صفحه اصلی arrow کلیۀ مقالات arrow نقش علم و دین در توسعۀ اجتماعى و اقتصادى
نقش علم و دین در توسعۀ اجتماعى و اقتصادى
چاپ ايميل
شماره ١٤
نگارش: احسان الله همّت
  

(قسمت اوّل)

مقدّمه

اوّلین برنامه هاى توسعۀ اقتصادى و اجتماعى به این ترتیب آغاز شد كه بعد از جنگ جهانى دوّم بعضى از كشورهاى فاتح بفكر افتادند كه با اعطاى كمكهاى مالى و تكنیكى خسارات ناشى از جنگ را جبران نموده و به رشد اقتصادى كشورهاى آسیب دیده كمك نمایند. این بود كه در سال 1949اوّلین برنامۀ رسمى كمك به كشورهاى به اصطلاح توسعه نیافته شروع شد و به این ترتیب دو میلیارد از مردم دنیا از نظر اقتصادى و اجتماعى عقب افتاده و توسعه نیافته تسمیه شدند. از آن زمان تا بحال طىّ شصت سال گذشته براى توسعۀ این كشورها اقدامات متعدّد و به انواع گوناگون صورت گرفت. اوّلین برنامه هاى توسعه كه شامل كمكهاى مالى به برخى از كشورهاى اروپائى بود، كه قبلاً صنعتى بوده ولى در جنگ جهانى دوّم شكست خورده بودند، براى از سر گرفتن رشد اقتصادى آنها مفید واقع شد ولى وقتى این نوع كمكهاى مالى و فنی به كشورهائی كه قبلاً صنعتى نبوده اند و افراد تحصیل كرده و كاردان و متخصّص هم نداشته اند، که اكثریّت كشورهاى جهان را شامل میشدند، داده شد نه تنها مفید واقع نشد بلكه نتیجۀ معكوس داد. تفاوت طبقاتى بین فقیر و غنی را هم در داخل این كشورها و هم در سطح بین المللى، زیاد كرد و انواع مشكلات و بدبختى هاى جدید مثل كوچ كردن روستائیان به شهرها، تورّم جمعیّت در شهرهاى بزرگ، آلودگى محیط زیست، افزایش فقر، وابستگى اقتصادى، متلاشى شدنِ خانواده ها، نابودى فرهنگ ها و آوارگى و دربدرى و از خود بیگانگى را بر مشكلات قبلى افزود. بطوری كه با جرأت میتوان گفت كه برنامه هاى توسعۀ اجتماعى و اقتصادى در سطح محلّى، ملّى ، و بین المللى با شكست مواجه شدند. بنابراین نه تنها دنیا از فقر و گرسنگى و بى سوادى و امراض نجات نیافت بلكه هر سال این مشكلات بیشتر شد. تفاوت درآمد متوسّط مردم فقیر و غنى اوّل سى برابر شد، بعد به شصت برابر، و بالأخره به صدو بیست برابر رسید. یعنى در آمد متوسّط مردم ثروتمندتر جهان صد و بیست برابر درآمد متوسّط مردم فقیرتر جهان شد.

 شكست برنامه هاى توسعه از نظر متخصّصان آن پوشیده نیست. ولفگانگ ساكس ((Wolfgang Sachs در مقدّمۀ كتاب بسیار مفیدى كه بنام "فرهنگ توسعه" نوشته چنین مینویسد: ‏"در سرزمین روشنفكران ایدۀ توسعه مانند آثار خرابه اى بر جاى مانده و همراهان آن فریب، یأس، شكست ها و جنایات همگى با هم در این هم داستانند كه توسعه شكست خورده است".1

 علل شكست برنامه هاى توسعۀ اجتماعى و اقتصادى

برخى از متخصّصان توسعه با صداقت و خوش بینى سعى كردند كه از راههاى متعدّد خطاهاى گذشته را جبران كنند، به همین جهت روشهاى توسعه و تئوریهاى آن دائماً در حال تحوّل و تكمیل بوده. بعنوان نمونه آقاى محبوب الحقّ كه یكى از متخصّصان سرشناس توسعه است در كتاب خود بنام  The Poverty Curtainبه معنى "پوشش فقر" شرح میدهد كه "در دهۀ 1940 طبقه اى از برنامه ریزان و رهبران توسعه بوجود آمدند كه اعتمادشان به خود خیلى زیاد بود و به جامعه شان كم و میخواستند به سرعت جامعه را عوض كنند. آنها قول میدادند كه با اجراى برنامه هایشان به هر فردى یك خودروى مرسدس بنز و یا لااقلّ یك خودروی هاندا میرسد، ولى بعداً به این نتیجه رسیدند كه این قول را فقط مى توانند در مورد خودشان و عدّۀ كمى از افراد داراى امتیاز وفا كنند". سپس میگوید "اینها معمولاً اشخاصى با نیّت خیر و محصول تحصیلاتِ آزاد غرب بوده اند كه در نهایتِ جدّیت به بازى توسعه مشغول بودند".2

از این عبارتِ طنز آمیز آقاى محبوب الحقّ چند حقیقت مهمّ راجع به برنامه هاى توسعه استنباط میشود:

اوّل غرور بسیارى از متخصّصانِ توسعه به اینكه با ترقّیات صنعتى و تكنولوژى جدید كلیدِ تمام بدبختیها را پیدا كرده اند و اگر فقط مردم عقب مانده برنامه هاى آنها را اجراء كنند براى همۀ آنها رفاه حاصل میشود. 

دوّم اینكه هدف آنها از توسعه فقط افزایش درآمد و رشد اقتصادى بود و به توسعۀ جوانبِ دیگر انسانى و اجتماعى كه خیلى مهمّتر است توجّه نداشتند.

سوّم اینكه بعد متوجّه شدند كه در نتیجۀ برنامه هاى توسعۀ اقتصادى كه طرح و اجراء‎‏ نموده اند نه تنها رفاه و رشد اقتصادى براى عموم حاصل نشد بلكه ثروت و منابع موجود به دستِ عدّۀ معدودى كه خود صاحب نفوذ و ثروت بودند رسید بطوریكه هم تعداد كثیرى از مردم فقیر تر شدند و هم گروهِ كوچكى ثروتمند تر گردیدند.

نكتۀ چهارم اینكه از اقتصاد دانان، جامعه شناسان و متخصّصانِ توسعه كه محصول تمدّنِ غرب بوده و در سیستم آموزشى غرب رشد كرده اند و دردِ فقر و بدبختى را احساس نكرده اند بیشتر نمیتوان انتظار داشت. 

نكتۀ پنجم آنكه اینها عموماً افراد خوش بینى بودند كه هدفشان سوءِ استفاده یا اجحاف نبوده بلكه نمى دانستند جوابِ مشكلات بشرى چیسست.

و بالأخره نكتۀ دیگر آنكه برنامه ریزى توسعه، و توصیه و اجراى آن، براى آنها مثل یك بازى و سرگرمى بود. به عبارت دیگر تئوریهاى خود را روى مردمى كه آنها را توسعه نیافته مى دانستند آزمایش میكردند بدون آنكه در زندگى واقعى خود ِآنها اثرى داشته باشد. مشكل نیست كه انسان در كتابخانه هاى مدرن و مراكز تحقیقاتى دانشگاههاى معتبر یا در كنفرانسهاى متخصّصان و سمینارها راجع به چارۀ بدبختیهاى دیگران بحث كند، تئورى ارائه بدهد و بیانیّه صادر نماید، بدون آنكه با واقعیّت زندگى مردم تماسى نزدیك داشته باشد. همانند پزشكى كه از درمان صحبت كند بدون اینكه خود چنین دردى را احساس كرده باشد و یا اینكه احوال مریض را دقیقاً سنجیده باشد. بعد اگر نتیجه نداد آزمایش دیگرى بكند و تئورى دیگرى ارائه دهد و زندگى و سرنوشت مردم آزمایشگاهِ یادگیرى او بشود.

براى مثال چند نمونه از این تئوریهاى دائم التّغییر به نقل از آقاى محبوب الحقّ ذكر میشود. ایشان تغییر تئوریهاى توسعه و رشد اقتصادى را براى منطقه اى كه مورد نظرشان بوده چنین توضیح میدهند.3

از سالهاى 1948 تا 1955 فكر میكردند بجاى واردات باید در   داخل كشور ایجاد صنایع نمود و كالاى مورد احتیاج را تولید نمود.

از سالهاى 1960 تا1965 فكر میكردند جایگزینى صادرات با صنایع داخلى لازم نیست و باید صرفاً در توسعۀ صادرات كوشید، مانند صادر كردن موادّ اوّلیه و غیره.

در سالهاى 1966-1967 فكر میكردند توسعۀ صنایع تصوّرى است واهى و تنها چاره توسعۀ سریع كشاورزى است.

در سالهاى 1967-1968 همۀ كوششها متوجّه كنترل جمعیّت شد. به امّید آنكه با كنترل افزایش جمعیت  مشکل فقر و توسعه حلّ میشود.                     

از سالهاى 1971 تا 1975 به فكر افتادند كه فقراء از رشد اقتصادى بهره اى نمى برند و باید شاخص درآمدِ ناخالص ملّى را به كنارى گذاشته و به نحوۀ توزیع ثروت اهمیّت داد.

و بعد آقاى محبوب الحقّ مینویسند بجاى برنامه ریزیهاى طویل المدّت و دورنگرى و اصلاحات اساسى و بنیانى، تمام كوشش هاى آنها متوجّه ارائۀ جواب هاى فورى به مشكلات روز بود. به این جهت از یك تئورى به تئورى دیگر تغییر نظر میدادند.

قابل توجّه است كه هیچیك از این راه حلّ ها به خودى خود ممكن است غلط نباشد ولى انحصار نظر روى یكى از آنها و فراموش نمودن بقیۀ مشكلات پیچیدۀ اجتماعى از علل شكست برنامه هاى توسعه بود. راجع به لزوم اجتناب از تفكیك امور و اهمیّت جامع نگرى و كلّ بینى و لزوم مشاهدۀ روابط بین امور اجتماعى و اقتصادى در قسمت دیگر این مقاله مطالبى درج خواهد شد.

تعریف ناروای توسعه

مرورى بر اصطلاحاتى كه كارشناسان توسعه بكار برده اند غرور آنها را آشكار میكند. اوّل اصطلاح عقب مانده مطرح شد و كشورها یا مناطق یا مردمى عقب مانده نامیده شدند. بعد در دهۀ 1950 این اصطلاح تصحیح شد و اصطلاح كشورهاى جهان سوّم مطرح گردید، یعنى بر حسب مدرن و صنعتى بودن مردم جهان یا از طبقۀ اوّل هستند یا دوّم و یا سوّم. بعد باز براى بهتر كردن اصطلاح عبارتِ توسعه نیافته ها رایج گردید، و مجدّداً به ترمیم آن پرداخته و گفته شد كشورهاى در حال توسعه. اصطلاحات دیگرى نیز بكار رفت مانند كشورهاى شمالى و جنوبى، غنى و فقیر، صنعتى و غیر صنعتى، مدرن و سنّتى، متمدّن و غیر متمدّن و غیره. ولى هر اصطلاحى بكار گرفته شد معناى نهفته در پس آن عبارت و اصطلاح این بود كه ما كه عدّۀ معدودى پیشرفته، مدرن، صنعتى، غنى و توسعه یافته هستیم میدانیم چطور باید زندگى كرد و پیشرفت و ترقّى نمود، و به همین جهت هم موفّق شده ایم. حال وظیفۀ انسانى ما ایجاب میكند كه به مردم بدبخت، فقیر، عقب مانده، و نادان دنیا كه اكثریّت را هم تشكیل میدهند كمك كنیم و راه توسعه و ترقّى و تعالى و رفاه را به آنها نشان دهیم، لذا كارشناسان و متخصّصان ما برنامه میریزند تا آنها اجراء نمایند و به همان ثروت و راحتى كه ما رسیده ایم آنها هم نائل شوند. در اینجا مى بینیم كه ممكن است كه نیّت بد نباشد ولى اشكال عمده در فرض ها، هدف ها، طرز تلقّى ها و متدها است.

