی در نخستین دهه های ظهور آئین بهائی از خود نشان دادند برای تحوّل این آئین به سوی یک دیانت مستقلّ جهانی اهمیّتی اساسی داشت. این امر دو جریان را در بر می گرفت. اوّل آنکه انگیزه ای شد تا بهائیان خود را از خاستگاه مذهبی ای که از آن بیرون آمده بودند یعنی اسلام متمایز سازند. دیگر آنکه آموختند با صلائی قانع کننده و به میزان کافی گسترده و همه جانبه، قلوب و اذهان غیر مسلمانان را جذب کنند و ایشان را به اقبال به دیانت بهائی متقاعد سازند. مقالۀ حاضر عواملی را که زردشتیان را به بهائی شدن ترغیب می نمود بررسی می کند و نیز تأثیر نهضت تغییر مذهب را بر جامعۀ زردشتیان مورد کاوش قرار می دهد. در پایان، این مقاله به بررسی تحوّلات دیگری نیز می پردازد که طیّ آنها بهائیان زردشتی شروع به فاصله گیری از جامعۀ مذهبی پیشین خویش نمودند، مؤسّسات اجتماعی مستقلّ بوجود آوردند و خود را جزئی از جامعۀ بزرگتر بهائی نمودند.

نپیر ملکم Napier Malcolm  کشیش جامعۀ میسیونری کلیسا Church Missionary Society  که در آغاز این قرن در یزد سکونت داشت این شهر را که در قسمت مرکزی ایران واقع شده به عنوان شهری منزوی و دور افتاده توصیف نموده است. مسلمانان غالب اوقات با اقلیّت های مذهبی که عمدتاً زردشتی یا یهودی بودند بدرفتاری می نمودند. ملکم در سال 1907 م. نوشت:

"تا سال 1895 هیچ پارسی ای (زردشتی ای) مجاز به حمل چتر نبود. حتّی در مدّتی که من در یزد بودم آنان نمی توانستند در شهر چتر حمل کنند. تا سال 1895 عینک اکیداً قدغن بود. تا سال 1885 ایشان از به دست کردن انگشتر ممنوع بودند. کمربند ایشان می بایست از کرباس خشن باشد... تا سال 1891 همۀ زردشتیان مجبور بودند در شهر پیاده راه روند و حتّی در بیابان اگر به مسلمانی صاحب نام بر می خوردند می بایست از مرکب خود پیاده شوند...

تا حدود سال 1860 پارسیان نمی توانستند به تجارت اشتغال ورزند. آنان معمولاً کالاهایشان را در اطاقهای زیرزمینی خود مخفی کرده و آنها را محرمانه می فروختند. ایشان اکنون می توانند در کاروانسراها و مهمانخانه ها تجارت کنند امّا نه در بازارها، ضمناً اجازه ندارند به بزّازی اشتغال جویند. تا سال 1870 آنها اجازۀ بازکردن مدرسه برای کودکانشان را نداشتند." 1

مذهب زردشت

شاید کهن ترین دین نبوی آئین زردشت باشد. بالاترین مسئلۀ بشری برای پیروان آن، انتخاب بین نیکی و بدی است. اصل و اساس اعتقادات ایشان از مقولۀ خداشناختی نیست بلکه قانونی اخلاقی است: پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک.

ظاهراً آداب و رسوم آئین مزدیسنی به پیش از زمان حضرت زردشت مربوط می شود و به آداب ریگ ودا شباهت دارد. زردشتیان عناصر چهارگانه یعنی خاک، آب، هوا و آتش را محترم می شمارند. آتش به عنوان نمودار حقیقت الهی، هستۀ مراسم مذهبی زردشتی را تشکیل می دهد. به این دلیل، غیر زردشتیان غالباً عنوان "آتش پرست" را بر آنها نهاده اند. مردم عادی آتش مقدّس را در خانه های خود نگاه می دارند، در حالی که روحانیّون که به موبد و دستور معروف اند آتش آتشکده های شهرها و روستاهای بزرگ را پاس می دارند. زردشتیان به موازین پاکی مذهبی سخت تمسّک دارند. نزد آنها جسد مرده بسیار ناپاک است. بجای آنکه خاک یا آتش را با تدفین یا سوزاندن اموات خود آلوده سازند، اجساد را در بالای صخرۀ سنگی بر فراز کوهپایه ها، یا بالای برج خاموشی موسوم به دخمه رها می کنند تا به سرعت طعمۀ لاشخورها شوند.

پذیرش کودکان زردشتیان در آئین پدران آنها بدینگونه صورت می گیرد که به کمر آنها بند مقدّسی (کُشتی) که از هفتاد و دو رشته بافته شـده بسته می شود. این بند با مراسم خاصّی هنگام ادای فریضۀ نماز که پنج دفعه در روز انجام می شود بسته و باز می شود. همچنین باید پیراهن مقدّسی که "سدره" نام دارد همواره زیر لباس بپوشند. در گذشته زمانی که جوان به سن پانزده سالگی می رسید مراسم بستن "کُشتی" صورت می گرفت. امروزه این مراسم برای کودکان در حدود هفت. هشت سالگی اجراء می شود. زردشتیان سالانه شش جشن فصلی (گاهنبار) برگزار می کنند. در این مراسم به طور دسته جمعی غذا صرف می شود و قسمت هائی از کتاب مقدّس زردشت، اوستا تلاوت می گردد.

اعتقادات زردشتی در مورد آخرت از غنی ترین نوع خود در عالم است و بسیاری از عقاید یهودی، مسیحی، اسلامی و بهائی در بارۀ آخرت از آنها گرفته شده است. متأسّفانه در این باره اطّلاعات بسیار ناچیزی به زبان انگلیسی در دستر س است و این اطّلاعات هم بسیار با یکدیگر متناقـض می باشد. اگرچه غالب اعتقادات زردشتی در مورد آخرت پس از زمان اسکندر کبیر (و برخی نیز در دورۀ اسلامی) ثبت کتب شده، کهن ترین اثر دینی زردشتی به نام گاتاها به طور روشن به "پایان عالم" اشاره می کند و تجدید نهائی عالم را با بشریّتی نو و رستاخیز یافته پیشگوئی می نماید. در این زمان دروغ، که درگاتاها نشانۀ اهریمن است، به طور کامل نابود خواهد شد. زردشتیان بر این باور شدند که سن تن سَیوشانت (سَیاشانس) یا نیکی دهنده، هریک با فاصلۀ 1000 سال ظهور خواهند کرد. اینان از تخمۀ زردشت بوده و از دختران باکره متولّد می شوند. تخمۀ زردشت به طور معجزه آسائی در دریاچه ای نگهداری شده و دختران از آن حامله می شوند.

اگرچه آئین زردشتی زمانی دیانت اصلی ایران بود امّا پس از حملۀ اعراب به تدریج رو به قهقرا گذاشت. انحلال امپراطوری اسلامی به دولت های کوچکتر و متعاقب آن حملۀ مغول، بقایای این جامعه را دیگر بار در معرض تهدید قرار داد. بسیاری به هندوستان گریختند و درگُجرات مستقّر شدند در حالی که بقیّه در اطراف یزد و کرمان ایّام سپری نمودند. پارسیان یا زردشتیان هندوستان، تحت حمایت انگلیس ها، با موفّقیّت در داد و ستد و تجارت بیش از پیش رنگ غربی گرفتند. بقایای جامعۀ زردشتی در ایران که به تحقیر گبرخوانده می شدند فقط مجاز به اشتغال در کشاورزی بودند و به نهایت درجۀ فقر نزول کردند، تحت فشار و ستم ماندند و از نظر فرهنگی سقوط نمودند.  

از جمله ارزش هائی که زردشتیان ایران از مسلمانان شیعی اخذ کردند دید آنها نسبت به رنج، سختی ها و مصیبت هائی بود که در راه دین خود تحمّل می نمودند. شیعیان خود را مردمی مسلوب الحقّ می پنداشتند و این شیوۀ تفکّر را علیرغم تسلّط عددی و عقیدتی بر ایران حفظ کردند چه که معنای تاریخ دینی خود را در مصائبی که اولاد پیامبر یعنی ائمۀ اطهار از دست دولت ستمگر سنّی کشیده بودند می دیدند. شیعیان فتح و ظفر را به عنوان نشانۀ حقّانیّت، که گه گاه با اسلام اهل سنّت ارتباط داده می شد، نفی کردند و بجای آن تحمّل ظلم در راه خدا را دلیل حقّانیّت شمردند. یهودیان و زردشتیان این تصویر را به نحوی شگفت مناسب حال خود یافتند. آنها تاریخ مقدّس خود را به طرز مشابهی تعبیر نمودند چه اگر تحمّل رنج و فشار و ظلم، برهان حقّانیّت یک آئین بود آنها آشکارا بر حقّ بودند.

در سال 1854 پارسیان هند "انجمن بینایان" را برای بهبود وضعیّت زردشتیان در ایران بنیاد نهادند. هدف این انجمن یافتن راههائی برای تخفیف فقر و فشار وارد شده بر همکیشان آنها در ایران بود. به دنبال این امر مأمورینی از بمبئی اعزام شدند. این نمایندگان سطح زندگی و مقام اجتماعی زردشتیان ایران را ترقّی بخشیدند امّا اقدامات ایشان به طور غیر مستقیم موجب بر هم خوردن تعادل درونی آن جامعه شد. اقدامات این مأموران، همراه با رشد روابط تجاری بین یزد و بمبئی که در آن زردشتیان نقش بارزی ایفا کردند، به پاگرفتن طبقه ای از تجّار و پیشه وران، مشـــــــــــــــابه همان طبقه ای که در میان پارسیان هند موجود بود انجامید. با دستاوردهای سریع اقتصادی و اجتماعی، مأموران پارسی همچنین صحنه را برای یک تحوّل مرامیِ بالقوّه آماده ساختند.