جاى تأسّف اینجاست كه بسیارى از مردم این طرز تلقّى را پذیرفتند و خود را توسعه نیافته، عقب مانده، بى تمدّن، و یا حدّاقل خود را از نظر اقتصادى محتاج و ناتوان دانستند. چشم ها را بطرف كشورهاى باصطلاح متمدّن دوخته از اعمال، اهداف، و آمال مردم آن تقلید كوركورانه نموده و دائم مانند تشنه لبى بدنبال سراب تمدّن در تكاپو و تقلّا هستند، و مضرّ ترین اثر این طرز فكر از دست دادن حسّ اعتمادِ به نفس و ابتكار، و خود كم بینى، تحقیر نفس، انكار فرهنگ، و نفى ارزشها و سنّتهاى خود، و از فعّالیت باز ایستادن و به امّید كمك و اعانت ثروتمندان و كارشناسان آنها نشستن است. قدم بعدى آن تقلید از پیشرفته ها و روش هاى معمول در كشورهاى مدرن و صنعتى مثل رقابت، فرد گرائى، جلب منافع شخصى، سود جوئى صرف، افراط در مصرف، نابود كردن محیط زیست، و فراموش نمودن اخلاق و امور روحانى بوده است. براى مثال روش معمول در بسیارى از جوامع سنّتی كه تقسیم منافع و دارائى بین همۀ اعضاى فامیل و اعضاى خانوادۀ گسترده، و تشریك مساعى بوده، مثلاً اگر كسى میخواست خا نه اى بسازد همۀ مردان ده در بنا و اتمام آن كمك میكردند، و یا غذائى كه داشتند بین همه تقسیم مینمودند، تمام این رسوم شریف بى ارزش شناخته شده و یكّه تازى در بازار رقابتِ آزاد، زیركى و كار و كوشش خستگى ناپذیر براى جلب منافع شخصى ، تشنگى تسكین ناپذیر در جمع دارائى و یا نابود كردن رقباى تجارى به عنوان مدل فرد موفّق در جامعه هاى مدرن مورد قبول واقع گردید.

البتّه منظور این نیست كه تمام عادات و سنّت هاى قدیمى صحیح و قابل قبول اند و روشهاى مفید و منطقى جوامع مدرن و كسب علم و صنعت و ثروت نادرست، بلكه منظور آنست كه ارزش هاى معنوى و تجارب و دانش جوامع سنّتى را نباید بكلّى نادیده گرفت. این موضوع بعد از توضیح راجع به رابطه علم و دیانت با توسعه روشن تر خواهد گردید و هم افكار و تئوریها، و هم اهداف و روشهاى كشورهاى صنعتى مورد سؤال و بررسى قرار خواهد گرفت.           

 تحوّل تئوریهاى توسعه

در عرض شصت سال تاریخ توسعه كارشناسان توسعه از اشتباهات خود درسهائى گرفتند و تئوریهاى توسعه به تدریج تصحیح و تكمیل گردید. به تدریج مطالب مفید و مهمّى آموخته شد و تئوریهاى مفیدترى ارائه گردید. مثلاً بعد از اینكه به اشتباه در مدرك و معیار قراردادن شاخصِ تولید ناخالص ملّى براى سنجش پیشرفت و رفاه مردم پى برده شد و واضح گردید كه رشد اقتصادى با عدالت اجتماعى رابطۀ مستقیم ندارد، بلكه بر عكس در سیستم رقابت آزاد با بالا رفتن درآمد نا خالص ملّى و افزایش رشد اقتصادى معمولاً ثروت در دست معدودى جمع شده و فقر اكثریّت بیشتر میشود، به این نتیجه رسیدند كه چاره توزیع عادلانۀ ثروت است. این نظریّه توسّط بانك جهانى در سال 1973 مطرح گردید و تا چند سال كوشش بر آن بود كه برنامه هائى طرح شود كه توزیع ثروت در كشورها عادلانه تر باشد. اگرچه بانك جهانى در این مورد موفّق نشد ولى توجّه به عدالت اجتماعى خود قدمى در راه بهبود تئوریهاى توسعه بود.

تحوّل مفیدِ دیگرى كه در دهۀ 1970 آغاز شد پیدایش این عقیده بود كه توسعه باید با مشاركت خود مردم انجام گیرد. توسعه یك بستۀ صادراتى نیست كه از طرف طرّاحان آن به مردم تحمیل گردد. مسئلۀ مشاركت كه با عبارتِ participation عنوان گردیده موضوع بسیار مهمّ و جالبى است و بسیار هم مورد سوء تعبیر قرار گرفته است. آقاى مجید رهنما مقالۀ بسیار سودمندى دربارۀ مشاركت نوشته اند كه در فرهنگ توسعه كه قبلاً ذكرش رفت درج گردیده.4 ایشان مینویسند كه مشاركتِ صحیح شرایط خاصّى دارد تا مطلوب باشد و گرنه مردم ِ مصر باستان هم در ساختن اهرام مشاركت داشتند، ولى آیا این نوع مشاركتى است كه ما در توسعه میخواهیم؟ بعد ایشان شرایط لازم براى مشاركت در توسعه را توضیح میدهند كه ذكر آن در اینجا موجب اطناب كلام است.

پیشرفت دیگرى كه در تئوریهاى توسعه حاصل شد توجّه به احتیاجات اساسى انسان بود. گفته شد كه هدفِ توسعه رفاه انسان است پس باید با بر آوردن نیازهاى اساسى انسان كیفیّت زندگى او را بالا برد. مَمفرد مَكس نیف ((Mamfred Max-Neef از پیشروان این تئورى نیازهاى اساسى انسانرا چنین تعریف و مشخّص نمود:5

نیاز به بقاء و ادامۀ زندگى (مثل غذا، لباس و مسكن)، نیاز به حفاظت (مثل سلامتى و امنیّت)، نیاز به محبّت، نیاز به فهمیدن، نیاز به شركت كردن در امور، نیاز به آزادى، نیاز به اعتقاد به ماوراء الطّبیعه (كه باید سؤالاتى مانند حقیقتِ بشر، هدفِ از زندگى و زندگى بعد از مرگ را توضیح بدهد).

چنانكه ملاحظه شد بتدریج تئوریهاى توسعه از انحصار نظر به رشد اقتصادى فراتر رفته به توسعۀ جامع ترى توجّه نمودند.

تحوّل دیگرى كه انقلاب سبز نام گرفت و در دهه هاى شصت و هفتاد قرن بیستم رایج گردید توجّه به كشاورزى و اهمّیت آن بود و لزوم ماشینى و مكانیكى كردن كشاورزى.6 اگرچه این روش هم نتایج نا مطبوعى مثل صدمۀ به محیط زیست، افزایش اتّكاءِ كشاورزان به تولید كنندگان بزرگِ كود شیمیائى و موادّ سمپاشى، احتیاج به داشتن سرمایۀ اوّلیۀ زیاد، و تقلیل كار در مزرعه و در نتیجه بیكارى كشاورزان و مهاجرت به شهرها را همراه داشت ولى حدّاقل قدمى بود در راه عطف توجّه به كشاورزى و اهمّیت نقش كشاورز. اگر قبلاً كارشناسان توسعه میگفتند كشاورزان اكثر عاطل و باطلند و باید به شهرها رفته و به كار و تولید مفید مشغول شوند تا صنایع تقویت شود، نظریۀ انقلاب سبز جوابگوى این اتّهامات نابجا بر طبقۀ كشاورز بود و سعى میكرد کشاورزی را در درجۀ اوّل اهمیت در برنامه هاى توسعه قرار دهد و كشاورزان را قابل و لایق یادگیرى و ترقّى دانست. در اینجا بجاست ذكر شود كه در امر بهائى توجّه به امر كشاورزى تأكید گردیده چنانكه حضرت بهاءالله فرموده اند  باید به امر زراعت توجّه كامل بشود7، و حضرت عبدالبهاء كشاورزى را اساس جامعۀ بشرى دانسته اند.8

تحوّل مهمّ دیگردر تئوریهاى توسعه توجّه به لزوم حفظ محیط زیست است و ایجاد شعبۀ تازه اى در توسعه بنام توسعۀ پایدار یا توسعۀ با دوام (Sustainable Development) .

تحوّل دیگر در افكار مربوط به توسعه توجّه به تكنولوژى مناسب بود 9 و گفته شد كه نه تنها هر تكنولوژى براى هر جامعه مناسب نیست بلكه تكنولوژى نامناسب مضرّ و خطرناك است. یك مثال آن استفاده از كارخانۀ برق اتمى در منطقه ای است كه منابع ارزان و سالم انرژى مثل انرژى آب و یا گاز طبیعى وجود دارد. برق اتمى علاوه بر احتیاج به سرمایۀ گزاف و ایجاد وابستگى به فروشندگان موادّ اولیۀ سوختى خطرات جانى هم در بر دارد. لذا توصیه به استفاده از صنایع مناسب كوچك و ارزان شد كه هم به سرمایۀ كمترى احتیاج دارد و هم عدّۀ بیشترى را بكار گرفته بیكارى را تقلیل میدهد، به محیط زیست كمتر صدمه میزند و وابستگى به متخصّصین و شرکتهاى بزرگ بین المللى را كمتر میكند.

تحوّل مهمّ دیگر توجّه به لزوم پرورش استعدادها و قابلیات مردم است كه متخصّصان توسعه آنرا CapacityBuilding نامیده اند. شخصى بنام دِیوید كُرتِن ((David Korten در این موضوع پیشقدم بود و میگفت بجاى اینكه نقشه و برنامۀ حاضر و آماده را براى اجراء به مردم بدهیم باید به آنها آموخت كه چگونه خود امور خود را اصلاح كنند. او موضوعى را مطرح نمود كه بسیار مهمّ است و آن ایجاد فرایند یادگیرى ((learning process است. نتیجۀ این تحوّل فكرى امر بسیار مهمّى است كه آنرا empowerment نامیده اند كه به معنى قادر و توانا شدن افراد است. البتّه این ترجمۀ دقیقى نیست. منظور آن است كه خود مردم هستند كه باید بتوانند براى پیشرفت اجتماعى و اقتصادى خویش قیام كنند و اقدام نمایند و اگر برنامه هاى توسعه از سطوح بالا طرح شده و به مردم تحویل داده شود و یا براى آنها اجراء گردد نتیجه نخواهد داد.

توجّه به نقش دین در توسعه

نقش دین و اهمیّت آن در توسعه كم كم و بتدریج و با احتیاط بسیار مطرح گردید و تحوّلى است كه در زمان ما در حال وقوع است. باید یاد آور شد كه در قرون جدید در اروپا همگام با افزایش خرد گرائى ((Rationalism، بتدریج نقش مثبت دیانت و روحانیّات در تحوّلات اجتماعى نادیده گرفته شد و كم كم كار بجائى رسید كه هرگونه اشاره به اثر دیانت در تحوّل و تكامل اجتماعى بعنوان ادّعائى غیر علمى، متعصّبانه، خرافاتى، غیر واقعى و غیر عقلانى تلقّى گردید. این جملۀ معروف ماركس را كه دین تریاك اجتماع است همه شنیده ایم.10 اگر هم مردم شناسان و جامعه شناسان به مطالعه دربارۀ دین و مذهب پرداختند اكثراً منظورشان فقط بررسى سنّت ها و عادات، نظام هاى اجتماعى و رسوم پیروان ادیان بوده و یا تخطئۀ دین بعنوان خرافات و موهوماتى كه موجب عقب ماندگى جوامع شده و باید با گرایش به علم و عقل از آن رهائى یافت. البتّه همۀ جامعه شناسان چنین فكر نمیكردند ولى بطور كلّى دین كمتر به عنوان نیروى نبّاض و محرّكِ اجتماع كه سازندۀ تمدّن ها و پیشرفت دهندۀ جوامع بشرى باشد معرّفى گردید. به همین علّت در تحوّلات تئوریهاى توسعه موضوع نقش و اهمیّت دین در توسعه و پیشرفت بشر بسیار بتدریج و با احتیاط مطرح گردید.

ابتداء صحبت از لزوم توجّه به فرهنگ ها و ارزش هاى سنّتى مطرح شد و این قبول گردید كه همه سنّتها و شناسائیهاى گذشته كه جوامع مدرن صنعتى آنها را بكنارى نهاده اند خالى از ارزش و اعتبار نیستند. مثلاً در مورد توسعۀ كشاورزان و مناطق روستائى به این نكته توجّه شد كه بسیارى از شناسائیها و عادات قدیمى كشاورزان، كه طی قرن ها بلكه هزارها سال تجربه حاصل گردیده و از نسلى به نسلى دیگر منتقل گردیده، اگرچه اكثراً در كتابهاى علمى نوشته نشده، بسیار با ارزش بوده و بهترین طریقۀ خودكفائى اقتصادى و رفع احتیاجات اوّلیه براى منطقه اى بوده كه در آن میزیسته اند، لذا نباید آنها را نادیده گرفت بلکه باید از آنها استفاده نمود. معلوم گردید كه این كشاورزان عامی بخوبى میدانستند چطور با رعایت تعادل در كشتِ محصولات مختلف به نحو مفیدى از زمین استفاده نمایند بطوریكه هم موادّ لازم براى تغذیۀ خود و جامعۀ خود را تولید كنند و هم دوام و بقاى حاصلخیزى خاك را تأمین نمایند. متأسّفانه وقتى كشاورزى مدرن به آنها تحمیل گردید و به خاطر بالا بردن سود كشت مجبور به تولید محصول خاصّى شدند كه براى صادرات با در آمدتر بود، از نظر غذائى محتاج به خرید موادّ گران قیمت از بازار آزاد شدند، حاصلخیزى خاك صدمه دید، و استفاده از موادّ شیمیائى مضّر و سمّ پاشى ها باعث صدمه به محیط زیست شد. در نتیجۀ مدرن نمودن كشاورزى چقدر خانواده ها متلاشى و سرگردان شده و چه بسیار ارزشهاى سنّتى نابود گردید.

بدین ترتیب در ابتداء لزوم توجّه به فرهنگ ها و سنّت ها مطرح گردید و بعد بتدریج توجّه به ارزشها و اخلاق شد. صحبت از این پیش آمد كه به جهت تعالى و پیشرفت جامعۀ بشرى یك سرى ارزشهاى اخلاقى لازم است. البتّه هنوز مراد و مركز توجّه جنبۀ اقتصادى و مادّى توسعه بود و نه بُعد روحانى آن. فى المثل كتابها نوشته شد در مورد اینكه اگر یك سازمان تجارتى بخواهد ترقّى كند باید میان كاركنان آن همكارى، هم فكرى، مشورت، درستى و عدالت برقرار باشد و الّا سود و راندمان كار پائین میاید. نویسندۀ معاصر فوكویاما ((Fukuyama این ارزشها را سرمایۀ اجتماعى (Social Capital) خواند.11 صحبت از این به میان آمد كه اگر اعتماد بین افراد كم شود مخارج فعّالیتهاى اقتصادى بالا میرود. مخارج بیمه ها، قراردادها، وكالت ها، دعوى هاى قانونى، مجازاتها ، ضمانتها، و مخارج حفظ امنیّت به ضررهاى ناشى از خیانت و نادرستى و فساد افزوده گردیده در نتیجه بازده فعّالیّتهاى اقتصادى را تقلیل داده و بالمآل آنها را فلج مینماید. گفته شد كه اگر ژاپن، آلمان و ایالات متّحدۀ آمریكا از قدرتهاى صنعتى و اقتصادى جهان شدند علّت عمدۀ آن وجود این سرمایۀ اجتماعى در جوامع آنها بود كه یا از سنّت ها ، یا از مذهب و یا از فرهنگ گذشته آنها سر چشمه گرفته بود.12  

امروزه موضوع اهمیّت اخلاق در بازرگانى و اقتصاد از موضوعات مهمّى است كه توجّه كارشناسان مدیریّت و اقتصاد را به خود جلب نموده است. نا گفته نماند كه ادام اسمیت (Adam Smith) كه از بانیان علم اقتصاد است گفته بود كه هر سیستم تجارى آزاد محكوم به نابودى است مگر آنكه بازرگانان آن سیستم به فضائل اخلاقى متمسّك باشند.13 ادام اسمیت در كتاب ثروت ملل خود نوشته بود كه اگر شرایط رقابت آزاد و متناسب با عرضه و تقاضا در جامعه بطور كامل برقرار شود سود و رفاه حاصل خود به خود به همۀ افراد آن جامعه خواهد رسید. مانند اینكه یك ید غیبى امور اقتصادى جامعه را تنظیم میكند و فقر خود بخود از میان میرود. البتّه این پیشگوئى ادام اسمیت هرگز صورت حقیقت بخود نگرفت و سود بیشتر باعث بى عدالتى و نابرابرى بیشتری گردید و نه تنها فقر از میان نرفت بلكه بیشترهم شد. بَعد شخصى بنام جوناتان كینگ ((Jonathan King در مقاله اى بنام مقابله با هرج و مرج نوشت كه یدِ غیبى سیاسى و اقتصادى كه ادام اسمیت میگفت باید با یدِ غیبى اخلاقى تكمیل شود و الّا نتیجه هرج و مرج است. 14 

فوكویاما حتّى از این هم فراتر رفته و مى نویسد که یكى از مهمّترین درسهائى كه از بررسى زندگى اقتصادى میگیریم این است كه رفاهِ یك ملّت و قدرت رقابتش منوط به یك شرط فرهنگى است و آن درجۀ اعتمادى است كه بین افراد آن جامعه نسبت به یكدیگر وجود دارد.15

بانك جهانى از چهار نوع سرمایۀ بنیانى صحبت نمود: سرمایۀ طبیعى (مثل منابع طبیعى یك كشور)، سرمایۀ مصنوعى كه توسّط انسانها ایجاد شده (مانند سرمایۀ مالى و تجارتى و زیر بناى اقتصادى)، سرمایۀ انسانى (كه با بهداشت و تعلیم و تربیتِ نیروى انسانى متناسب است)، و بالاخره سرمایۀ اجتماعى. یكى از پیشروان بحث سرمایۀ اجتماعى ) (Robert Putnam آنرا با درجه اعتمادى كه بین افراد یك جامعه وجود دارد متناسب میداند كه با رفتار مردم و مقرّرات اجتماعى و نحوۀ معاملات و برخورد مردم با یكدیگر سنجیده میشود. 16

بعد از توجّه به اهمیّت اخلاق به تدریج جرأت بعضى از كارشناسان توسعه زیادتر شده و مستقیماً موضوع روحانیّات مطرح گردید. البتّه هنوز این بحث منحصر به ارزشهاى اخلاقى و فرهنگى بود و هنوز صحبتى از دین در میان نبود. و بالاخره در طىّ چند سال اخیر به اهمیّت و نقش دین در توسعه توجّه شد كه طبیعتاّ با عكس العمل دو گروه مواجه گردید. یكى آنهائیكه اُصولاً به دینى اعتقاد نداشتند و افكار و نظرات ماتریالیستى داشتند، و دیگر از طرف پیروان خودِ ادیان، آنهائی كه فكر میكردند دین نباید بامور دنیوى آلوده گردد و یا دسته اى از آنها كه فكر میكردند كه دیانت امرى فردى و اعتقادى خصوصى است كه ربطى به امور اجتماعى و اقتصادى ندارد. البتّه باید قبول كرد كه بدبینى نسبت به دین بى دلیل هم نبوده و تاریخ نشان دهنده بسیارى از اشتباهات از طرف پیروان ادیان بوده است. بخصوص دو مشكل بزرگ یكى خرافاتى و غیر منطقى و جزمى بودن بسیارى از پیروان ادیان و دیگر جنگ و جدال بین مذاهب و فرقه ها موجب این بدبینى نسبت به دین شده است.

اوّلین بارى كه رسماً موضوع دین در مجامع كارشناسان توسعه معرّفى گردید در كنفرانس جهانى توسعه بود كه در سال 1995در شهر كپنهاگ تشكیل گردید.17 البتّه هیچكدام از موضوع هاى اصلى این كنفرانس دیانت نبود و سران دول و بقیۀ شركت كنندگان هم براى بحث از نقش دین در توسعه گرد هم نیامده بودند، ولى جستجوى آنچه بنام توسعۀ پایدار نامیده شد باعث شروع توجّه به نقش روحانیّات و دیانت گردید. قبل از تشكیل این كنفرانس در ماه اكتبر سال 1994 كنفرانسى راجع به "ابعاد اخلاقى و روحانى پیشرفت اجتماعى" تشكیل گردید كه گزارش آن در كنفرانس كپنهاك ارائه گردید و این نشان میدهد كه بتدریج مجامع كارشناسان براى ارائۀ چنین مطالبى آماده میشوند. از جمله موضوع هاى ارائه شده در این كنفرانس این بود: چون مدلهاى كنونى توسعه نگرانیهاى شدیدى را بوجود آورده لذا باید این مدل ها را مورد شكّ قرار داد. از جملۀ این نگرانیها این است كه جستجوى ارضاء خواستهاى فردى هدف نهائى شمرده شده. دیگر وجود بحران اخلاقى در سطوح فردى و اجتماعى است. لذا براى كنترل رابطۀ بین افراد، جوامع و ملّتها و كاهش دادن فساد و تجاوز احتیاج به یك سرى قوانین اخلاقى بین المللى داریم، و بالاخره این موضوع مطرح گردید كه توسعۀ فردى و اجتماعى علاوه بر ابعاد سیاسى و مادّى باید بُعدِ روحانى هم داشته باشد. به علاوه در این گزارش عنوان شد كه اخلاق و روحانیّات مكمّل یكدیگر هستند و از هم غیر قابل تفكیك اند، و اگر اخلاق پشتوانۀ روحانى مانند عشق، محبّت، هماهنگى و كمال طلبى نداشته باشد صرفاً یك كُدِ قانونى است و روحانیّات هم اگر در اخلاق جلوه گر نشوند تنها امورى انتزاعى هستند.18

اقدام دیگرى كه در این زمینه انجام گرفت كنفرانسى بود راجع به ادیان و حفاظت محیط زیست كه در سال 1995 توسّط صندوق جهانى براى طبیعت تشكیل گردید.

اقدام بعدى كنفرانسى بود كه توسّط رئیس بانك جهانى در لندن در ماه فوریۀ 1998 تحت عنوان " گفتگو بین ادیان جهانى و توسعه " تشكیل شد و راه را براى مكالمه و همكارى بین ادیان و مؤسّسات توسعه هموار نمود. در این كنفرانس اعلان گردید كه " توسعه باید با اصول و ارزشهاى روحانى رهبرى گردد و باید كیفیّت زندگى و شرافت انسانى را بالا برد" .

اقدامات جامعۀ بین المللى بهائى

جامعۀ بین المللى بهائى در بسیارى از كنفرانسهاى سازمان ملل متّحد بخصوص در كنفرانسهاى مربوط به توسعۀ اجتماعى و اقتصادى بیانیه هائى از دیدگاه بهائى كه البتّه بینشى است روحانى و دینى ارائه داده است. در سال 1995 دفتر روابط عمومى جامعۀ بین المللى بهائى بیانیّه اى را بنام "رفاه عالم انسانى"19 تهیّه نمود كه شامل نظرات جامعۀ بهائى در مورد توسعۀ اجتماعى و اقتصادى است و دارای نكات بسیار جامع و مفیدى است. یكى دیگر از این بیانیّه ها راجع به ارزیابى روحانیّات در توسعه است20 كه در كنفرانس " گفتگوى بین آئین هاى جهانى و توسعه" در سال 1998 ارائه گردید. بیانیّۀ دیگر جامعۀ بین المللى بهائى راجع به نقش دیانت در توسعه در كنفرانس جهانى توسعۀ پایدار كه در ماه آگست سال 2002 در ژوهانسبورگ تشكیل شده بود ارائه داده شد.

جامعۀ بین المللى بهائى شعبه اى دارد بنام " مؤسّسۀ مطالعات رفاه جهانى" كه در بارۀ بنیانهاى مادّى و روحانى دانش بشرى و فرایند توسعه و پیشرفت اجتماعى مطالعه و تحقیق و اظهار نظر مى نماید. از اقدامات این مؤسّسه در این زمینه آن بود كه در ماه نوامبر سال دو هزار با همكارى محفل روحانى ملّى هندوستان جلسه اى از متخصّصین و كارشناسان دربارۀ علم و دیانت و توسعه با شركت نمایندگان سازمانهاى بین المللى توسعه مانند یونیسف، سازمان بهداشت جهانى، بخش برنامۀ توسعه سازمان ملل متّحد، یونسكو و غیره تشكیل داد.

از اقدامات دیگرى كه بهائیان در آن شركت داشتند تألیف كتابى تحقیقى دربارۀ دین و علم و توسعه بود كه به ابتكار " مركز بین المللى تحقیق در مورد توسعه“ در كانادا تهیّه گردید و از چند دانشمند از دیانت هاى مسیحى، اسلام، هندو و بهائى دعوت بعمل آمد تا نظرات خود را دربارۀ رابطۀ بین علم و دیانت و توسعه بنویسند. نتیجۀ این كوشش كتاب بسیار مفیدى است بنام " آزمایشگاه، پرستشگاه و بازار" (TheLab, the Temple, and theMarket) و مؤلّف بهائى این كتاب دانشمند بهائى و متخصّص در توسعه آقاى دكتر فرزام ارباب هستند21 كه بسیارى از مطالب مندرج در این مقاله از آثار و افكار ایشان اخذ گردیده.