مانکجی لمجه هتره Manakji Limji Hatari  اوّلین مأمور پارسی، جامعۀ زردشتی را برای نخستین بار و بطور مستقیم با یک نیروی پیشرو عقیدتی، یعنی آئین بهائی در تماس آورد. نخستین فرستادۀ پارسیان هند مانکجی لمجه هتره بود که در ایران به نام مانکچی صاحب شناخته می شد.

مانکجی در سال 1854 از طریق بغداد به ایران سفر نمود و در بغداد حضرت بهاءالله را ملاقات نمود. مکاتبه بین مانکجی و حضرت بهاءالله چند سال ادامه یافت. حدّ اقلّ یکی از الواح حضرت بهاءالله خطاب به مانکجی به انگلیسی ترجمه شده است. 2 مانکجی همانند مأمورین پارسی بعدی در تمام طول عمرش دوستی خود را با بهائیان حفظ نمود. این امر تأثیر آشکاری بر جامعۀ زردشتی ایران داشت و اثر مثبتی بر برخورد آنها با بهائیان نهاد.

در سال 1864 مانکجی برای مدّت کوتاهی به هندوستان بازگشت و در آنجا وضع ناگوار زردشتیان ایرانی را برای جامعۀ برادرشان در بمبئی شرح داد. مانکجی در سال 1865 با منابع مالی بیشتری مراجعت نمود تا مدارسی برای اطفال زردشتی بر اساس الگوی غربی تأسیس کند. اوّلین مدرسه از این قبیل با 40 دانش آموز در طهران افتتاح شد. در ابتدا مانکجی و همسرش سعی داشتند این مدرسه را تنها با کمک افراد داوطلب اداره کنند. امّا بزودی دریافتند که دانش فارسی ایشان کافی نیست و زردشتیان تحصیلکردۀ دیگری برای تدریس در دستر نبودند.

در همین احوال یعنی در حدود سال 1876 میرزا ابوالفضل گلپایگانی که بعدها فاضل ترین محقّق بهائی عصر خود شد در پی برملا شدن اعتقادش به آئین بهائی از سمت خود به عنوان معلّم مدرسۀ مذهبی طهران اخراج گردید. مانکجی از گرفتاری میرزا ابوالفضل باخبر شد و نیز از مهارت او در نوشتن فارسی سره، که فارسی بدون کلماتی از ریشۀ عربی باشد، مطّلع بود. به خاطر نظر مساعدش نسبت به بهائیان و با مغتنم شمردن فرصتی که اینچنین فراهم شده بود وی از میرزا ابوالفضل دعوت نمود تا به تدریس ادبیّات فارسی در مدرسۀ جدید وی پردازد و نیز در سمت منشی خصوصی مانکجی خدمت کند. میرزا ابوالفضل این سمت را پذیرفت. بسیاری از شاگردان زردشتی او به این ملاّی سابق تعلّق خاطر یافتند و بعدها در شمار اوّلین بهائیان زردشتی تبار درآمدند. 3

بواسطۀ کوشش های مانکجی، زندگی زردشتیان تا حدّ قابل ملاحظه ای بهبودی یافت طبق گفتۀ ملکم، اگرچه دیانت بهائی یک فرقۀ نیمه مخفی بود ولی تقاضاهای آشکار بهائیان برای گرفتن آزادی مذهب و ایجاد تساهل دینی، فضائی را بوجود آورده بود که منجر به برخورد بهتر با اقلّیّت ها می شد. 4

اوّلین بهائیان زردشتی تبار:  اوّلین فرد زردشتی که بهائی شد کیخسرو خداداد یزدی بود. نامبرده در کاشان مغازۀ پارچه فروشی داشت و در آنجا بهائی شد. کیخسرو پس از مشاهدۀ شکنجه و شهادت یکی از بهائیان به تحقیق در دیانت بهائی پرداخت. 5 قبلاً گفته شد که چند نفر از شاگردان میرزاابوالفضل بهائی شدند. معروف ترین آنها استاد جوانمرد بود که حضرت بهاءالله لقب شیرمرد را به او اعطاء نمودند. بعدها استاد جوامرد مدیر اوّلین مدرسۀ زردشتی در یزد شد. او علیرغم اقبالش به امر جدید در تمام طول عمر خود عضو برجسته ای از جامعۀ زردشتی باقی ماند.

او به حضرت بهاءالله عریضه ای نوشت و در مورد آداب مذهبی، رفتار با پیروان ادیان دیگر، امور مربوط به رستاخیز، و نژاد و نیاکان حضرت بهاءالله هفت پرسش طرح نمود. 

حضرت بهاءالله در پاسخ فرمودند که حضرتشان شاه بهرام (عنوانی که برخی اوقات بر یکی از سیوشانت ها اطلاق می شود) می باشند. حضرت بهاءالله ضمناً بیان فرمودند که روز رستاخیز با ظهورشان فرا رسیده است. در مورد نیاکان مبارک، حضرت بهاءالله استاد جوانمرد را به شجره نامه ای که قبلاً توسّط میرزا ابوالفضل گلپایگانی جمع آوری شده بود دلالت فرمودند. 6 در آن شجره نامه نسب حضرت بهاءالله به یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی می رسید. شجره نامۀ حضرت بهاءالله می باید در زمانی که میرزا ابوالفضل در استخدام مانکجی بود تنظیم شده باشد. همانطور که خواهیم دید این شجره نامه برای ایمان آوردن زردشتیان به دیانت بهائی اهمیّتی ویژه یافت. 7

از برجسته ترین کسانی که در آن سالهای نخستین به دیانت بهائی ایمان آورد ملاّبهرام اخترخاوری بود. ملاّبهرام بر مبنای مطالعۀ عمیق آثار دینی زردشتی در مورد آخرت و ظهور موعود، عقیدۀ راسخ یافته بود که آن وعده ها بزودی تحقّق خواهند یافت. ملاّبهرام و هفت زردشتی دیگر مدّتی در طهران زندگی کردند و به کشاورزی در اراضی یکی از وزرای دربار پرداختند. مباشر آن ده اهل فرقۀ علیّ اللّهی بود. 8 در حینـــی که این مباشر سعی می نمود ملاّبهرام را به کیش خود در آورد ملاّبهرام می کوشید تا وی را به حقّانیّت دیانت خود متقاعد سازد. براهینی که ملاّبهرام ارائه می نمود معجزات منسوب به حضرت زردشت و نیز جانفشانی های پیامبر و پیروان او بود. رئیس مزبور، که نامش حاجی ملک بود، حقیقت داشتن معجزات را مورد سؤال قرارداد و در مورد تحمّل رنج و سختی در راه دین گفت: "کشته شدن در راه عقیده برهان حقّانیّت نیست چرا که چند سال قبل هشتاد نفر از طائفۀ بابیّه را به حکم ناصرالدّین شاه در پای قاپق کشتند در صورتی که بطلان بابیان محتاج به برهان نیست."9

بدین ترتیب کنجکاوی ملاّبهرام تحریک شد. وی پس از انجام کار خود در طهران به کاشان سفر نمود و در آنجا به استخدام کیخسرو خدادا که بهائی بود درآمد و نامبرده ملاّبهرام را تبلیغ نمود. ملاّبهرام در بازگشت به یزد با اعضای جامعۀ بهائی محلّ تماس گرفت و بهائیان او را به حاجی محمّد طاهر مالمیری معرّی نمودند. حاجی محمّد طاهر در مورد این ملاقات چنین می نویسد:

"تا آن زمان (1882 یا 1883) احدی از زردشتیان (یزد) به امر اقبال ننموده بود. در حقیقت بهائیان گمان نمی کردند که این مردم به امر اقبال جویند چه که آنها در تاریخ اوّلیه وحوادث مربوط به مظاهر الهی مداخله ای نداشتند و در مباحث مربوطه به امر داخل نمی شدند. معذلک آن روز من با ملاّبهرام در مورد امر صحبت کردم. او روز بعد آمد و بعد از چند روز حقّیّت امر حضرت بهاءالله را تصدیق نمود." 10

یکی دیگر از زردشتیان برجسته که بعداً بهائی شد سیاوش سفیدوش بود. پدر سیاوش تاجر بود و مدّتی در طهران زندگی می کرد. وی خاطرات خود را از اعدام ظالمانۀ بابیان در سال 1852 برای پسرش نقل نمود و به روشنی مرگ حاجی سلیمان خان را توصیف کرد. حاجی سلیمان خان را شمع آجین کرده و پس از گرداندن در خیابان های شهر، بدنش را در کنار دروازۀ شهر به دو نیم کرده بودند. پدر سیاوش شجاعت بابیان را ستود و عمیقاً با ایشان ابراز همدردی نمود. با وجود این سیاوش سفیدوش از هرگونه مرابطه ای با بهائیان دوری می نمود زیرا که دستوران، آنها را مردود شمرده بودند و او نیز به شدّت به اوامر دیانتش پای بند بود. 11

در سال 1895 سیاوش به همراه سه زردشتی دیگر به تجارت پرداخت و در شهر قم، زیارتگاه مسلمین، به فروش پارچه مشغول شد. آنها که تنها زردشتیان ساکن در شهر بودند بزودی دریافتند که فقط بهائیان (که خود تاجر و اهل شهر دیگری بودند) مایل به معاشرت با آنها می باشند. یک بار یکی از احبّاء کتاب ایقان را در اختیار سیاوش گذارد. او یکی دو صفحه از کتاب را خواند امّا چون به آیاتی از قرآن برخورد کتاب را فوراً پس داد.