  (قسمت دوّم)

رابطۀ علم با توسعه

رابطۀ علم با توسعه در ابتدا به نظر بدیهى و واضح می آید زیرا تصوّر عموم بر آن است كه علم و تكنولوژى موجب پیشرفت بشر است. بدون اینكه این فرض را ردّ نمائیم باید از تعمیم آن بپرهیزیم و متوجّه باشیم كه علم و تكنولوژى همیشه باعث ترقّى و رفاه بشر نیست. بخصوص وقتى موضوع توسعۀ اجتماعى و اقتصادى پیش می آید مى بینیم كه بسیار اتّفاق افتاده كه تخصّص و تكنولوژى موجب تولید اشكالات متعدّد اجتماعى و اقتصادى گردیده است. علم و تكنولوژى را نباید كوركورانه پذیرفت. براى روشن شدن مطلب بهتر است اوّل ببینیم ارزش و اعتبار علم تا چه حدّ است. ما درعصرى زندگى میكنیم كه بسیارى علم را كوركورانه مى پرستند. آنهائی كه مسحور پیشرفتهاى علمى شده ولى عمیقاً ماهیّت و اعتبار علم را مورد تفحّص و مطالعه قرار نداده اند علم و تكنولوژى را دواى همۀ دردها و حلّال همۀ مشكلات میدانند و هر عقیده اى كه بنظرشان غیر علمى بیاید آنرا مردود میشناسند، تا جائیكه اغلب در اثبات عقیدۀ خود و ردّ نظرات دیگران از قشریّون مذهبى هم متعصّب ترند. بسیارى از دانشمندان و متخصّصان نیز از این تنگ نظرى مستثنى نیستند. از علل اصلى این اغراق ایمان كامل آنها به صحیح و كافى بودن روشهاى علمى است.22 تصوّر میشود كه دانشمند با روش مشاهده و تجربه میتواند واقعیّات را همانطور كه هست و بدون دخالت عقاید شخصى دریابد و از این مشاهدات ِ منظّم به تئوریها و قوانین علمى برسد كه شكّى در واقعیّت آنها نیست. این روش را برون گرائى یا عین گرائى و یا عینیّت (objectivism) نامیده اند. فى المثل اوّل در شرایط خاصّ یك آزمایش انجام میشود و نتایج آن به دقّت مشاهده میگردد. اگر این آزمایش را در همان شرایط تكرار كرده و همان نتایج را بگیرند، یك ذهن تربیت شده میتواند با روش استقراء (induction) به یك تئورى یا قانون علمى برسد. از پیشروان این روش فرانسیس بیكن (Francis Bacon) فیلسوف قرن هفدهم انگلیسى بود كه طرفداران او به اصحاب اصالت تجربه معروفند. ‍  

حال اگر نتایج حاصله از تجربه را تعمیم دهیم و یك نتیجۀ كلّى بگیریم این روش قیاس ) (deduction نامیده میشود كه یك تعمیم ذهنى است. از پیشروان روش قیاسى دكارت ) (Descartes فیلسوف قرن هفدهم فرانسوى است كه به اصالت ذهن قائل بود. نیوتن ) Newton) دانشمند انگلیسى معتقد بود كه هم استقراء و هم قیاس هر دو لازم است و مشاهده و تجربه بدون نتیجه گیرى ذهنى، و تعمیم ذهنى بدون تجربه اعتبار كافى ندارند 23 به زبان ساده یعنى هم حواسّ را باید بكار گرفت و هم ذهن را. بنابراین عینیت گراها (objectivists) نتیجه میگیرند كه اگر تجارب همیشه یك نتیجه را بدهند این به معنى آن است كه علم قدرت پیش بینى واقعیتها را دارد و قانون علمى را باید بعنوان یك حقیقت غیر قابل انكار و تغییر پذیرفت. ولى حقیقت موضوع به این سادگى نیست و این فقط یك برداشت سطحى از روش و منطق علمى است. روشهاى مذكور فقط نشان دهنده قسمتى از حقیقت اند و نه حقیقت كامل و مطلق. روش عینى ممكن است در مورد بسیارى از پدیده هاى فیزیكى مفید و كافى باشد ولى تعمیم آن به همۀ امور بشرى و علوم انسانى صحیح نیست. بعلاوه تئوریهاى ما باید دائم كاملتر و وسیعتر شوند و نه اینكه به عنوان حقیقت مطلق و ثابت مورد قبول قرار گیرند، چنانكه تئورى نجومى بطلمیوسى بعدها توسّط كپرنیك مورد تجدید نظر قرار گرفت و سپس تئورى جدیدِ كپرنیك نیز توسّط گالیله و كپلر مورد سؤال و تكمیل واقع شد.

در عصر ما پیچیدگى رابطۀ بین تئورى و مشاهده و اثر و نفوذ ذهن مشاهده كننده روى مشاهدات واضح گردیده و در نزد بعضى روشهاى علمى مشاهده، استقراء، قیاس و استنتاج اعتبار خود را بعنوان تنها راه كشف حقائق علمى از دست داده است، و این غرور علمى كه همۀ كشفیات علمى حقیقت مطلقِ غیر قابل شكّ و دائمى هستند مورد شكّ و سؤال قرار گرفته است. زبان و كلام میتوانند فكر را به بازى بگیرند و عباراتى مانند روش ثابت شده علمى، واقع گرائى و غیره انسان را اغفال نمایند. همین امر یكى از علل عدم توافق و مشاجرۀ بین دانشمندان و متدیّنین بوده. دانشمند به متدیّن میگوید تمام گفته هاى من مبتنى بر تجارب ثابت شده علمى است نه بر تصوّر و خیال واهى، تو چه میگوئى و چه دلیلى علمى و تجربى براى اعتقادات خود دارى؟ آیا مى توانى وجود خدا، روح و ماوراء الطّبیعه را با روشهاى تجربى و علمى ثابت كنى؟ اگر نمیتوانى پس اعتقادات تو بى اساس است. نكتۀ جالب این است كه بسیارى از عقاید همین دانشمندان نتیجۀ تجربه و مشاهده نیست و چه بسا بطور نا خودآگاه مطالعات خود را بر مبناى ایمان قرار میدهند، زیرا در علم هم عامل ایمان نهفته است. به عبارت دیگر تحقیقات محقّق و دانشمند مبنى بر ایمان به اصولى است ولو آنكه صریحاً به آن اقرار نكند.24 مثلاً ایمان به وجود نظم در عالم و ایمان به توانائى فكر بشر به درك این نظم. بقول اینشتاین ” تمام افرادى كه بزرگترین ترقیّات علمى را به آنها مدیون هستیم همه این اعتقاد واقعى مذهبى را داشته اند كه این عالم كامل است و میشود با كوشش عقلانى به شناخت آن پرداخت". 

نقش الهام و اشراق در كشفیّات علمى

این موضوع مهمّ تا بحال آنطور كه باید مورد توجّه قرار نگرفته است و در اینجا به ذكر چند مثال اكتفاء میشود. از جمله آنكه میگویند كاشف كربور هاى حلقوى همچنانكه جلوى آتش بخارى نشسته و غرق در تفكّرات ذهنى خود بود با تخیلى راجع به حلقه هاى حباب هوا ناگهان به كشف تركیب كربورهاى حلقوى نائل آمد. همینطور میگویند دكارت كه قبلاً ذكر او رفت آنچه را ما رابطۀ كارتزین مى نامیم (یعنى موقعیّت هر نقطه در صفحه را با داشتن دو عدد كه نشان دهندۀ فاصلۀ آن نقطه با دو محور افقى و عمودى است میشود تعیین كرد) بدین ترتیب كشف نمود كه در حالیكه در حال استراحت به سقف اطاق خیره شده بود فكر كرد چطور میشود موقعیّت هر نقطۀ آنرا با دانستن فاصلۀ آن از دو دیوار تعیین كرد و به این ترتیب به كشف رابطۀ كارتزین نائل آمد. پس مى بینیم كه همیشه كشفیّات علمى حاصل بكار بردن منظّم روشهاى علمى و استنتاجى منطقى و عقلى نیست بلكه صفات روحانى خاصّى مثل حبّ به نظم و زیبائى، کنجکاوی و جستجوی حقیقت توأم با صداقت و واقع بینى، الهام و اشراقِ قلبى، خلاقیّت، و تصوّر و تخیّلِ آفریننده كه همه از آثار روح انسانى است در كشفیات علمى بكار گرفته میشوند. جالب این است كه كشش و تمایل و عشق به زیبائى در تحقیقات و كشفیّات علمى سهمى به سزا دارند. در این مورد قسمتهائى از كتاب پاول دِیویس (Paul Davis) بنام خِرَدِ خداوند ((The Mind of God نقل میگردد 23:

" بین دانشمندان این عقیده تعمیم بسیار یافته كه زیبائى راهى قابل اعتماد و موثّق براى رسیدن به حقیقت است و بسیارى از پیشرفتهاى فیزیكِ تئورى بخاطر آن بوده كه فیزیكدان میل داشته كه با زیبائى ریاضى تئورى جدیدى را بهتر توجیه نماید. گاهى اوقات وقتى كاربرد تجربه هاى آزمایشگاهى مشكل است محك زیبائى جایگزین آن میگردد. روزى اینشتاین دربارۀ تجربه اى روى تئورى نسبیّت خود توضیح میداد. از او پرسیدند اگر تجربه خلاف تئورى او را نشان میداد او چه میكرد. اینشتاین بلافاصله جواب داد پس تجربه اشتباه بوده و تئورى او درست است".   

همین نویسنده مثال دیگرى از پاول دیراك (Paul Dirac) متخصّص در فیزیكِ تئورى میزند كه تلاشهایش در جستجوى زیبائى موجب ایجاد معادلۀ زیباترى براى الكترون شد كه به پیشگوئى موفقیّت آمیزش راجع به ضدّ مادّه منتهى گردید. در این باره از قول او نقل میكند كه آنچه در یك معادله مهمّتر است زیبائى آنست نه قابلیّت تطبیق آن با تجربه و بعد میگوید شناخت و درك زیبائى از طرف ما بخاطر تماس ما با منبعى والاتر و عمیقتر از عالم بشرى است،و قوانین اساسى عالم وجود از همان منبع والاى زیبائى سرچشمه گرفته اند.

 میدانیم كه در ادیان این موضوع كه عالم وجود انعكاسى از صفات و جمال الهى است مكرّر بیان شده. به یاد  می آوریم شعر معروف سعدی را که در بیان این نکته گفته شده:

به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست                        

                               عاشقـم بر همـه عالـم كه همه عالـم از اوسـت

در این مورد حضرت بهاءالله در كتاب ایقان میفرمایند:

"... آنچه در آسمانها و زمین است مَحالِّ بروز صفات و اسماى الهى هستند چنانچه در هر ذرّه آثار تجلّى آن شمس حقیقى ظاهر و هویدا است كه گویا بدون ظهور آن تجلّى در عالم ملكى هیچ شئ به خلعت هستی مفتخر نیاید و بوجود مشرّف نشود. چه آفتابهاى معارف كه در ذرّه مستور شده و چه بحر هاى حكمت كه در قطره پنهان گشته.…26.

هنگامیكه تصویر بزرگ شدۀ دانه هاى برف را مینگریم از زیبائى و نظم و قانون موجود در آنها تعجّب كرده و از خود می پرسیم آیا قوائى ماوراء انسان نبوده كه این زیبائى و نظم را در ذرّه ها و این حسّ درك و تشخیص زیبائى را در انسان به ودیعه گذاشته است؟ هنگامیكه نغمه هاى زیباى موسیقى را استماع میكنیم و غرق در لذّت میشویم آیا این فقط بخاطر تموّجات هوا در گوش و اعصاب ماست یا آهنگسازى سازندۀ این زیبائى و هماهنگى است كه هنر او و خلّاقیّت او توسّط امواج هوا به ما منتقل میشوند؟ تشخیص زیبائى دلیل به وجود منبع كمال و زیبائى است. زیبائى یكى از علامات وجود خالق آن است. عشق و كشش به سوى زیبائى باعث كشف حقائق علمى و دینى است. البتّه این بدین معنى نیست كه در كشف حقائق باید روش علمى را نادیده بگیریم بلکه باید از اغراق در اعتبار روش هاى علمى و تجربى بپرهیزیم.

درجۀ اعتبار روشهاى علمى

 وظیفۀ علم آن است كه مدلهائى از حقیقت را ارائه دهد. مدلهاى حقیقت حقیقت مطلق نیستند، بلكه حقیقت در حدّى هستند كه عالِم قادر به درك آن باشد. این مدلها را تئورى می نامند كه معمولاً بیانشان با فرمولهاى ساده ممكن نیست بلكه با زبانى كه هم كلام و هم فرمولهاى ریاضى را بكار گرفته بیان میشوند. زبان علم خصائص مخصوص به خود را دارد، از جمله آنكه سعى میكند عقلانى و منطقى باشد، دیگرآنكه باید دقیق تعریف شده باشد و صریح و خالى از ابهام باشد، و بالاخره باید واقعى و عینى باشد. پس عقلانیّت، وضوح، و عینیّت از خواصّ سه گانه زبان علم است. ولى نكته اینجاست كه اینها تنها خصوصیّات تحقیقات و كشفیّات علمى نیستند. در حقیقت فكر علمى چنان پیچیده است كه نمیتوان آنرا كاملاّ منطقى و عینى و خالى از ابهام دانست و روشهاى ذكر شده مانند مشاهده، تجربه، استقراء، قیاس و استنتاج توسّط افرادى بكار گرفته میشوند كه تحت تأثیر افكار اجتماعى زمان خودند. لذا در تحقیقات و نتیجه گیریهاى خود از تأثیر افكار اجتماعى و قضاوت هاى شخصى مصون نیستند. دانش، جهان بینى، زمینۀ فكرى و حتّى احساسات و عواطف محقّق به او میگویند چه سؤالاتى را باید مطرح كند و چه جوابهائى را باید جستجو نماید. محقّق از بین هزاران نوعِ ممكنِ مشاهده و تجربه آنرا انتخاب مینماید كه خود ترجیح دهد و فكر میكند كه براى اثبات فرضیه اش مفیداست. او جهت و ترتیب مطالعات خود را هم بنحوى انتخاب میكند كه امكان وصول به نتائجى كه خود در نظر دارد بیشتر باشد. پس عینیتِ كامل در همۀ موارد امكان ندارد و تأثیر افكار و تمایلاتِ محقّق و اجتماع او را نمیشود نادیده گرفت. بنابراین رابطۀ بین حقیقت و علم چندان ساده نیست كه با تعریفى سطحى از علم و یا روش علمى مشخّص شود. اگر چه حقایق علمى عالم مادّى عینى و ثابتند و صِرفاً محصول فكرى چند دانشمند نیستند، ولى امورى مانند كاربردِ دانش و تكنولوژی مربوط به اجتماع میشوند. پس معرفت علمى باید وسعت بیشترى یافته و سه حقیقت مرتبط با هم یعنى واقعیتِ عینى عالم مادّى، واقعیتِ اجتماعى، و بالاخره واقعیتِ ذهنِ بشرى را در بر گیرد. وقتى خود را از تعریف محدود و باریك علم رها كنیم راحت تر میتوانیم ارتباطِ آنرا با دین دریابیم.        

اثرات فهم غلط از ماهیّت علم و درجۀ اعتبار آن در توسعه 

حال ببینیم چطور فهم غلط از ماهیّت علم و درجۀ اعتبار آن در توسعه تأثیر گذاشت.

اوّل آنكه متخصّصان توسعه سعى نمودند تمام امور اجتماعى را با فرمول ها و اندازه گیریهاى دقیق علمى توجیه نمایند و آنها را با مدل ها و تئوریهاى علمى نشان دهند. بكار گرفتن فرمول هاى ریاضى در علوم اقتصاد، آمار و جامعه شناسى البتّه مفید است ولى نمیتواند بطور دقیق و جامع همه پدیده هاى اجتماعى را توجیه نماید. مثلاً چنانكه قبلاً ذكر گردید تكیه بر محاسبۀ درآمد ناخالص ملّى و سعى در نشان دادن رفاه جامعه بوسیله آن چقدر میتواند اغفال كننده و غلط باشد.

دوّم آنكه بكار گرفتن روشهاى علمى در مشاهدات و مطالعات اجتماعى و اقتصادى، و افراد و یا مانند اشیاء و ماشین هاى بیروح و یا مانند حیوانات مورد مطالعه و بررسى قراردادن، باعث شد كه از كشف بسیارى از حقائق بخصوص آنجا كه به جنبۀ خلاقیّت و پویائى ذهن انسان مربوط میشود محروم مانند.

سوّم: انحصار توجّه به علم و روشهاى علمى باعث شد كه از مشاهده و مطالعه و توجّه به جنبه هاى عاطفى، و روحانى افراد و جوامع غافل شوند. حتّی در بسیاری از موارد ارزشهاى معنوى و اخلاقى یكسره به كنار گذاشته شد. فى المثل هدف اقتصاد بالا بردن تولید و مصرف و درآمد شد بدون توجّه به عدالت اجتماعى یا لزوم حفظ محیط زیست. منطق عقلى متخصّص توسعه نمى توانست عواطف انسانى مردمِ باصطلاح توسعه نیافته و مختصّات فرهنگى آنها را توجیه كند و این باعث شكست بسیارى از برنامه هاى توسعه شد. براى مثال در دهكده اى متخصّصان توسعه برنامه نصب پمپ آب و لوله كشى را براى آوردن آب از چشمه اى دور از محلّ سكونت را به منظور تسهیل كار زنان دهكده اجراء نمودند. بعد با كمال تعجّب دریافتند كه زنان دهكده از این تسهیلات استفاده نمى كنند و ترجیح میدهند پیاده به سر چشمه بروند تا ضمن شستن لباس و غیره در گفتكوى با دوستان خود شركت نمایند.

چهارم: نداشتن یك چهارچوبۀ فكرى جامع و پیوسته موجب شد كه هر یك از شعبه هاى علم بخواهد همۀامور اجتماعى رابا روش خود و بنابر تئوریها و فرضهاى خود توجیه نماید. بنابراین یك نوع رقابت وانحصار نظر  بین رشته هاى مختلفِ بهداشت، تعلیم و تربیت، روانشناسى، اقتصاد، تكنولوژى وغیره بوجود آمد كه مانع برنامه ریزیهاى جامع و مفید بود.

پنجم: تأكید زیاد و نا بجا روى تكنولوژى توجّه به علم و دانش را كاهش داد. بجاى مطرح نمودن چراها به آموختن چگونگى انجام امور اكتفاء گردید و تربیت تكنسین و مهندس و متخصّص كافى دانسته شد.

ششم: توجّه زیاد به روشها و دستورالعمل ها و ابزارهای برنامه ریزى و گزارش و ارزیابى آنها كیفیّت یادگیرى تدریجى و منظّم راجع به توسعه را تقلیل داد.  

تحوّل و تكامل اجتماعى مشكلی فنّى و مهندسى نیست كه توسّط تكنوكراتها و با اعمال قدرت سیاسى و اقتصادى انجام گیرد. 27علم میتواند روش و ابزارِ تحقیق و یادگیرى را فراهم آورد ولى نمیتواند جهت و هدف توسعه و رشد فردى و اجتماعى را تعیین نماید. تنها ارزشهاى اخلاقى و روحانى كه منشاء آنها ادیان بوده اند میتوانند مسیر، جهت و هدفِ توسعه را مشخّص نمایند.

قضاوت صحیح ما در مورد حقایق علمی باعث میشود كه اولاً تعصّب ما راجع به حقّانیتِ مطلق علم و تئوریهای علمی از میان برود، لذا در كاربرد علم در امور اجتماعی و اقتصادی بجای اینكه جامعه را تابع تئوریها و فرمولهای ریاضی خود بدانیم با روشی متواضعانه و واقع بینانه به مسائل و مشكلات اجتماعی نگریسته و نقش رفتار انسانی، ارادۀ فردی، اعتقادات روحانی، و ارزشهای فردی و اجتماعی را نادیده نگیریم، ثانیاَ فرصت دهیم كه دیانت دست به دست علم داده و برای حلّ مشكلات اجتماعی و اقتصادی از علم و دین هر دو بهره گیریم.   دیگر آنكه بجای اینكه بشر را اسیر و تابع تكنولوژی نمائیم از علم و تكنولوژی برای رفاه واقعی بشر استفاده کنیم. و بالاخره قبول كنیم كه دانش و معرفت محدود به علوم دانشگاهی و رسمی نیست، بلكه بسیار اتّفاق میافتد كه نظر بیسوادان در امور اجتماعی صائب تر از عقیدۀ متخصّصان دانشگاهی است، لذا در حلّ مشكلات اجتماعی مشورت و استفاده از دانش و تجربیّات عموم نوع بشر را لازم دانیم.

رابطۀ بین دین وعلم

وقتی به علم و دین با وسعت نظر نگاه نموده و محدودیّت هائی را كه خودمان برایشان قائل شده ایم به كناری نهیم متوجّه میشویم كه در واقع بین این دو تضادّی نیست بلكه هر دو سیستم پیچیدۀ بیان حقیقتند. حضرت عبدالبهاء دین و علم را مانند دو بال برای تعالی و پیشرفت بشر لازم میدانند. 28 ماكس پلانك ( Max Planck) فیزیكدان معروف قرن بیستم معتقد بود که علم و دین مانند دو خط موازی هستند كه هر دو در انتها به یك حقیقت ختم میشوند. 29 انشتاین (Einstein)   گفت " علم بدون دین گنگ است و دین بدون علم كور .30

برای اینكه این دو سیستم پیچیدۀ دانش انسانرا در كشف حقیقت یاری نمایند باید حتّی الامكان از روش یكدیگر استفاده نمایند. قبلاً ذكر گردید كه روش علمی سه خاصیّت دارد. عقلانی است، صریح و خالی از ابهام است و عینی است. این خصائص را در مطالعات دینی نیز میشود بكار برد. در مطالعۀ اثر دین بر اجتماع میشود از روش مشاهده استفاده نمود. می توانیم بدون تعصّب به مطالعه تاریخ ادیان پرداخته و پیوستگی ادیان را، تأثیر آنها را در پیشرفت بشر و نفوذ آنها را در تقلیب نفوس و ایجاد تمدّنهای مادّی و روحانی، با همان عقلانیّت، صراحت و عینیّت علمی مطالعه و درك نمائیم، یا آنكه بنام علم و مبنی بر فرضیّه ها و تئوریهای بی اساس و غیر منطقی نقش دین و امور روحانی را یكسره انكار نمائیم. به عنوان نمونه تمدّنی را كه دیانت اسلام بوجود آورد و اثراتش را روی پیشرفت علوم نمیشود انكار كرد مگر آنكه روش علمی را نادیده گرفته و با تعصّب و قشریّتی مادّی دین را مطالعه نمائیم. این متاسّفانه كاری بود كه بسیاری از دانشمندان قرون جدید بنام علمی و منطقی بودن انجام دادند.

از طرف دیگر گفته شد چطور در علم از ایمان، مثل ایمان به وجود نظم در عالم و ایمان به توانائی بشر در كشف این نظم و زیبائی استفاده میشود. پس علم و دین دو منبع دانش مكمّل یكدیگرند و نمیشود بین آنها حدّ فاصلی تعیین كرد و آنها را كاملاً از یكدیگر تفكیك نمود. هر دوی آنها تجلّیات حقیقتی واحدند. به همین جهت حضرت عبدالبهاء هر دو را با عبارتِ "روابط ضروریۀ منبعث از حقایق اشیاء" تعریف نموده اند. دیانت بهائی راجع به لزوم توافق علم و دین و عقل تأكید بسیار نموده و حضرت عبدالبهاء مواضیع روحانی و دینی را با روش عقلی و كاملاً منطقی و علمی توضیح داده اند. چنانكه در كتاب "مفاوضاتِ عبدالبهاء" نمونه های بارز از كاربرد روش عقلی و علمی در امور دینی مشاهده میشود.

البتّه در تطابق علم و دین نباید اغراق نموده و هر دو را یكی دانست، یا علم را شعبه ای از دین و یا دین را شعبه ای از علم بدانیم. باید به مثال دو خطّ متوازی ماكس پلانك توجّه داشته باشیم. دین و علم مانند دو بالند برای ترقّی بشر، دو سیستم مستقلّ دانش اند. نه علم دین است و نه دین علم است. زبان دیانت همیشه مثل زبان علم صریح و واضح نیست و با تشبیه و استعاره و مثال و داستان و غیره بر قلب بشر نفوذ میكند. علم هم نباید از دین برای كاربردهای عملی و سود جوئی استفاده كند.  

اثرات تجزیه و تفكیك علمی در توسعه

ما در عصری زندگی میكنیم كه تفكیك امور ) fragmentation ) بسیار رواج پیدا كرده و بجای پیوستگی تجزّی و جدائی را می بینیم. دِیوید بوهم ) (David Bohm كه فیزیكدان و فیلسوف است 31 معتقد بود كه این تفكیكی كه بشر از امور میكند اثرات بسیار منفی و مخرّبی داشته است، زیرا بتدریج بشر فراموش كرده كه هم اوست كه امور را از هم جدا می بیند، نه اینكه فی الحقیقه امور از هم مجزّی هستند. به نظر او در علوم تجربی و عملی تجزیه و تفكیك مفید است و به فهم امور كمك مینماید، همانند زمینی كه آنرا به قسمتهای مختلف تقسیم كرده و در هر قسمت محصولی متفاوت كشت میكنیم، ولی ذهن خود را نباید اینطور تقسیم كنیم و وقتی كه موضوع مورد مطالعه خود بشر و ذهن او و رابطۀ او با دنیا و دید او از عالم باشد این تقسیم بندی گمراه كننده میشود. زیرا بشر خود را از محیطش جدا می بیند، لذا سعی میكند اعمال و افكار خود را هم تجزیه كند و با این طرز فكرش منطبق سازد و فراموش میكند كه او خود این جدائی را ایجاد كرده است. 32 

تفكیك و تجزیۀ امور سابقۀ تاریخی دارد. از وقتی كه دِكارت كه او را پدر فلسفه جدید نامیدند در قرن هفدهم ذهن را از مادّه جدا نمود، بدون اینكه از نتایج مفید و عملی تقسیم بندی علوم تجربی چشم بپوشیم، باید اقرار كنیم كه بتدریج به دنیائی مملوّ از تضادّها منتهی شده ایم. روح در مقابل مادّه، فرد در مقابل اجتماع، مرد در مقابل زن، انزوا و ریاضت در مقابل لذّت طلبی صرف، لیبرالیسم و آزادی مطلق اقتصادی در مقابل كنترل كامل دولت و كمونیسم یا سوسیالیزم. تصوّر میشود انسان باید یا كاملاّ تابع عقل و علم خود باشد یا خرافاتی و غیر منطقی است. فكر می كنیم یا این باید باشد یا آن و حدّ متعادل بین اینها وجود ندارد. تعادل و هماهنگی كمتر دیده میشود. 