از قضا پدر سیاوش در سلطان آباد فوت نمود. از آنجا که هیچ زردشتی ای در شهر نبود که ترتیب تشییع جنازۀ او را دهد یک بهائی یهودی نژاد ترتیب دفن وی را داد و خبر فوت او را به واسطۀ تلگرام به سیاوش رساند. چون برخلاف قانون زردشتی است که مرده را دفن کنند سیاوش فوراً جهت دریافت جسد پدرش عازم شد. در این بین شبی سیاوش پدر خود را خواب دید که از پسر تقاضا می نمود جسدش را از خاک بیرون نیاورد. همچنین وقتی که به سلطان آباد رسید بهائی یهودی نیز سعی نمود او را از این کار برحذر دارد. معذلک در گرمای تابستان سیاوش جسد پدر را به غاری در کوهپایه ای نقل نموده و آن را در آنجا رها کرد.

علیرغم ناپسند شمردن تدفین، سیاوش از محبّت بهائی یهودی تبار که از آداب زردشتی بی خبر بود قدردانی نمود. 12 وقتی که به قم بازگشت برخورد وی با بهائیان به مراتب دوستانه تر بودو از این پس کتبی را که بهائیان به او می دادند و از آن میان لوح هفت پرسش را که در جواب استاد جوانمرد نازل شده پذیرفت. بیش از همه نسب و نژاد حضرت بهاءالله توجّه سیاوش را جلب نمود. او قبلاً مایل نبود که دیانت بابی را بپذیرد زیرا حضرت باب از نسل حضرت محمّد بودند. بنا به اظهار وی ویرانی ای که مهاجمین عرب ببار آورده بودند توأم با رفتار ستمگرانۀ کنونی مسلمانان با زردشتیان، او را از هر چیزی که با اسلام ارتباطی داشت بیزار ساخته بود. امّا از آن رو که حضرت بهاءالله از نسل پادشاهان ساسانی بودند وجودشان در نظر سیاوش بیشتر مقبول می نمود. بعد از خواندن بسیاری از آثار حضرت بهاءالله، او و هر سه یار او در قم به دیانت بهائی اقبال جستند. 13

همانطور که حکایت اقبال سیاوش نشان می دهد بزرگترین مانع برای زردشتیان در پذیرفتن دیانت بهائی لزوم پذیرفتن حضرت محمّد بود. یکی از احبّای زردشتی تبار حکایت می نمود که قبل از تحقیق در دیانت بهائی همیشه تصوّر می کرد که به خاطر آنهمه ستمی که مسلمــــانان بر بهائیان روا می داشتند غیر ممکن باشد که بهائیان به حضرت محمّد مؤمن باشند. به همین دلیل احساس همدردی عمیقی با بهائیان می نمود. زمانی که او به چشم خود دید که چگونه یک بهائی به دست عوام قطعه قطعه شد و بدنش به آتش کشیده شد. پس از این واقعه این زردشتی شوق بسیاری به مطالعۀ آثار مقدّسۀ بهائی از خود نشان داد. امّا در کمال حیرت و وحشت دریافت که بهائیان در واقع به حقّانیّت اسلام معترف اند. بهائیان از دوست زردشتی خود خواستند که در مورد دیانت اسلام بر اساس پیروان کنونی آن قضاوت نکند. در مقابل به او پیشنهاد نمودند که قرآن را بخواند و اعتبار آن را خود ارزیابی کند. آن زردشتی یادآوری کرد که چون قرآن به زبان عربی است او قادر به خواندن آن نیست. پس از آن یکی از احبّاء به نام ملاّعبدالغنی که آخوند بود پیشنهاد کرد که در خواندن کتاب او را همراهی کند. آن دو بیش از دو سال قرآن را مطالعه کردند تا آنکه زردشتی مذکور بهائی شد.   

 محبّتی که بهائیان در برخوردشان با اقلّیّت ها نشان می دادند زردشتیان را بسیار تحت تأثیر قرار می داد. جناب اردشیر هزاری یک جوان زردشتی را به منزل ملاّعبدالغنی برد. ملاّعبدالغنی با عطوفت او را پذیرفت و به جوان چای تعارف نمود. سپس با نوشیدن از همان فنجان حکم نجاست را عمداً نقض کرد. ملاّ عبدالغنی در حالی که به میهمان حیرت زدۀ خود می نگریست گفت: "(حتماً) شنیده ای که در ایّام ظهور، گرگ و میش با هم از یک چشمه آب می خورند و در یک مرتع چرا می نمایند. آیا این عمل دلیل بر همان مطلب هست یا نه؟" 14

تمسّک بهائیان به خرد و منطق مشوّق دیگری برای تغییر کیش بود. مایکل فیشر Michael Fischer  مردم شناس حکایت زیر را که مربوط به دوره ای متأخّرتر است بیان می کند:

"یک زردشتی یزدی که اکنون ساکن بمبئی است در مورد تغییر کیش خویش می گوید: او به مدرسۀ فیروزبهرام در طهران می رفت و چون زردشتی بود در کلاس دینی زردشتیان شرکت می نمود. یک روز یکی از دوستان بهائی وی پرسید که آیا آنچه را حفظ می کند می فهمد. او در جواب گفت نه و قبول کرد که باید بفهمد. وقتی که روز بعد از معلّم شرعیات زردشتی توضیح طلبید کتک خورد. وقتی معلّم مسلمان مدرسه این خبر را شنید او را به کلاس قرآن خود دعوت کرد و قول داد که در آنجا همه چیز را کاملاً توضیح دهد. وی به کلاس قرآن رفت و بزودی شاگرد اوّل کلاس شد و به این خاطر مورد عتاب انجمن زردشتیان واقع گردید. یک روز دوست بهائی اش به او گفت: "چه شده که تو مسلمان شده ای؟ دیانت پیرهن نیست که هر روز آن را عوض کنی، امروز مسلمانی، فردا یهودی، روز بعد مسیحی. "و این تعلیم بهائی را شرح داد که همۀ ادیان حاوی یک پیام ابدی هستند. و تنها قوانین اجتماعی زندگی می باشند که باید به اقتضای زمان تغییر کنند. وقتی پسر به مادر خود خبر داد که بهائی شده است او فریاد کشید: "ای مسلمان، شیری که به تو دادم حرامت باد" و سپس پسر را از خانه بیرون کرد. بدین ترتیب او به بمبئی، محلّ زندگی پدرش مهاجرت نمود." 15

حکایت های بالا در مورد اقبال این نفوس برخی نکات مشترک را در بر دارند. همۀ نوآئینان اوّلیّۀ زردشتی از میان قشر سرآمد تحصیلکرده ای بودند که اصلاحات مانکجی، رشد روابط تجاری با بمبئی، و شرائط در حال تحوّلِ داخل ایران همگی با هم بوجود آورده بود. بعضی پیشه ور بودند، برخی دیگر تاجر، و بقیّه کشاورزانی با تموّل نسبی بیشتر. تغییر کیش این دسته محرکی بود برای اقبال دهقانان فقیرتری که با آنها معاشرت داشتند. بسیار اتّفاق می افتاد که پس از اقبال این افراد مهمّ که نخبگان بهائیان زردشتی تبار محسوب می شدند بستگان آنان نیز بزودی اقبال می نمودند.

نخستین بهائیان زردشتی تبار عموماً بیش از دیگر زردشتی ها تحرّک داشتند. همۀ آنها خارج از جامعۀ منزوی زردشتی روابط گسترده ای بوجود آورده بودند. در عین حال، همۀ آنها همچون افرادی عمیقاً مذهبی تصویر شده اند که قهرمانانه برای حفظ کردار درست در محیطی که پذیرای آن نبود مبارزه می کردند. در چنین محیطی دیانت بهائی راه دیگری را فراروی این افراد نهاد که از طریق آن توانستند میراث خود را حفظ کنند، به اعتقادات مذهبی خود پای بند بمانند و با وجود آن پذیرای تغییراتی که میراث شرائط در حالِ تحوّلِ ایران در آغاز قرن بود بشوند.

در این رابطه، عقاید مربوط به رستاخیز و آخرت حلقۀ اتّصال این دو جامعه را بوجود آورد. به محض آنکه بین زردشتیان و بهائیان تماس برقرار شد بهائیان ظهور حضرت بهاءالله را به عنوان تحقّق جمیع وعود مذکوره در کتب زردشتی معرّفی نمودند. با بکار بردن پارسی سره در مکاتبات با زردشتیان، حضرت بهاءالله بنفسه از اهمیّت سابقۀ اسلامی امر به نفع جنبه های ایرانی آن کاستند. شجره نامۀ حضرت بهاءالله نیز مفید همین فائده بود. با ارائۀ دیانت بهائی به عنوان نقطۀ کمال تمامی سنّت های مذهبی، بهائیان به نحو مؤثّری قادر به معرّفی دیانت خود به اقلّیّت ها بودند، دینی که هم به گذشتۀ آنها صحّه می گذاشت و هم راه جدیدی برای رویاروئی با آینده عرضه می نمود.