اثرات اجتماعی این طرز فكر بسیار زیان آور است. در سیستم آموزشی مدارس علوم را از هم تفكیك نموده و هر یك را جداگانه میآموزند. بین علوم فیزیك، شیمی، ریاضی، تاریخ، جغرافیا، جامعه شناسی، مردم شناسی و سایر علوم انسانی ارتباطی نمی بینند. ذهن دانش آموز را مانند جعبه ای كه به قسمتهای مختلف تقسیم شده باشد دانسته و سعی میكنند هر قسمت را از نوعی از معلومات پُر كنند و بعد میخواهند كه او در یكی از این قسمتها ادامۀ تحصیل داده متخصّص شود و بعد از سالها تمركز روی تخصّص خود فارغ التّحصیل شده و ناگهان معلومات خود را در عمل بكار گیرد. نتیجۀ این نوع آموزش آن است كه دانشجو با تخصّص و باریك بینی خود از دیگر واقعیات زندگی دور شده و چه بسیار ربطی بین آنچه فرا گرفته و زندگی واقعی نمیدهد. در ذهن خود آنقدر تضادّ می یابد كه نمی تواند چهار چوبۀ فكری (conceptual framework)  مرتبط و هماهنگی برای خود ایجاد نماید، و این هم در ذهن و هم در عمل به تضادّ بیشتری منجر میگردد.

در این مورد خانم دانا ذُهَر در كتاب خود بنام )  ‏The Quantum Self‏) می نویسد:33 این جدا كردن ذهن از بدن یا درون از برون منجر به تضادّ شدیدی شده بین درون گرائی ((subjectivism كه همان اعتقاد به اصالت ذهن است و برون گرائی ((objectivism كه همان عینیت گرائی است. از طرفی ایده آلیست ها یا درون گرایان اهمیّت مادّه را نفی نمودند و همه چیز را به ذهن محدود دانستند و از طرف دیگر مادّی گراها اهمّیت ذهن را نفی نمودند و همه چیز را به مادّه محدود نمودند. از طرفی فروید فكر كرد كه اصل درون ما است و همه چیز انعكاسی از درون است و از طرف دیگر طرفداران اصالت رفتار) behaviorism) تصوّر كردند اصل برون است و ذهن تابع آن است و نوعی روانشناسی ایجاد شد بدون اعتقاد به اصالت روان. سپس ادامه میدهد كه جدائی بین فرد و اجتماع نیز دو نظریۀ اغراق آمیزی را بوجود آورده است. یکی فرد گرائی که همه هدف آن نفع و قدرت و ثروت شخصی است، و طرف مقابل آن اغراق در تسلّط اجتماع و دولت مثل کمونیسم كه اهمّيت فرد را انکار نموده و روابط اجتماعی را اصل دانست. مثل اینکه حدّ وسطی نباید وجود داشته باشد و یک دید مخصوص تنها راه دیدن همۀ امور است.

در مطالعات اجتماعی و طرح برنامه های توسعه اوّل باید از این یک طرفه بینی ها رها شویم و بیاموزیم چطور باید روابط و همبستگی امور را کشف نمود.

خوشبختانه در اثر پیشرفت علوم و بخصوص علم فیزیکِ کوانتم در قرن بیستم این طرز فکر در حال تغییر است و کشفیات فیزیک جدید سهم بزرگی در خروج از طرز فکر مکانیکیِ نیوتنی که از خصایص آن نگرش خطّی و تجزیه و تفکیک مکانیکی بود به یک بینش جدیدی از امور که دید سیستمی و جامع یعنی کلّ بینی و توجّه به همگامی و هماهنگی و روابط بین امور عالم است داشته اند. بر اثر کشفیّات فیزیکدانان اوائل قرن بیستم مثل انشتاین، ماکس پلانک، شرودینگر، هایزنبرگ، و غیره کم کم عقیده جدائی و تضادّ و تفکیک امور تضعیف گردید. به علاوه معلوم گردید که زمان و مکان و موقعیّتِ شخص ناظر همه در نتیجۀ مطالعات او تأثیر دارند، و نیز واضح گردید که چقدر نوع بشر در درک حقائق عالم ناتوان است. بدین ترتیب ضربه بزرگی به قطعی دانستن معلومات و دانسته های بشر وارد شد. فی المثل مشاهده شد که الکترون هم خاصیّت ذرّه را نشان میدهد و هم خاصیّت موج را و این سؤال بی جواب ماند که بالاخره الکترون ذرّه است یا موج. این پدیده را اصل مکمّل داشتن (principle of complementarity) نامیدند. الکترون نه موج است و نه ذرّه و هر دوی آنها هم هست. بعبارت دیگر مادّه و ذرّه بطوریکه قبلاً در اذهان دانشمندان وجود داشته اصلاً وجود خارجی ندارد و نمیشود آنرا از موج و انرژی تفکیک نمود. نتیجۀ حاصل آن بود که اگر در عالم وجود بسیاری از پدیده ها قابل تفکیک و تجزیه و اندازه گیری نیستند در ذهن بشر هم نباید سعی نمود تا همه امور را تفکیک و تجزیه نموده و جدا جدا به مطالعه آنها پرداخت.

بعضی از نتایج این اکتشافات و خصوصیّاتِ بینش جدیدی را که از آنها حاصل گردید میتوان چنین خلاصه نمود:

- مادّه و انرژی به هم قابل تبدیل اند. انشتاین بدنبال تحقیقات ماکس پلانک نشان داد چقدر نور و مادّه و انرژی بهم مربوطند و با فرمول E=MC2 این رابطه را توجیه نمود. او گفت "مادّه و انرژی هر دو مظاهر یک چیزند".

- نسبی بودن زمان و رابطۀ آن با حرکت و سرعت .

- ناظر و محقّق و فکر و ارادۀ او در نتیجۀ مطالعاتِ بعضی از پدیده های فیزیکی و بسیاری از پدیده های اجتماعی اثر میگذارند.

- باید بُعد زمان را به ابعاد سه گانه مکان افزود و آنرا در نظر داشت.

- در عالم وجود همه چیز بطور مستقیم یا غیر مستقیم بهم مربوط است.

- رابطۀ بین علّت و معلول همیشه خطّی و یک طرفه نیست و معلول هم میتواند در علّت مؤثّر باشد.

- ذهن و جسم از هم جدا نیستند و بهم مرتبطند.

- وجود نظم در عالم: برداشت از نظریّه فیزیکِ کلاسیک راجع به اینکه عالم امکان در اثر افزایش انترپی دائماً بطرف بی نظمی میرود تا بالأخره به مرحلۀ تعادل و مرگ و سکون منتهی گردد با عقائد جدیدی که پریگوژين Pregogine)) برندۀ جایزه نوبل در سال 1986 ارائه داد که وقتی افزایش بی نظمی بحدّی نهائی رسید ناگهان مرحلۀ بالاتری از نظم ایجاد میگردد تعدیل گردید.34 بنظر دانشمند معاصر جورج لند George Land)) طبیعت نیز با خلاقیّت خود سیستمهای موجود را متحوّل نموده سیستم جدید کاملتری را بوجود می آورد.35 بعقیدۀ اِروین لسلو(Ervin Laslo) تکامل تاریخی نیز مانند تکامل طبیعی از بی نظمی و بحران، نظمی در سطح عالیتر ایجاد می نماید.36 و "از تعدّد و هرج و مرج بطرف وحدت و نظم پیشرفت حاصل میکند."37

بطور کلّی کشفیّات در فیزیک اتمی باعث شد که بفهمیم که فهم ما از عالم وجود بسیار محدود و نسبی است. انشتاین در این مورد گفت "چیزی که در دوران زندگی خود آموختم آن است که همه علوم ما در حالیکه با ارزشترین چیزی هستند که در اختیار داریم، در مقایسه با حقیقت ابتدائی و بچّه گانه اند". بعلاوه فهمیدیم که باید به روابط و موقعیّت ها ناظر بود و کلّ هر سیستمی را هم باید در نظر داشت و نه فقط اجزاء آنرا.

حال ببینیم چطور غفلت از کلّ و توجّه به اجزاء و تفکیک و جدا کردن امور میتواند در کار توسعه اجتماعی و اقتصادی اثر نماید. با وجود آنکه "توسعه نمی تواند حاصل یک سری اعمال غیر مرتبط بوده و اقدامات اجتماعی باید پیوسته و هماهنگ باشند"38، متأسّفانه در اقدامات کنونی توسعه اغلب امور و مسائل اجتماعی را از هم تفکیک نموده سعی میکنیم جدا جدا به حلّ مشکلات جامعه بپردازیم. اگر برای از میان بردن فقر سعی نمائیم که فقط با کمک مالی به فقراء آنرا ریشه کن نمائیم البتّه نتیجه نخواهد داد. مشکلات اجتماعی همه بهم مرتبط اند. بیکاری، فقر، بیسوادی، بی عدالتی اجتماعی، فقر فرهنگی، فقدان بهداشت، تغذیه ناکافی، وخامت اوضاع اقتصادی، نقص در سیستم حاکمیّت، جهل و تعصّبات مذهبی همه بهم مربوط بوده و نمیشود جدا جدا به حلّ آنها پرداخت. فقر گرسنگی میآورد، گرسنگی ضعف و مرض تولید میکند، مریضی باعث پائین آمدن کارآئی میشود، که بنوبه خود درآمد را کمتر و فقر را بیشتر میکند و باعث عقب ماندگی در تحصیل و افزایش جهل میگردد. این مشکلات همه مانند سلسله زنجیری و یا دقیقتر بگوئیم مانند تارهای یک شبکه بهم مرتبط اند. بنابراین وقتی هدف یک برنامه توسعه فقط حلّ یکی از این مشکلات به تنهائی باشد یا با شکست مواجه شده ویا اثراتش محدود خواهد بود.

برای اینکه از تفکیک امور و نیز اقدامات غیر منظّم یک جانبه و ناقص بپرهیزیم باید فعّالیتهای ما بر اساس یک چهارچوبۀ فکری(conceptual framework)  بنا شود که هم صریح و روشن باشد، هم عناصر آن با هم هماهنگ بوده، و هم همیشه در حال تحوّل و بهبود باشد. این چهارچوبۀ فکری پایه و بنای اقدامات اجتماعی ما را تشکیل میدهد که اگر آنرا درست بنا کنیم دیگر اقدامات ما بخاطر فرصت های موقتّی (مانند یافتن بودجه برای یک برنامه) و یا فشارهای اجتماعی انجام نگرفته بلکه در بنای تمدّنی جدید اساسی میگذاریم که بدون خدشه و محکم و دائمی باشد، و در این کوشش هرگز هدف را فدای وسیله نخواهیم کرد. از جمله عناصر این چهارچوبۀ فکری عبارتند از نحوۀ تعبیر ما از جهان اطراف ما، اعتقادات ما، بینش ما، ایده های ما، ارزشهای ما، اهداف ما، نحوۀ روی آوری و نگرش ما به زندگی و غیره که همه باید با هم مرتبط، همگام و خالی از تناقض و تضادّ باشند. فی المثل قبل از شروع اقدامی اجتماعی باید برای ما روشن باشد که راجع به بشر چه فکر میکنیم و بر اساس آن رفتار خود را با دیگران تعریف کنیم. راجع به مرگ و زندگی روحانی چه اعتقادی داریم؟ هدف ما از زندگی، توسعه اجتماعی و اقتصادی و پیشرفت چیست؟ اینها از جمله سؤالاتی است که اوّل باید به آنها جواب داده و بعد در قالب این چهارچوبۀ فکری که اساس اعتقادت ما را تشکیل میدهد برنامه اقدامات اجتماعی خود را معیّن نمائیم.

تعریف انسان  

یکی از علل شکست برنامه های توسعه شناخت و تلقّی غلط راجع به انسان بود. انسان حیوانی با هوش و ابزار ساز و یا حیوانی اجتماعی تعریف گردید و بُعد روحانی او کاملاً نفی و فراموش گردید. این از جمله نتایج نگرش مادّی و تفکیک مکانیکی بود. چنانکه قبلاً اشاره شد دکارت با گفته معروف "من فکر میکنم پس هستم"39 عقل و ذهن را از بدن و مادّه جدا نمود و این طرز تفکّر (Cartesian Dualism) نام گرفت. با وجود اینکه دکارت به اصالت ذهن معتقد بود بتدریج با گذشت زمان مادّه مرکز توجّه قرار گرفته عقل از آثار مادّه دانسته شد و وجود روح هم انکار گردید. در نتیجه یک فلسفۀ مادّی یا ماتریالیستی رایج گردید و هدف زندگی این حیوان با هوش پر کردن شکم و بهره وری از لذایذ مادّی و روش او تنازع بقا و نابود کردن رقیبان شد. رشد اُرگانیک و زندۀ جامعه جای خود را به جنگ و نزاع و رقابت بین افراد جامعه داد. با ملاحظه در تاریخ تمدّنها در می یابیم که این نفی روحانیّات و انحصار توجّه در مادّیات نه فقط مضرّ است بلکه باعث سقوط تمدّنهاست. مورّخان و جامعه شناسانی چون توین بی40 و سوروکین41 به نقش بعد روحانی تمدّن در پیشرفت آن آگاه بودند42 . تمدّن ها مثل انسانها دوران ظهور، جوانی، بلوغ و بالاخره سقوط و مرگ خود را دارند. قوس صعود و نزولی دارند و مرگ آنها هنگامی آغاز میشود که متحجّر و ایستا شده و پویائی خود را از دست بدهند و آن وقتی است که جنبه مادّی تمدّن برتری یافته و جنبه روحانی آن فراموش میشود. آن وقت است که کمّیت جای کیفیّت را میگیرد و داشتن مهمتر از بودن میشود. عظیم و غول آسا زیبا دانسته شده و کوچک حقیر و بی ارزش. در چنین شرایطی جلب منافع مادّیِ شخصی جای فداکاری، عدالت و صداقت را میگیرد. جامعه نیروی سازندگی، رشد و خلاقیّت و اتّحاد و پیوستگی خود را از دست میدهد و بسوی مرگ و نابودی پیش میرود. در این جوامع انسانها فقط برای جلب منافع شخصی و خودکامی و لذّت پرستی و مقام و شهرت جهد و کوشش مینمایند و برای نیل به این مقاصد از هر وسیلۀ نامطلوبی استفاده میکنند. اصل تنازع بقا43 و برتری جوئی چنانکه داروینیسم اجتماعی آنرا در قرن نوزدهم اَشاعه میداد جای خدمت و همکاری و دوستی و محبّت و یگانگی را میگیرد. حقوق انسانی فراموش گردیده و چنانکه توماس هابز میگفت "هر انسانی دشمن انسان دیگر" دانسته میشود.44 انسان بجای هدف وسیله قرار داده شده و تناقضی آشکار در رفتار با انسانها دیده میشود. از طرفی شعار احترام به حقوق بشر و از طرفی دیگر انواع تبعیضات نژادی، مذهبی، ملّی و اقتصادی مشاهده میشود و بسیاری از انسانها از ابتدائی ترین حقوق انسانی محروم میگردند. اینها بعضی از خصوصیّات تمدّن مادّی بود.45ولی نظر ادیان راجع به انسان و ماهیّت او کاملاً متفاوت است. از نظر ادیان انسان نه مقام خدائی را دارد و نه پستی حیوانی را بلکه انسان در اختیار بین خوب و بد مختار است. میتواند اسیر غرائز حیوانی شده و مثل حیوانات عمل نماید و نیز میتواند این غرائز را کنترل نموده و به صفات روحانی متّصف گردد. از نظر ادیان هدف فردی زندگی انسان در این عالم کسب کمالات روحانی است و آماده شدن برای ارتقاء به عوالم الهی. بعلاوه در دیانت بهائی هدفی اجتماعی نیز برای بشر تعیین گردیده و آن شرکت در پیشبرد تمدّنی است که باید دائم در حال تحوّل و تکامل و ترقّی باشد. در این مورد حضرت بهاءالله میفرمایند: "واجعلوا إشراقَکم أفضلَ من عشیّکم و غَدَکم أحسنَ مِن أمسِکم. فضلُ الانسان فی الخدمة و الکمال لا فی الزّینة والثّروة والمال."46 مضمون بیان ایشان بفارسی این است که "هر روز از زندگانی خود را بهتر از شب قبل سازید و هر شب خود را بهتر از روز قبل. برتری انسان در خدمت نمودن و دارا بودن فضائل و کمالات است نه در ثروت و زینت و مال". و نیز میفرمایند: "انسان بزرگ است همّتش هم باید بزرگ باشد در اصلاح عالم و آسایش اُمم".47

نقش دین در توسعه

در تمدّن مادّی انسان در تعریف و فهم رابطۀ خود با خویشتن، با خالق، با طبیعت، و با دیگران دچار تضادّ و تناقض فکری و رفتاری است. ولکن در سایۀ دین انسان خود را در مقابل خدا مسئول دانسته و نفس خود، طبیعت و انسانهای دیگر را بخاطر اینکه مخلوق خدا هستند و هر یک در رتبۀ خود محلّ تجلّی صفات الهی هستند محترم میدارد. انسان متدیّن حتّی در رفتارش با نفس خود مأمور به رعایت حرمت و عزّت نفس و شرافت است. به خود اجازه نمیدهد کثیف زندگی کند، یا سلامت و صحّت بدنش را ناچیز شمارد. هدفش در زندگی فقط جلب منافع شخصی نیست، بلکه بالا بردن کیفیّت زندگی خود و دیگران است. حتّی حاضر است از دارائی و نفع شخصی خود برای بهبودِ وضع دیگران صرفنظر نماید و این همان است که برای توسعۀ اجتماعی و اقتصادی لازم است. بدون اخلاق و صفات روحانی توسعه و پیشرفت فردی و اجتماعی ممکن نیست. حضرت بهاءالله در این مورد فرموده اند: "یا حزب الله به خود مشغول نباشید در فکر اصلاح عالم و تهذیب امم باشید. اصلاح عالم از اعمال طیّبۀ طاهره و اخلاق راضیّۀ مرضیّه بوده.48 حضرت عبدالبهاء در این مورد فرموده اند: "هیچ ملّتی بدون تعدیل اخلاق فلاح و نجاح نیابد و به تحسین اخلاق علوم و فنون رواج یابد و افکار بی نهایت روشن گردد. صداقت و امانت و حماست و غیرت و حمیّت بجوشد. سیاست بدرجۀ نهایت رسد، صنایع بدیعه رواج یابد. تجارت اتساع جوید، شجاعت علم افرازد، ملّت از برزخی به برزخ دیگر انتقال نماید. خلق جدید شود. فتبارک الله احسن الخالقین تحقّق یابد". بنابراین بُعد روحانی وجود انسان و اصول اخلاقی باید هم در برنامه ریزی و هم در اجرای برنامه های توسعه در نظر گرفته شود. اگر به جنبۀ روحانی انسانی توجّه نشود ترقّی مادّی هم باعث سعادت و رفاه بشر نخواهد گردید. بیانی از حضرت بهاالله در این خصوص ذکر میگردد: "طراز اوّل و تجلّی اوّل که از افق سماء امّ الکتاب اشراق نموده در معرفت انسان است بنفس خود و به آنچه سبب علوّ و دنوّ و ذلّت و عزّت و ثروت و فقر است. بعد از تحقّق وجود و بلوغ ثروت لازم و این ثروت اگر از صنعت و اقتراف حاصل شود نزد اهل خرد ممدوح و مقبول است.49 

در بررسی تحوّل تئوریهای توسعه ذکر گردید که یکی از موضوعهای توسعه که اخیراً بسیار روی آن تأکید دارندempowerment نامیده میشود یعنی نیرو گرفتن و توانا شدن افراد در انجام امور، که معتقدند توسعه بدون آن ممکن نیست، یعنی مردم باید خود عامل تغییر وضع خود شده و به ایجاد تحوّل در اجتماع قیام نمایند. این مستلزم فداکاری و ایثار منافع شخصی است و اگر خوب دقّت کنیم متوجّه میشویم که این بدون ایمان و اعتقاد دینی و نفوذ نیروی روحانی در انسان ممکن نیست. انسان بدون شناخت مقام خود و وظیفۀ ایمانی خویش در حصول تکامل فردی و اجتماعی، بدون ایمان به خدا، و بدون امید به پاداش اُخروی از منافع شخصی خود قدمی پیش بر نمیدارد و دلیلی برای این نمی بیند، در نتیجه پیشرفت اجتماع و توسعۀ آن غیر ممکن میگردد.

اصطلاح دیگری که در بررسی تئوریهای توسعه بیان گردید participation یا مشارکت مردم در توسعه و تکامل خود و اجتماع خود بوده. این هم بدون اعتقاد و ایمان به لزوم فداکاری و مشارکت در بهبود وضع موجود و پیشبرد تمدّن و بدون بهره مندی از یک پشتوانه و انرژی روحانی ممکن نیست. آقای مجید رهنما در مقاله شان در مورد مشارکت مردم در توسعه که قبلاً از آن یاد شد مینویسند: "لزوم بُعد روحانی و زنده کردن تقدّس در روابط روزانۀ افراد با دنیایشان بعنوان عامل اساسی در ایجادِ فضا و امکانات برای مشارکت مردم در امور مجدّداً کشف گردیده و هر کجا که این بُعد روحانی وجود داشته هوش و فهم و ابتکاری غیر قابل تصوّر بین مردم سریان یافته که اثرش در افزایش بازدهی جمیع مردم خیلی بیشتر از طریقه های رائج بسیج کردن مردم است.50 نقش مشورت در افزایش شرکت مردم در توسعه بسیار مهمّ است و سازمانهای اجتماعی باید امکانات مشورت با افراد را ایجاد نمایند. به گفتۀ آقای دکتر فرزام ارباب : "مشارکت جامعه در برنامه ها بدون وجود سازمانهای محلّی کلامی تقریباً پوچ و بی معنی است. مشورت های تصنّعی معمول را .... مشکل میتوان به مشورت حقیقی تبدیل نمود مگر آنکه مؤسّساتی در جامعه ایجاد گردد که شرکت فردی را در تصمیم گیری و اجراء رسماً تثبیت نموده و آنرا محفوظ دارد. 51   

در بررسی تحوّلات تئوریهای توسعه همچنین موضوع مهمّ دیگری که در توسعه ضروری است ذکر گردید و آن capacity building یا پرورش استعدادها و قابلیّات افراد است که آن هم بدون نفوذ کلام الهی ممکن نیست، زیرا کلمۀ الهی است که قلوب را تسخیر نموده و افراد را بسوی تعالی و ترقّی و پیشرفت سوق میدهد. در بسیاری از مواقع برنامه های توسعه برای رفع بیسوادی و یا آموزش بهداشت با شکست مواجه گردیده زیرا مردم علاقه ای به یادگیری و یا بهبود وضع زندگی خود نشان نمیدادند و عاملی را که در توسعه motivation یا انگیزه میگویند وجود نداشته. بهترین انگیزه و نیروئی که میتواند مردم را به بهبود وضع زندگی خود و اجتماع گسیل دارد نیروی ایمان و عشق و محبّت به خدا است. بسیار دیده شده که برخی افراد تحصیل کرده با وجود آگاهی از مضرّ بودن مشروبات الکلی به حدّ افراط به استعمال آن ادامه میدهند و از طرفی دیگر می بینیم که فردی عامی ، بیسواد ولی مؤمن و متمسّک به اصول دیانتی خویش لب به مشروبات الکلی نمیزند، چون معتقد است که خدا این را نمی خواهد. پس دانستن کافی نیست بلکه عمل به دانسته ها پشتوانه ای میخواهد که آن نفوذ کلام الهی است.   

موضوع مهمّ دیگر توسعه که قبلاَ ذکر آن رفت فرایند یادگیری است ((learning process و آن این است که برنامه ها و تئوریهای خود را فقط مدل و منبع بینش برای توسعه بدانیم نه حقیقتِ مطلق و ثابت و آنها را دائم با محک تجربه و آزمایش بهتر و کاملتر گردانیم. بنابراین در کار توسعه چند مرحله باید دائماَ تکرار گردد که عبارتند از برنامه ریزی توسعه که مبتنی بر تئوریهای ما است، بعد اجرای آن که آزمایش و تجربه روی آنهاست. سپس باید تجربه را بررسی نمائیم و ببینیم تا چه حدّ تئوری ما صحیح میباشد. بعد تئوری خود را تصحیح و تکمیل نموده و تئوری و برنامه جدیدی را بکار میگیریم و این سلسله دائماَ ادامه می یابد. البتّه ترتیب بکار گرفتن این مراحل ثابت نیست مثلاَ ممکن است از تجربه شروع کرده و بعد روی تجربه تئوری را بنا نمود. این روش کاملاَ با نظر جزمی و مغرورانه ای که تئوری توسعه را ثابت و غیر قابل تغییر میداند فرق کلّی دارد. در اینجا یادگیری بخش تفکیک ناپذیر توسعه است.

از آنچه تا بحال ذکر گردید واضح میشود که مواضیع اصلی توسعه همه به فرد مربوط میشوند، مانند شرکت افراد در توسعه، قادر و توانا شدن افراد، پرورش استعدادات و قابلیّات افراد، و فرآیند یادگیری. ولکن در بسیاری از برنامه های توسعه که در سطوح ملّی یا بین المللی طرح و اجراء گردیده نقش اساسی افراد و جوامع محلی نادیده گرفته شده است. به همین جهت بسیاری از برنامه های توسعه که هدفشان صرفاَ تغییر و بهبود سازمانهای اجتماعی بوده با شکست مواجه گردیدند، تا جائیکه بسیاری از کارشناسان توسعه بالاخره به این نتیجه رسیدند که توسعه حقیقی و پایدار باید از افراد جامعه شروع شود نه از سازمانهای توسعه و عنوان شرکت مستقیم افراد محلّی ( Grass Root  (Participation در طرح و اجرای برنامه های توسعه مطرح گردید.