در زمانی که عقل گرائی غرب نفوذ خود را بر صحنۀ فرهنگی ایران اعمال می نمود عکس العمل همۀ جوامع مذهبی عموماً عقب گرا و ارتجاعی بود. این جوامع با حالتی تدافعی می کوشیدند تا هرچه سخت تر به قواعد و سنن کهن خود تمسّک جویند. ابرام بهائیان بر تحرّی آزادانۀ حقیقت

مذهبی راهی حیات بخش ارائه داد. در همان حین، بهائیان از تصاویری که تقریباً در میان همۀ ادیان ایران مشترک بود سود جستند. عکس العمل اقلّیّت ها در برابر تضییقات و مظالمی که بهائیان متحمّل می شدند از این نمونه است. همدردی زردشتیان با بهائیان از آن رو که آنها احبّاء را شریک درد و رنج خود می دیدند برانگیخته شد. امّا مهمّتر آنکه بهائیان برداشت و تعبیر حقّانیّت را که در میان اکثر ایرانیان مشترک است و از الهیّات شیعی سرچشمه می گیرد و تحمّل رنج و سختی را در راه دین نشانۀ دین حقیقی می شمارد عنوان نمودند. در محیطی که مسلمانان از هر فرصتی برای تحقیر اقلّیّت ها استفاده می کردند محبّت و تساهل دینی که بهائیان نشان می دادند ظاهراً عامل بزرگ دیگری در جلب دیگر اقلیّت ها بود.

تصادم بین دو دیانت

نقض مکرّر مرزهای آداب و رسوم اجدادی از جانب بهائیان زردشتی در روابطشان با بهائیان مسلمان تبار نخستین تصادمات بین نوآئینان و جامعۀ قدیمی زردشتی را سبب شد. بهائیان مسلمان تبار و زردشتی نژاد اغلب یکدیگر را به منزل خود دعوت می کردند و از هم در محلّه های خود پذیرائی می نمودند. در میان بهائیان مسلمان تبار این امر گاهی می بایست مخفیانه در شب انجام شود امّا بهائیان زردشتی آشکارا میهمانان خود را می پذیرفتند، و یکی از انگیزه های آنان این بود که این امر موجب جلب توجّه همسایگان زردشتی شان شود و آنها را به تحقیق در مورد آئین بهائی برانگیزد.

طیّ آشوبی که در پی شهادت ظالمانۀ هفت بهائی در یزد در سال 1891 بپا خاست. 16 بهائیان زردشتی دریافتند که موقعیّت ایشان برای محافظۀ سایر احبّاء بهتر از سایرین است چه که احتمال بیشتری داشت که از توجّه علماء دور مانند. همچنان که عوام اجســاد بهائیان را در خیابان ها می کشیدند به دو بهائی زردشتی به نامهای نامدار مهربان و فریدون اردشیر برخوردند. بدون آنکه جمعیّت ظنّی برد که این دو نیز بهائی هستند آنها را به اجبار همراه خود بردند تا پس از انداختن اجساد در چاهی، در ریختن خاک بر روی آنها کمک کنند. به واسطۀ این دو بهائی زردشتی، بهائیان دیگر توانستند در شب محلّ اجساد را شناسائی کنند و آنها را به نحوی شایسته به خاک سپارند. 17

در ایران قرن نوزدهم وقتی یک یهودی، مسیحی یا زردشتی به اسلام می گروید این امر تغییری شدید و در عین حال قاطع بود. تازه کیش از نظر مادّی و معنوی، جامعۀ اجدادی خود را ترک می نمود و عادات قدیمه، لباس و اسم قبلی را پشت سر می گذاشت. او از آن پس طرز زندگی، قوانین و محلّ زندگی مردمی را که به دینشان اقبال جسته بود بر می گزید. در دورۀ اوّلیّۀ دیانت بهائی، پیش از آنکه بسیاری از خصوصیّات ممتازۀ حیات اجتماعی این دیانت در ایران تثبیت شده باشد، و هنوز در زمانی که این دین در معرض تضییقات شدید قرار داشت این چنین تغییر کیش افراطی نه ضروری و ممکن بود و نه مطلوب به نظر می رسید.

اگرچه حضرت بهاءالله در آثارشان قوانین لازمه و مؤسّسات اجتماعی را که بر اساس آنها یک حیات اجتماعی متمایز می تواند تأسیس گردد ارائـــه می دهند، امّا در آن دوران شرائط به هیچ وجه مقتضی بسط این مؤسّسات نبود چه که چنین اقدام بهائیان را در معرض تضییقات بیشتر قرار می داد. در آن زمان نیز برای بهائیان مسئلۀ اساسی در مسیر پروردن شخصیّتی مستقلّ، جداسازی خویش از بستگی خاصّ به اسلام بود. بدین ترتیب، بهائیان به هنگام تبلیغ اقلّیت ها بر جنبه های کلّی و عمومی دیانت شان تأکید و سعی می نمودند تا حدّ ممکن عناصر بیشتری از دین فرد مقابل را تصدیق کنند و هیچ دیانتی را ذاتاً خطا نمی شمردند. جمیع ادیان از یک منبع سرچشمه گرفته ودر دیانت حضرت بهاءالله به کمال خود رسیده بودند.

بهائیان زردشتی تبار در جامعۀ اجدادی خود باقی ماندند، غالباً قوانین سنّتی را رعایت کردند، و از مؤسّسات اجتماعی شان حمایت نمودند. این نوآئینان کوشش می نمودند تا زردشتیان دیگر را متقاعد به حقّانیّت ظهور بهائی نمایند و در عین حال آزادانه با بهائیان دیگر که سوابق دینی متفاوت داشتند معاشرت می کردند.

اوّلین کسانی که در برابر فعّالیّت های بهائیان زردشتی به مخالفت برخاستند همانطور که پیش بینی می شد علمای زردشتی بودند. آنها تضییقات سال 1891 را بهانه ای ساختند تا تازه کیشان را تحت فشار قرار دهند. دستور تیرانداز، رئیس روحانیّون، صورتی از بهائیان زردشتی تهیّه کرد و آن را نزد کدخدای مریم آباد که محلّ سکونت بسیاری از آنها بود فرستاد. آنهائی که نامشان در این صورت آمده بود به جلسه ای در یزد احضار شدند. وقتی همگی جمع شدند دستور شروع به توهین نمود و ایشان را مرتدّ خواند و تهدید کرد که رؤسای آنها را اعذام خواهد نمود و دستها و گوشهای بقیّه را خواهد برید. اسفندیار بهمن، برادر ملاّبهرام پرسید که آنها به چه جرمی متّهم شده اند؟ این حرف دستور را به خشم آورد و فریاد کشید که مخصوصاً او را در بیابان دیده بودند که نماز بهائی بجای می آورده. ملاّبهرام یادآوری کرد برای آنکه آنها عادلانه تنبیه شوند لازم است ثابت شود که ایشان قائون معیّنی از قوانین دیانتشان را شکسته اند. از آنجا که دستور قادر بر اثبات این مطلب نبود نهایتاً ایشان را مرخص کرد. 18   

وقتی که مانکجی در سال 1890 وفات یافت انجمن اصلاح هندوستان نمایندۀ دیگری را به نام کیخسرو جی صاحب اعزام داشت. چشمگیرترین موفّقیّت این فرستاده تأسیس انجمن ناصر بود. این هیأت منتخَب، از بزرگان زردشتی که عمدتاً از طبقۀ غیر روحانی بودند تشکیل می شد و بر فعّالیّت های جامعۀ زردشتی نظارت می کرد. کیخسرو جی صاحب این انجمن را مطابق الگوی انجمن های مشابه پارسیان در هندوستان سازمان داد. این هیأت جانشین شورای سنّتی موبدان یزد که مقامشان موروثی بود شد. دستورها شورائی جداگانه داشتند که صرفاً در مورد مسائل مذهبی حکم می نمود. در نظام قبلی شورای اکابر بر امور غیر دینی جامعه نظارت می کرد و در امور علمای زردشتی دخالت نمی نمود. کیخسرو جی صاحب به خاطر نگرانی شدیدش از فساد دستوران، انجمن جدید را تشویق نمود تا فعاالیّت های آنها را نیز تحت مراقبت خود در آورد. ضمناً انجمن، نمایندۀ جامعه در روابطش با محیط پیرامون بود و در صورت لزوم از حقوق آن دفاع می نمود. طبق خاطرات ملاّبهرام، از بیست و سه نفری که اوّل بار به عضویّت انجمن انتخاب شدند اکثریّت یا بهائی بوده و یا علاقۀ زیادی به آئین بهائی داشتند. 19 حضرت عبدالبهاء لوحی ارسال نموده و به مناسبت تأسیس انجمن به جامعۀ زردشتی تهنیت گفتند. 

کیخسرو جی صاحب برای مدّتی به هندوستان مراجعت نمود. در غیاب او، دستوران که موقعیّتشان به خاطر اصلاحات وی به شدّت مورد تهدید قرار گرفته بود توطئه ای چیدند ا از دست او راحت شوند. طبق منابع بهائی، موبدی به نام اردشیر خدابنده، کیخسرو را پس از بازگشت به ایران مسموم ساخته و بقتل رساند. وقتی خبر فوت او به هندوستان رسید مأمور دیگری به نام اردشیر جی صاحب اعزام شد. 20

در این بین، آقاغلامحسین بنانکی، از احبّای مسلمان تبار، به دستور یکی از علمای سرکردۀ یزد به عذاب شدید بقتل رسید. در پاسخ به این عمل، ملاّبهرام از طریق سیاوش که هنوز در قم اقامت داشت تظلّمی نزد نخست وزیر وقت، امین السّلطان فرستاد. نخست وزیر دستور اخراج شیخ جعفر سبزواری را از یزد صادر نمود و نسخه ای از این دستور را همراه با مکتوب ملاّبهرام برای ارباب جمشید تاجر متموّل زردشتی فرستاد تا بدان وسیله نظر مساعد او را جلب نماید. امّا ارباب جمشید از شنیدن اینکه یک زردشتی به خاطر مسلمان مرتدّی پا در میان گذارده و بدین سبب جامعۀ زردشتی را دد معرض خطر قرار داده آشفته خاطر شد. نامبرده از این عمل به انجمن شکایت برد و انجمن ملاّبهرام را مجبور به استعفا نمود. امّا سایر بهائیان در عصویّت انجمن باقی مانده و از اعتبار و احترام برخوردار بودند. 21

طیّ اغتشاشات و قتل عامّ بهائیان در سال 1903 در یزد، بهائیان زردشتی مصون نماندند. شماری از آنها که د دهکده ای از املاک جلال الدّوله ساکن بودند اخراج گردیدند. معذلک همین سابقۀ زردشتی ایشان سبب شد که آنها از این مهلکه جان سالم بدر برند چه که وقتی عوام به ایشان حمله نمودند علماء آنها را منع نموده و گفتند که ایشان اقلّیّتی ذمّی می باشند. 22 بسیاری از بهائیان زردشتی نژاد مجبور شدند به طهران فرار کنند و در آنجا همین ارباب چمشید بود که ایشان را پذیرفت.

ارباب جمشید به عنوان یک کارگر بی سواد نسّاجی یزد شروع به کار کرده و بعدها یکی از ثروتمندترین اشخاص در ایران شده بود. اگرچه تجارتخانۀ وی جمشیدیان، شعبی در شیراز، یزد، کرمان، بغداد، بمبئی، کلکته و پاریس داشت امّا خود او از طهران امور را اداره می نمود و در آنجا سود گزافی از خرید و فروش زمین می برد. معاملات او به عنوان صرّاف بسیاری از مأمورین دولت را مدیون وی ساخت. هنگامی که اوّلین مجلس ایران در سال 1906 تشکیل شد ارباب جمشید در سمت نمایندۀ زردشتیان خدمت نمود. ارباب جمشید سایر زردشتیان را تشویق نمود تابه طهران مهاجرت کرده و برای او کار کنند. او به همان اندازه نیز مایل به استخدام بهائیان زردشتی بود. سیاوش قبل از قتل عام 1903 پیش ارباب جمشید مشغول به کار شده بود. پس از آن بهائیان دیگر نیز، از جمله ملاّبهرام، استخدام شدند. ملاّبهرام و سیاوش حدود چهارده سال برای ارباب جمشید کار کردند.

مراودۀ نزدیک بهائیان با ارباب جمشید بر حیثیّت و اعتبار ایشان در جامعۀ زردشتی بسیار افزود. حضرت عبدالبهاء مرتّب با وی در مکاتبه بودند. حضرتش بهائیان را تشویق نمودندکه با امانت به ارباب جمشید خدمت کنند و خدمت به او را خدمت به نفس عبدالبهاء شمرند. هرچند ارباب جمشید هرگز بهائی نشد ولی در تمام عمر خود دوست و یاور احبّاء باقی ماند.

 پیدایش هویّتی متمایز

 سالها قبل از آنکه ملاّبهرام به طهران مهاجرت کند دختر وی فوت نمود. چون ملاّبهرام خواست جسد دختر خود را به دخمه برد و آن را در آنجا رها کند علمای زردشتی با این استدلال که او دیگر زردشتی نیست از این امر ممانعت کردند. دو روز جسد در منزل ماند تا نهایتاً یکی از زردشتیان معتبر از غیر روحانیّون در حمایت از او پا در میان نهاد و دستوران را وادار به اجرای مراسم لازمه نمود. 23

وقتی که سیاوش سفیدوش در حدود سال 1915 به یزد بازگشت دچار مشکلاتی مشابه شد. سیاوش با انتشار جزواتی که وعود زردشتی را به آئین بهائی ارتباط می داد علماء را از خود بیگانه نموده بود. این جزوات در یزد، طهران، شیراز، کاشان، بمبئی و پونه توزیع گردیده بودند. دستوران اعلانی منتشر نمود ند و با تهدید به طرد، زردشتیان را از معاشرت با سیاوش منع کردند چه که ممکن بود او افراد ناآگاه را "گمراه" کند. در جواب این اعلان بعضی از بهائیان نامه ای منتشر نموده و در آن استدلال نمودند که چون در آن آگهی، دستوران مدّعی شده بودند که نا آگاهان به سادگــــــــــــــــــــــی می توانند گمراه شوند ضرور ی است که همۀ افراد آگاه شده و در همۀ امور شخصاً تحقیق نمایند تا جهالت و نادانی باقی نماند. 24

بعد از این واقعه سیاوش دانست که نمی تواند از دستوران انتظار داشته باشد که در ازدواج برادرش مهربان تشکّر مراسم مذهبی را اجراء نمایند. از نظر سیاوش این امر "باعث خیر و صلاح احبّاء گردید چنانکه این موضوع سبب انفصال یار از اغیار و تدریجاً استقلال جامعۀ بهائی از تبعیّت رسوم و عادات قدیمه و رهائی از تسلّط و نفوذ دستوران گردید." 25 امّا "حکمت" را در این دانست که مسأله را از مسیر مقتضی دنبال کند تا بهائیان در اقدامات بعدی شان از سرزنش و انتقاد دشمنان در امان مانند. لذا به دستور نامدار نامه ای نوشتند و از او خواستند تا به صراحت موضع خود را در مورد ادای مراسم ازدواج برای احبّای پارسی نژاد بیان دارد. چون پس از دو سه بار نامه نگاری جوابی دریافت نگردید بهائیان از انجمن تقاضا نمودند که تصمیمی در این مورد اتّخاذ کند. پس از مذاکرات بسیار انجمن تصمیم گرفت که هیأتی به نمایندگی نزد دستوران بفرستد تا در مورد امر ازدواج با آنها مذاکره گردد. استاد جوانمرد شیرمرد، بهائی، و استاد خدابخش، رئیس انجمن که نسبت به بهائیان بسیار شفیق بود در میان نمایندگان بودند. هیأت نمایندگی موفّق نشد با دستوران که با لجاجت از اجرای مراسم سر باز می زدند به توافق رسد. وقتی که هیأت گزارش خود را تسلیم نمود، انجمن حکم کرد که ازدواج ممکن است توسّط یک بهدین غیر دستور که با اوستا آشنا است اجرا شود، چه که در آثار مذهبی آنها به صراحت اظهار نشده که این امر حتماً می بایست به وسیلۀ یک دستور انجام شود.

بیش از یکصد نفر از محترمین زردشتی، از جمله چند نفر از اعضای انجمن در جشن شرکت نمودند. پیش از اجرای مراسم، نامه ای از مأمور پارسیان اردشیر جی صاحب خوانده شد که در آن زردشتیان به اتّحاد و اتّفاق دعوت شده بودند. سپس لایحه ای که توسّط داماد تهیّه شده بود خوانده شد:

"برادران محترم باید آگاه باشند که دستوران خصوصاً دستور دستوران دستور نامدار از گرفتن گواه امتناع ورزیده و به توصیه واندرز انجمن و رؤسای محترم آن متذکّر نگردیده است. از آنجائی که در هیچ جای اوستا وارد نشده که مردم در موقع امتناع دستور به قانون زردشتی گواه نگیرند و هر شخص زردشتی می تواند گواه برادر همدین خود را بگیرد لهذا امروز به فرخندگی و مبارکی گواه آقای مهربان رستم و فرنگیس دخت هوشنگ توسّط بهدین فیروز تیرانداز گرفته می شود. امید چنان است در آینده جمیع بهدینان از دین خود آگاه بوده، هرکار و حرفه را به دست و بازوی خود انجام دهند." 26

علیرغم عدم حضور دستوران، بهائیان با دقّت کوشیدند که مراسم طبق سنّت زردشتیان انجام شود. امّا این واقعه خطری جدّی برای موقعیّت دستوران محسوب می شد زیرا که با نفی لزوم حضور دستوران برای تشریفات مذهبی، انجمن با پایه و اساس قدرت روحانی ایشان به معارضه برخاسته بود. به این ترتیب، این وضع نه تنها نمودار بحران میان تازه کیشان بهائی و زردشتیان پیرو سنّت بود بلکه از اختلاف میان علمای سنّت گرا و اصلاحگران بریده از مذهبی که انجمن معرّف شان بود حکایت می نمود.

همانگونه که تصادم میان انجمن و علمای سنّتی منجر به انفصال بهائیان پارسی نژاد ر مورد اجرای مراسم ازدواج گردیده بود همان اختلافات، بهائیان را به تأسیس قبرستان برانگیخت. وقتی که مادر سیاوش به سکتۀ ناقص مبتلا شد موبدی به عیادت وی آمد. او سیاوش را به کناری کشیده و تهدید نمود که "شما بهائی ها برای ازدواج، خودتان گواه گرفته و فریضۀ دینی انجام داده، در کار دستوران رخنه کرده اید. حال اگر مادر شما بمیرد و او را به دخمه راه ندهند چه خواهید کرد؟" مادر سیاوش این مکالمه را شنید. علیرغم بیماری و درد با فریاد به موبد جواب داد که "او از دخمه و حرکات دستوران بیزار و از دیدارشان برکنار است. هروقت اجل او فرا رسید از بازماندگان می خواهد که او را به آداب و قوانین بهائی در گوشه ای دفن نمایند. اگر غیر از این واقع شود او از ما (فرزندانش) نخواهد گذشت.