البتّه توسعه و تحوّل سازمانهای اجتماعی هم موازی با توسعه افراد لازم است و با توجّه به نقش افراد منکر لزوم توسعه و تکاملِ سازمانهای اجتماعی در سطوح ملّی و بین المللی نمی شویم. "تغییرات لازم برای ایجاد رفاه بشر باید در همه سطوح ملّی و بین المللی همگام ایجاد گردد.52 اگر روابط عادلانه در سطح بین المللی و توزیع عادلانه منابع بین همه مردم دنیا وجود نداشته باشد تنها اقدامات محلّی به جائی نخواهد رسید و به قول آقای دکتر ارباب "هر چقدر هم روشهای مشارکت جامعه محلّی برای فعّالیّت های آینده با ارزش باشد اقدامات کوچک محلّی هرگز نتوانسته در بهبود کیفی زندگی گروههای فقیر بشر سهم بزرگی داشته باشد.53 از طرف دیگر برنامه های عظیم با سرمایه های بزرگ هم وقتی مفیدند که با نیازهای افراد و جوامع محلّی تطابق داشته باشند.

بسوی توسعه ای جامع و پایدار

از مطالب ذکر شده چنین نتیجه میگیریم که توسعۀ جامع و پایدار از افراد و جامعه های محلّی شروع شده و بتدریج با توسعه سازمانهای اجتماعی توأم میگردد. به همین جهت پرورش استعدادها و قابلیات افراد (building capacity) با استفاده از علم و دین باید در درجه اوّل اقدامات توسعه قرار گیرد. به علاوه با کاربرد فرایند یادگیری (learning process) درک و شناخت ما از علم و تکنولوژی و دانش و دیانت باید دائم در حال تحوّل و تکامل باشد. باید علم را مجدّداً تعریف نموده و بینش خود را نسبت به آن وسعت بخشیم. دانش بومی و محلّی را که حاصل هزاران سال تجربه و یادگیری است نباید یکباره نادیده گرفته و کور کورانه به کاربرد تکنولوژی مدرن پرداخت. در علم و دانش باید بجای تخصّص و محدود بینی جامع نگر باشیم و به روابط امور عالم و هماهنگی بین آنها توجّه داشته باشیم. برای بنای تمدّنی جدید توسعه باید در جهتی پیش رود که به جای اینکه مردم فقط دریافت کنندگان و مصرف کنندگان تکنولوژی مدرن باشند خود ایجاد کنندگان علم و دانش گردند. براستی "نمیتوان گفت هیچ جامعه ای در راه توسعه خود قدم برداشته مگر آنکه به نحوی از انحاء در فرآیند یادگیریٍ جمعی و ایجاد معرفت درباره خود و محیط خود و در کاربرد مجموعۀ دانش خود و دیگران و بالاخره در جستجوی بهبود بیشتر مادّی و روحانی خویش مستقیماً شرکت داشته باشد. 54جهت کنونی جریان علم نیز باید تغییر یابد. علوم مدرن زائیده دانشگاههای کشورهای صنعتی هستند که بطور ناقص و سطحی به مردم ارائه داده شده و همراه با تبلیغات تجارتی و فرهنگی القاء و تحمیل گردیده اند. در حال حاضر پیشرفت تکنولوژی با توسعه و تمدّن مساوی دانسته شده و مردم غافل از لزوم توأم نمودن ترقّی روحانی با پیشرفت مادّی، اسیر تکنولوژی مدرن شده اند، در حالیکه علّت اصلی مشکلات ظاهراً مجزّای اجتماعی و اقتصادی مثل مشکل محیط زیست و فقر و جنگ و غیره فقدان روحانیّت است نه نداشتن منابع مادّی کافی در کرۀ زمین. پس اوّل وظیفه ما بیدار کردن روحانی افراد است. در مورد دین نیز باید نظرها عوض شود و تنگ نظری و تعصّب و قشریّت مذهبی و مادّی را باید به کناری نهاد. آن وقت دین و علم میتوانند مانند دو بال در ترقّی و توسعه عالم انسانی همکاری نمایند. همانطور که انسان هم از نظر جسمانی و هم از نظر عقلانی و هم از نظر روحانی باید رشد نماید، جامعه بشری نیز باید هم رشد اقتصادی و مادّی داشته باشد که به منزلۀ جسم اوست و هم از علوم و تکنولوژی استفاده نماید که بمنزلۀ عقل اوست و هم از الهامات روحانی و تعالیم دینی بهره گیرد که به منزلۀ روح بشر است. تنها چنین توسعه جامع و هماهنگی رفاه و سعادت و خوشبختی بشر و پیشرفت تمدّن را تضمین می نماید. در این مورد حضرت عبدالبهاء فرموده اند: "عالم وجود مثل هیکل انسان است، قوای مادّیه مانند اعضاء و اجزای آن هیکل. ولی این جسد روحی لازم دارد تا به او متحرّک باشد، به او زنده شود و حیات یابد. به او قوّه باصره، قوّه سامعه، قوّه حافظه، و قوّه مدرکه پیدا کند، تا نور عقل در او ساطع شود و به این قوّه کاشف حقائق اشیاء گردد و ترقّیات عالم انسانی حاصل کند. در حال فقدان روح هر قدر در نهایت صباحت و ملاحت باشد این نتایج حاصل نگردد. دین الهی روح عالم امکان است، امکان به او نورانیست". 

چنانکه قبلاَ ذکر گردید چون ماهیّت بشر درست شناخته نشده و فقط به جنبه مادّی او نگاه شده، در توسعه هم سعی شده تا فقط نیازهای مادّی او برطرف گردد. در حالیکه انسان چون حیوان نیست که بگوئیم به او غذای لازم را بده، صحّت و سلامت او را تأمین کن، تا بازدۀ اقتصادی او افزایش یابد. رشد مادّی و اقتصادی انسان اگر با رشد فکری و عاطفی و روحانی او همراه نگردد انسان خوشبخت نخواهد بود. جامعه هم بدبخت شده هزاران مشکلات فردی، روانی و اجتماعی حاصل خواهد شد، کما اینکه نمونه آنرا در جوامع امروزی مشاهده می کنیم.

هدف توسعه فقط رشد مادّی و اقتصادی نمیتواند باشد بلکه توسعه بخشی از فرآیند وسیعتری است و آن بنای تمدنّی است جهانی که در آن بین ابعاد مادّی و روحانی انسان هماهنگی و همبستگی لازم حاصل گردیده باشد. ما هدف جمعی نوع بشر را پیشرفت چنین تمدّنی میدانیم. با توجّه به این نکات هدف توسعه ای جامع، هماهنگ و پایدار توانا و قادر شدن افراد بشر هم از نظر مادّی و هم از نظر روحانی، از طریق پرورش قابلیّات و شکوفائی استعدادات آنهاست تا بتوانند در فرآیند سازندگی این تمدّن شرکت نمایند.

 یادداشتها:

“The Development Dictionary A Guide to Knowledge As Power” Edited by Wolfgang Sachs , Zed Book Ltd. UK, p1 

1

"Evolution of Development Thought" by Dr. Farzam Arbab, FUNDAEC, p 7

2

ص8 همان كتاب

3

“The Development Dictionary A Guide to Knowledge As Power” Edited by Wolfgang Sachs , Zed Book Ltd. UK, p116

4

“Capacitación de Maestros Rurales, Conceptos de Aprendizaje y Desarrollo” Eloy Anello, Juanita Hernández,Universidad Nur p190

5

“Evolution of Development Thought” by Dr. Farzam Arbab, FUNDAEC, Chapter 5

6

در لوح دنیا میفرمایند ” پنجم توجّه كامل است در أمر زراعت “ ،”مجموعه ای از الواح جمال أقدس أبهی كه بعد از كتاب أقدس نازل شده “ چاپ لانگهاین آلمان،ص 50

7

مجلّه نجم باختر، جلد چهارم ، نمره 6، 24 جون 1913 ، ص 89

8

رجوع شود به كتاب “Small is Beautiful, Economics as if People Mattered” نوشته E. F. Schumacher

9

“Religious suffering is, at one and the same time, the expression of real suffering and a protest against real suffering. Religion is the sigh of the oppressed creature, the heart of a heartless world, and the soul of soulless conditions. It is the opium of the people.” Contribution to “the Critique of Hegel's Philosophy of Right" by Karl Marx

10

“To Build A new, Creating Bahá'í-inspired Enterprises”, by Don Brown, Canada p. 10

11

همان كتاب ص11 به نقل از

“Trust : The Social Virtues and the Creation of Prosperity” by Francis Fukuyama, New York, 1996

12

همان كتاب ص 7

13

همان كتاب ص 7

14

همان كتاب ص 10

15

“Más Ética más Desarrollo”, Bernardo Kliksberg, Editorial Jorge Scarfi, Buenos Aires

16

“Evolution of Development Thought” by Dr. Farzam Arbab, FUNDAEC

17

همان كتاب

18

The “Prosperity of Humankind”, Bahá'í International Community, Office of Public Information

19

Bahá'í Publishing Trust "Valuing Spirituality in Development"

20

“Promoting a Discourse on Science, Religion, and Development”

21

برای مطالعه بیشتر در مورد بی اعتباری و نا كافی بودن روشهای علمی رجوع شود به كتاب"What is this Thing Called Science"   أثر Alan F. Chalmers

22

برای توضیح بیشتر رجوع شود به ص 64 كتاب

"The Turning Point, Science, Society, and the Rising Culture"

أثر Fritjof Capra

23

برای توضیح بیشتر رجوع شود به "Science, Religion and Development" تألیف دكتر فرزام أرباب

24

همان كتاب

25

" کتاب مستطاب ایقان" ص 75

26

"Science, Religion and Development"تألیف دكتر فرزام أرباب ص 79

27

Paris Talks, p. 130

28

رجوع شود به رساله ماكس پلانك در مورد علم و دین، ترجمه دكتر سیروس علائی

29

The Conference on Science, Philosophy and Religion Their Relation to the Democratic Way of Life, Inc. New York, 1941. By Albert Einstein

30

نباید او را با بوهر كه او هم فیزیكدان بود اشتباه كرد  

 

31

برای توضیح بیشتر رجوع شود به ترجمه سخنرانی دكتر هاله ارباب راجع به دین علم و توسعه كه در مجلّه عندلیب سال بیست و یكم، شماره 84، ص 51 درج گردیده

32

“The Quantum Self, Human Nature and Consciousness Defined by The New Physics” Quill, New York, 1990, Danah Zohar, P. 234

33

"The Turning Point, Science, Society, and the Rising Culture", by Fritjof Capra, Bantam Books, 1983, page 271

34

 “The Invisible Hand, Shaping the New World Order”, by Nathan Rutstein USA 1992, p 98

35

همان كتاب ص85

36

“The Turning Point, Science, Society, and the Rising Culture”, by Fritjof Capra, Bantam Books, 1983, page 288

37

مجلۀ عندلیب شمارۀ 84 ص 53

38

مراجعه شود به بخش چهارم " گفتار در روش بکار بردن عقل"اثر رنه د کارت (Rene' Descartes, 1596- 1650)

39

Arnold J. Toynbee

40

P. A. Sorokin جامعه شناس روسی که مقیم آمریکا شد

41

برای إطّلاع بیشتر در اینمورد رجوع شود به کتاب "خداوند دو کعبه" تألیف ناصرالدّین صاحب الزّمانی

42

برای إطّلاع بیشتر مراجعه شود به 150 - 153 کتاب "Eureka " تألیف New York. 1999, Michle Macrone

43

“Every man is enemy to every man” Thomas Hobbs, Leviathan (1651), Part I, chapter 13

44

برای إطّلاع بیشتر راجع به خصائص تمدّن مادّی زمان حاضر مراجعه شود به صفحات 32 تا 34 کتاب " قرن انوار عصر ذهبی" تألیف بهروز ظریف زاده، مؤسّسه مطبوعات امری آلمان چاپ سنۀ 1996 میلادی.

45

رفاه عالم انسانی، ترجمۀ بیانیّۀ دفتر روابط عمومی جامعۀ بین المللی بهائی، ویلمت ایلینوی،1996، ص 24  

 

46

مجموعۀ ای از الواح جمال اقدس ابهی که بعد از کتاب اقدس نازل شده، لجنۀ نشر آثار امری بلسان فارسی و عربی، لانگنهاین آلمان، نشر اوّل، 137 بدیع، ص 108  

 

47

" مجموعۀ الواح مبارکۀ حضرت بهاءالله " ص 288

48

مجموعۀ ای از الواح جمال اقدس ابهی که بعد از کتاب اقدس نازل شده، لجنۀ نشر آثار امری بلسان فارسی و عربی، لانگنهاین – آلمان، نشر اوّل، 137 بدیع، ص 17

49

The Development Dictionary “A Guide to Knowledge As Power” Edited by Wolfgang Sachs , Zed Book Ltd. UK, p127

50

پژوهشنامه 8، سال چهارم، شمارۀ دوّم ص 49

51

همان كتاب ص 51

52

همان كتاب ص 47

53

همان كتاب ص 50

54

 
< بعد
 
 

استفاده از مطالب پژوهشنامه‎‎تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.‏

Creative Common