از قضا او بیست و سه سال دیگر در حیات بود. امّا بهائیان دریافتند که دستوران ازآنجا که نتوانسته بودند با دریغ داشتن خدمات خود از بهائیان در مراسم گاهنبارها و ازدواج ها به مقصد خود برسند مجدّداً خواهند کوشید تا بهائیان را از دسترسی به دخمه ها باز دارند، چنانچه در مورد ملاّبهرام پیش آمده بود. بهائیان پارسی نژاد با هم مشورت نمودند و تصمیم گرفتند موقوفه ای تأسیس کنند تا بتوانند قبرستانی برای خود بسازند. این قبرستان نیز همانند تمام قبرستان های بهائی در سراسر ایران گلستان جاوید نام گرفت. احبّای زردشتی لوحی از حضرت عبدالبهاء دریافت نمودند که ضمن آن، از کوشش ایشان برای خاتمه دادن به آنچه آن حضرت عادت مشئوم رها ساختن اجساد برای مرغان درنده و زاغ وکلاغ نامیده بودند تمجید شده بود. امّا آن حضرت آنان را مأمور به حکمت نمودند تا دستوران بهانۀ جدیدی برای بپا کردن آشوب نیابند. 27

بدین منظور بهائیان نامه ای به دستوردستوران کرمان، دستور کیخسرو رستم نوشتند و نظر او را در بارۀ مسألۀ مورد اختلاف جویا شدند. اینک قسمتی از پاسخ وی درج می شود:

سؤال : اگر بهدینی گهنبار * داشته باشد و دستور حاضر نباشد یا نخواهد حاضر شود آیا خود او می تواند فریضۀ مذهبی مزبور را اداء نماید؟

جواب : بهدینی که اوستاخوان و برشنوم* شده باشد می تواند آفرینگان* قرائت و مقدّمۀ مرسوم گهنبار را بجا آورد.

سؤال: راجع به گواه و نکاح اگر موبد حاضر نباشد یا نخواهد حضور یابد چه باید کرد؟ و حکم قانون مازدیسنی در این خصوص چیست؟

جواب : در صورتی که موبد حاضر نباشد و یا نخواهد حاضر شود به زعم این بنده بهدی زنده خوانده و بر شنوم شده تواند قوانین قرائت ادعیۀ تبریکیّۀ آن را مجری و در حضور بهان، شروط و قیود آن را انجام دهند. از معنی کلام گواه گیران این فقره هویدا است که برای پیوند دادن دو تن، اسّ اساس طلب شهود است.

سؤال: آیا ترتیب دخمه (دادگاه) در ایّام حضرت زردشت به چه منوال بوده ووضع مدفونین آن عهد و احکام شت زردشت در این خصوص چیست؟

جواب: وضع کفن و دفن در زمان آن و خشور بزرگ از کتب دینی چنان استنباط می شود که به وضع مخصوص بوده باشد. معمول دورۀ زردشتیان به آنچه از کتاب دینکرد هویداست سپردن روان (جسد) به سردابه های سنگی دور از آبادی بوده. و در محلّ هائی که دخمه ساخته شده باشد از سنگ و گچ و گِل و خشت، دور از سکنی مردم که سرگشاده بوده و تن مرده طعمۀ طیور لاشخور شود بهتر، ولی از عملیّات قدیمۀ زردشتیان و تاریخ آثار آن معلوم می شود که ساختن مدفن و سردابه در سنگ یکپارچه یا مفروش در دامنۀ کوهها و سنگستان که سر آن نیز بسته شود خلاف مذهب بهی نیست. بلکه خیلی آثار و سنگ چین وجود دارد از قبیل مدفن مخصوص پادشاهان و غیره. به زعم بنده دخمۀ معمول این زمان در دوره ای مرسوم شده که شامل حال فقراء و اغنیاء هردو باشد و حتّی المقدور زمین کمتر آلوده به پلیدی ها شود و به چشمه سارها سرایت ننماید. چنانچه این مراتب منظور شود و در جاهای سنگی یا مفروش به سنگ که از جهار طرف باشد و روبسته هم باشد، به زعم اقلّ خلافی نباشد، منتهی باید از محلّ سکنی زندگان دور باشد. 28

سیاوش درشرح حال خود می نویسد که به منظور پیشگیری ازهر مخالفت و اعتراض احتمالی، بهائیان عقیدۀ دستور کرمان را جویا شدند. همچنین به نظر سیاوش مهمّ بود نشان داده شود که به اعتقاد بهائیان دیانت امری نیست که در آن بتوان به میل خود دخل و تصرّف نمود. از اینرو بهائیان کوشیدند تا به اثبات رسانند که آنها مطابق قانون زردشتی عمل می کردند. 29

ظاهراً بهائیان به اندازۀ کافی در جامعۀ زردشتی کرمان نفوذ نکرده بودند تا تهدیدی برای روحانیّون آن شهر محسوب گردند. از اینرو دستور مزبور حتّی اگر خصومتی هم نسبت به بهائیان داشت، آن را نشان نداد. با مراجعه به مرجعی خارجی، بهائیان دیگر بار از قوّت و نفوذ دستوران یزد کاستند. از نامه چنین بر می آید که دستور کرمان به طرزی غیر معمول در تفکّرش آزاداندیش بوده و تحصیلاتی وسیع داشته. به احتمال فراوان به همین دلیل احبّاء دستور مزبور را انتخاب نموده بودند.

انجمن از تصمیم این دستور با قوّت حمایت نمود و این امر موجب دهشت شدید علمای زردشتی یزد شد. دستوران اجتماعاتی در آتشکده ترتیب دادند و بر نظر دستور کرمان در مورد تدفین اعتراض نامه هائی نوشتند. یکی از اعضای انجمن به این رساله ها پاسخ داد.

"... اگر ادای فرائض دینی از شخص غیر دستور جائز نباشد جمیع درگذشتگان زردشتی در طهران در آن روز دوزخی و اطفال آنان را فاقد نکاح و غیر مشروع باید فرض کرد زیرا غالب این مراسم دینی در طهران با یزشن (دعا) اردشیر رستم کوچه بیوکی که دستور نبوده است انجام شده و دستور مداخله نداشته است. و همین طور است وضع و احوال زردشتیان در لندن و چین و آمریک و غیره و اگر فرض شود که اقدام آنها بر حسب اجبار و اضطرار است پس همین حکم در جاهائی که دستور حضور داشته ولی لجاجت و مخالفت نماید نیز جاری و صادق است... ضمناً تولیت دخمه با انجمن زردشتیان بوده." 30

بهائیان برای تحکیم بیشتر موقعیّتشان سندی تهیّه نمودند که موضع دوستانۀ یکی از دستوران هندوستان را ابراز می داشت. این اعلامیّه در اصل به زبان انگلیسی بود ولی یکی از بهائیان آن را برای انتشار در اطراف یزد به فارسی ترجمه نمود. نویسندۀ این اعلامیّه جِیون جی مَدی اظهار داشته بود که طیّ اقامتش در اروپا در سال 1889با اصول دیانت بهائی آشنا شده است. 31 بر اساس مطالعات خود معتقد شده بود که شخص می تواند به راحتی هم بهائی باشد و هم زردشتی باشد. به تشخیص او آئین بهائی یک مذهب نیست بلکه فلسفه ای است که آزادی بیشتر را برای مردان و زنان ترویج نموده و تعصّب مذهبی و جهل را مردود می شمارد. به این دلیل تا زمانی که یک بهائی سدره و کشتی را در بر کرده و از تعالیم و قوانین حضرت زردشت پیروی می نماید او می بایست زردشتی بشمار آید. این دستور متذکّر شد که برخی از بهائیان این سنن را رها کرده بودند ولی این افراد نه بهائی خوبی بودند و نه زردشتی خوبی. و امّا در مورد اعتقادات آنها د بارۀ وعود مربوط به سیوشانت ها و شاه بهرام، واضح بود که بهائیان در این باره سرگردان و متحیّر بودند. حضرت باب نمی توانست یکی از آن افراد موعود باشد و هیچیک از رهبران بهائیان نطفه اش آنچنان که در بارۀ سوشیانت پیشگوئی شده در دریاچه بسته نشده بود. با این همه، خطای ایشان در این زمینه به آن اندازه جدّی نبود که آنها را از عضویّت جامعه محروم کند. 32 سیاوش می نویسد این سند نشان دهندۀ اعتقادات واقعی بهائیان آن زمان نبود ولی با وجود این، بهائیان مایل بودند که از این اعلامیّه درمباحثاتشان با دستوران یزد استفاده کنند. 33

اسفندیار گشتاسپ زمین قبرستان را اهداء نمود. این زمین عبارت بود از باغ محصوری در نزدیکی دخمۀ زردشتیان. بهائیان مقبره هائی از سنگ در شش طرف ساختند و در زمینِ قبر گچ و آهک ریختند تا محکم شود. پس از آنکه استاد جوانمرد پیشنویس وقف نامه را تهیه نمود این سند نزد حجّة الاسلام لب خندقی فرستاده شد. مجتهد مزبور انشاء سند را تغییر داد و وقف نامه ای جدید صادر کرد که لحنی کاملاً زننده داشت. از بعضی جهات این امر بیانگر روابط مسلمانان و اقلیّت ها در یزد آن زمان است:

"چون مرسوم طایفۀ زردشتی اینست که مردۀ خود را خواه زن و خواه مرد، خواه خُرد و خواه بزرگ در جائی مدفون نمی کنند و رویش را نمی پوشند و آن را ولو زن وجیهه باشد بی حفاظ به دست مرد اجنبی داده، در محلّی که آن را دخمه می نامند روی سنگ و در برابر آفتاب و ماه و در معرض حوادث لیل و نهار در می آورند و طعمۀ طیور نجاست خوار و غیره می سازند به نوعی که هرکس اندک ادراک و شعور داشته باشد نهایت نفرت و انزجار و حیرت را خواهد داشت و آنچه از تواریخ هم بر می آید وضع سابقشان بدین منوال نبوده است و تا این درجه مردۀ خود را خـــــــــــوار و ذلیل نمی ساختند و خود این طایفه هم خُرد خُرد شناعت و قباحت این اطوار را درک نموده، به بعضی محاسن آئین مسلمین متنبّه شده اند و وقف نمودن را از مدّت ها قبل اقتباس نموده اند، عقد و نکاح را هم گاهگاهی از مسلمین مستدعی می شوند و امر اموات را هم در صدد اقتباس بر آمده اند، لهذا مطیع الاسلام اسفندیار بن گشتاسب بن سروش قاسم آبادی در دارالشّرع مطاع لازم الاتّباع حاضر شد و با کمال میل و رغبت و اختیار، به طریق معتبر اسلامی، وقف مؤبّد و حبس مخلّد نمود." 34

نسخه ای از این وقف نامه به طهران فرستاده شد و به تأئید علمای آن شهر رسید. نسخۀ دیگری در میان مدارک و سوابق گلستان جاوید ضبط شد. در این بین، دستوران برای تحریک آشوب بر ضدّ قبرستان در دهات اطراف به اقداماتی دست زدند. بالاخره دستوران تصمیم گرفتند که دیوارهای گلستان جاوید را به دست خود خراب کنند و قبور را ویران نمایند. بهائیان از نقشۀ آنها مطلّع شده و از انجمن خواستند که از حکومت درخواست کند تا برای حفاظت محلّ، نگهبان گذارد. حکومت چندین سوار اعزام نمود که در طول روز از قبرستان محافظت نمودند. پس از رفتن آنها، شب هنگام دستوران به بهانۀ خواندن کتب دینی شان در دخمه ماندند و سپس به داخل قبرستان رخنه کرده و سنگ های آماده شده را خُرد نمودند. روز بعد که احبّاء به خسارات وارده پی بردند قضیّه را به انجمن گزارش نمودند. دستوران اصرار ورزیدند که ابداً در این امر دخالتی نداشته اند. فیروز تیرانداز به دهات اطراف رفت و از دهقانان پرس و جو نمود. اهل ده گفتند که دستوران شخصاً قبرستان را خراب کرده اند.

در این مورد انجمن برای اینکه قضیّه بالا نگیرد از اسفندیار گشتاسپ تقاضا نمود که از شکایت خود چشم پوشد و بهای خسارات وارده را به وی پرداخت. 35

قتل استاد ماستر خدابخش

اردشیر جی صاحب، نمایندۀ پارسیان که شدیداً نگران وخامت سریع وضع جامعۀ زردشتی یزد بود برای اصلاح و رفع اختلاف از طهران به یزد آمد. نامبرده تمام جامعۀ زردشتی، منجمله بهائیان پارسی نژاد را به جلسه ای عمومی فرا خواند و در نطقی با حرارت هر دو گروه را به حفظ اتّحاد دعوت نمود. وی اظهار داشت که خود دوسال قبل ازآن، به حضور حضرت عبدالبهاء رسیده بود و در طیّ سخنان خود فضل و کمال آن حضرت را ستود. 36

با وجود این، اختلاف پیوسته شدیدتر شد. دستوران و عناصر سنّت گرای جامعه به تدریج حملۀ خود را مستقیماً متوجّه اعضای آزادفکر انجمن که دوستدار بهائیان بودند نمودند. برجسته ترین فرد این جمع استاد ماستر خدابخش رئیس انجمن بود. خدابخش اگرچه متولّد یزد بود ولی طیّ قحطی سالهای 1870 – 1871 همراه خانواده به بمبئی مهاجرت کرده بود. او نزد پارسیان تحصیل نمود و سپس به یزد بازگشت تا در مدرسۀ زردشتیان یعنی دبیرستان کیخسروی تدریس کند. نامبرده که رهبر جناح روشنفکر غیر روحانیّون زردشتی محسوب می شد با قربانی های تشریفاتی مخالفت داشت. از تغییر تقویم پشتیبانی می نمود و طرفدار محدودیّت قدرت علماء بود. 37 برای مقابله با این اصلاحات و نیز رویاروئی با فعّالیّت های بهائیان، "مجمع حقّ شناس و حق گوی یزد" تشکیل شد. این مجمع قاتلی را به نام فریدون رستم کرمانی مأمور نمود تا ماستر خدابخش و فیروز تیرانداز را بقتل برساند.

فریدون رستم در لباس مبدّل به عنوان مأمور تلگراف به درب منزل فیروز تیرانداز رفت فیروز در را باز نمود امّا ناگهان مظنون شد و در را دوباره بست. فریدون رستم در را با گلوله سوراخ سوراخ نمود و سپس از صحنه گریخت. در این سانحه به فیروز تیرانداز صدمه ای وارد نشد. فریدون رستم روز بعد خئابخش را که در راه مدرسه بود به ضرب گلوله ای در مغز، از پای در آورد. هیچده روز بعد مجمع نامه ای تهدیدآمیز به استاد کیومرث، همکار خدابخش فرستاد. نامبرده به فقرء تحصیل رایگان عرضه داشته و بدین وسیله مخالفت مجمع را بر انگیخته بود. 38 کیومرث به بمبئی فرار کرد. عاقبت قاتل دستگیر شد امّا رستم دستور و ارباب کیخسرو به نفع او پا در میان گذارده و موجبات فرار او را فراهم ساختند. بعدها زردشتیان یادبودی به صورت مزار پیران (محلّ روشن کردن چراغ پیه سوز یا شمع) در محلّ قتل ماستر خدابخش ساختند. 39 بهائیان ماستر خدابخش را شهید محسوب داشته و معتقد بودند که محبّت او به بهائیان علّت اصلی قتل او بود. با آنکه ماستر خدابخش هرگز یک بهائی شناخته نمی شد حضرت عبدالبهاء در لوحی خطاب به احبّای زردشتی از او به عنوان یک شهید نام برده و وی را مورد عنایت قرار دادند. امّا اعقاب و فرزندان ماستر خدابخش بهائی شدند. 40

این جنایت نشان داد که سنّت گرایان به طور جدّی در محاسبۀ خود به خطا رفته بودند چه اگر هم در ترسانیدن عدّه ای از جناح روشنفکر جامعۀ زردشتی موفّق شدند امّا به نحو جبران ناپذیری بر اعتبار اخلاقی علمای زردشتی لطمه زدند. از این زمان به بعد قوّت وقدرت روحانیّون به سرعت رو به اضمحلال رفت و انجمن تقریباً ریاست کامل جامعۀ زردشتی را در اختیار گرفت.

بهائیان پارسی نژاد اغلب، هم برای تجارت و هم به جهت ترویج دیانت خود، سفرهای متعدّدی به بمبئی می نمودند. بزودی بعضی از پارسیان بمبئی از اقدامات آنها در هندوستان و ایران نگران شدند. در سال 1907 دانشمند برجستۀ زردشتی دکتر مانکجی دالا Dr. Manekji Dhalla  کوشید تا رؤسای پارسیان را در بمبئی نسبت به جدّی بودن خطر بهائیان متقاعد سازد. معذلک اکثر آن رؤساء آئین بهائی را نهضتی بی آزار، در ردیف نهضت تئوسوفی ها تلقّی می نمودند. دکتر دالا در سال 1920 از ایران دیدن نمود و در کمال بُهت دریافت که همۀ زردشتیانی که انتظار دیدارشان را در قزوین داشت در حقیقت بهائی بودند. 41

در سال 1921 انجمن اصلاح نمایندۀ دیگری به نام پستنجه تسکر Pestanji Tasker  به ایران اعزام داشت. او پی برد که بهائیان هنوز هم در نظام مدارس زردشتی نقش برجسته ای دارند. نامبرده بهائیان زردشتی را با بند مقدّس کشتی، بجای اوستا به تحصیل عربی مشغول یافت. پستنجه سعی نمود تا یکی از معلّمین بهائی زردشتی را وادار کند تا صورتی از اعضای جامعۀ زردشتی را که در حقیقت بهائی بودند تهیّه نماید. معلّم مزبور از انجام این کار خودداری نمود. متعاقباً پستنجه فرمانی صادر کرد که به موجب آن تمام افرادی که سنّت زردشتی را به طور کامل رعایت نمی کردند از جامعۀ زردشتی اخراج می گردیدند. این فرمان در آتشکدۀ اصلی یزد نصب گردید. 42 پستنجه تبعۀ حکومت بریطانیا بود. از همین رو، بهائیان در بارۀ فرمان وی به قنسولگری بریطانیا در یزد اعتراض کردند. قنسولگری قضیّه را بررسی نمود ولی از مداخله امتناع ورزید. 43

نتیجه

 بهائیان زردشتی در حالی که به اطاعت از قوانین مرسومۀ دین آباء و اجدادی خود و حمایت از مؤسّسات آن ادامه می دادند د ر عین حال، با بهائیان غیرزردشتی آزادانه معاشرت می کردند. با این مشی، آنها مرزهای نانوشتۀ مذهبی و قومی را که ارتباط میان اعضای دو جامعۀ مجزّا را صرفاً به امور اقتصادی محدود مینمود زیر پا گذاردند. این امر مخالفت بسیاری از زردشتیان، خصوصاً طبقۀ علماء را بر ضدّ بهائیان برانگیخت. عمدتاً دو طبقۀ تاجر و پیشه ور جامعۀ زردشتی، بهائیان را اعضای پیشرو جامعه می پنداشتند و از انتصاب بهائیان به مقام رهبری هیچ اکراهی نداشتند. به تدریج بهائیان زردشتی شروع به تأسیس مؤسّساتی مستقلّ ، به موازات مؤسّسات سنّتی زردشتی نمودند. در این هنگام بهائیان پارســی نژاد هنوز سعـی می نمودند تا انحراف خود را از سنن زردشتی با استناد به شریعت زردشتی توجیه نمایند و برای جلب حمایت، به عناصر اصلاح طلب جامعه روی می آوردند. با این عمل، بهائیان خصوصیّت حیات زردشتی را از همه سوء به نحو محسوسی دگرگون ساختند: علمای زردشتی را بی اعتبار نمودند و به قشر سرآمدان غیر روحانی فرصت دادند تا در کمال قدرت، رهبری را به دست گیرند. بهائیان پارسی نژاد تا زمانی که جامعۀ زردشتی خودش آنها را دیگر زردشتی نشناخت به طور قطعی خود را از جامعه جدا ننمودند.

به طور کلّی ظهور هویّت متمایز بهائی در چهار مرحله صورت گرفت. در مرحلۀ اوّل آئین بهائی از سنّت مذهبی رائج یعنی اسلام گسست و دیگر هویّت خود را در آن باز نجست. در مرحلۀ دوم، این آئین به اشخاصی فراسوی محدودۀ مذهب خاستگاه نخستینش روی آورد. این امر قبل از آنکه دیگران دیانت بهائی را به عنوان آئینی مستقلّ باز شناسند، و پیش از مشخّص شدن مرزهای آن صورت گرفت. مرحلۀ سوم، سیر جـذب و تحلیل را در بر می گرفت و طیّ آن، عناصر مختلفۀ آئین جدید به صورت جامعه ای واحد در آمدند. در این سیر و تحوّل، تمام عناصر جامعه دگرگون گردیدند. در خاتمه، برداشت بیگانگان را از دیانت جدید به حدّی تغییر کرد که دیگر بهائیان را از خود جدا پنداشتند و آنها را از شرکت در جامعۀ خود محروم ساختند. با پذیرفتن این مرزها، دیانت بهائی هویّت کاملاً متمایز خود را به دست آورد. با پدیدار شدن مرزهای استوار و غیر قابل انعطاف، سرعت تغییر کیش کاهش یافت. 

 یادداشت ها  

این پژوهش بر اساس منتخباتی از رسالۀ فوق لیسانس من تحت عنوان"گرایش زردشتیان به دیانت بهائی در یزد، ایران" که در سال 1983 با دانشگاه آریزونا گذراندم تهیّه شده. در اینجا شایسته می دانم مراتب سپاس خود را به دکتر ویلیام رویس William Royce . دکتر ریچارد ایتون Richard Eaton و دکتر مایکل بونین Michael Bonine  که راهنماهای من بودند تقدیم دارم. همچنین از دکتر حشمت مؤیّد. آقای رستم سفیدوش، دکتر موژان مؤمن و خانم گل ایدون Gol Aidun  که مرا به منابع گرانبها راهنما شدند سپاسگزارم. آقای حمید هدایتی با صبر بسیار در خواندن منابع فارسی مرا یاری نمود. همچنین گروهی دیگر اطّلاعات گرانبهائی در اختیار من گذاردند که به خاطر شرایط گوناگون از آوردن نام آنان در اینجا معذورم.

1 – Napier Malcom, Five Years in a Persian Town (New York: Dutton and Co. 1907)PP. 45 – 46.

2 – Star of the West, Vol. 1, NO. 1 (March 21, 1910)PP. 5 – 7.

3 – روح الله مهرابخانی، شرح احوال جناب ابوالفضل گلپایگانی، طهران، مؤسّسۀ ملّی مطبوعات امری، 131 بدیع (1975) ص 58.

4 – Malcom, Five Years,P. 52.

5 – Adib Taherzadeh, The Revelation of Baha’u’llah, Vol. 3 (oxford; George Ronald, 1983)P. 296.

6 – H. Balyuzi, Baha’u’llah; The king of Glory (oxford; George Ronald, 1980)PP. 9 – 11.

7 – سیاوش سفیدوش، یار دیرین، طهران، 132 بدیع (1976). صص 19 – 23.

8 – علی اللّهی نام گروهی از فرقه های شیعه است که به طور مشترک دارای عقاید عرفانی بوده، بطور افراطی به حضرت علی عشق می ورزند و او را مظهر ظهور الهی بشمار می آورند.

9 – عزیزالله سلیمانی، مصابیح هدایت، جلد 4 (طهران: 118 بدیع). ص 380.

10 – Adib Taherzadeh, The Revlation of Baha’u’llah, Vol. 2 (Oxford: George Ronald. 1977)P. 103 – 104.

11 – سفیدوش، یار دیرین، صص 8 – 9.

12 – همانجا، صص 15 – 17.

13 – همانجا، صص 17 – 24.

14 – سلیمانی، مصابیح هدایت، جلد 3( طهران: 123 بدیع، 1966 – 1967)، ص 79.

15 – Michael Fischer, “Zoroastrian Iran; Between Myth and praxis, “Ph. D. Dissertation, University of Chicago 1973,PP.347 – 48.

16 – Moojan Momen, The Babi and Baha’I Religions: Some Contemporary Western Accounts, 1844 – 1944 (Oxford; George Ronald, 1981)P. 357.

17 – سلیمانی، مصابیح هدایت، جلد 4، ص 388.

18 – همانجا، صص 395 – 396.

19 – از میان اعضای نخستین انجمن که یا خود بهائی بوده و یا نسبت به دیانت بهائی علاقمند بودند می توان افراد زیر را نام برد: استاد جوانمرد شیرمرد – کیخسرو خداد- ملاّبهرام- دینیار بهرام کلانتر – استاد کیومرث وفادار خرّمشاهی – ماستر خدابخش – رستم خدامراد- سروش بهمن نوذر – بهمن جمشید – ارباب گودرز مهربان و خسرو مهربان آله آبادی (مصابیح هدایت. صص 404 – 406)

20 – همانجا.

21 – همانجا، صص 407 – 408.

22 – همانجا، صص 417 – 424.

23 – همانجا، صص 397 – 399.

24 – سفیدوش، یار دیرین، صص 94 – 95.

25 – همانجا، ص 102.

26 – همانجا، صص 105 -106.

27 – همانجا، ص 121.

28 – همانجا، صص 112 – 114.

29 – همانجا، ص 112.

30 – همانجا، ص 115.

31 – باید این مطلب را از غیر بهائیان شنیده باشد زیرا آن زمان این دین در اروپا گسترش نیافته بود.

32 – سفیدوش، یار دیرین.

33 – همانجا، ص 124 – 125.

34 – همانجا، ص 118 – 119.

35 – همانجا، ص 122.

36 – همانجا.

37 – تقویم هائی که بر اساس آن زردشتیان ایران و هند آداب و تشریفات دینی را بجای می آوردند در قرن هیجدهم یک ماه با یکدیگر اختلاف داشت. پژوهش بیشتر نشان داد که هردو تقویم اشتباه بوده است. به همین جهت تقویم فصلی تازه ای تنظیم شد که آن نیز با مخالفت بسیاری از زردشتیان هند و ایران روبرو گردید.

38 – استاد کیومرث شاگرد استاد جوانمرد بوده است. نگاه کنید به:

Fischer, “Zoroastrian Iran, “PP. 108 – 109.

39 – سفیدوش، یار دیرین، صص 127 – 129.

40 – Fischer, “Zoroastrian Iran, “PP. 108 – 109.

41 – Maneckji Nuserwanji Dhalla, Dastur Dhalla, The Saga of a Soul (Karachi; Dastur Dr, Dhalla Memorial Institute, 1975)PP. 722 – 727.

42 – Great Britain Public Records Office. FO 268 1271, FO 248 1352

43 – همانجا.

* گهنبار (یا گاهنبار) جشن های شش گانۀ دینی زردشتیان است که در طول سال برپا می شود و با طبیعت و تغییر فصول همراه است.

آفرینگان نام یک رشته از نمازهای زردشتیان است که در مدّت سال د جشن ها و هنگام های مختلف بجای آورده می شود.

برشنوم عالی ترین و مشکل ترین رسم تطهیر و پاک شدن است که مدّت نه شبانه روز در آتشکده تحت نظارت دستوری که خود آداب طهارت را بجای آورده بطول می انجامد. (پژوهشنامه).




 

 

 
< بعد
 
 

استفاده از مطالب پژوهشنامه‎‎تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.‏

Creative Common