صفحه اصلی arrow کلیۀ مقالات arrow گلچين گيلانى، شاعر‌دريا،‌سبزه،‌باران‌
گلچين گيلانى، شاعر‌دريا،‌سبزه،‌باران‌
چاپ ايميل
شمارۀ ٨
نگارش: ‌ايرج خادمى
  
 گلچين گيلانى، شاعر‌دريا،‌سبزه،‌باران‌ و‌تصويرگر‌موسيقى‌طبيعت
   

دکتر مجد‌الدّين ميرفخرائى متخلّص به "گلچين گيلانى" به سال ١٢٩٣ خورشيدى در شهرستان رشت متولّد شد. سال هاى اوّليّهٴ زندگى او، شامل دوران کودکى و دبستان، در گيلان گذشت و اثر آن سرزمين سبز و خرّم و بارانى و هم آغوش دريا، براى هميشه در خاطر لطيف او باقى ماند. سپس به طهران منتقل شد و در آنجا تحصيلات دبيرستانى را به پايان برد.

خانوادهٴ مجدّالدين علاقه داشتند فرزندشان طبيب شود ولی او به شعر روى آورد و اين طور که گفته مى‌شود وارد دانشکدهٴ ادبيات دانشگاه طهران شد و به اخذ درجهٴ ليسانس در ادبيات فارسى نائل آمد. آنگاه راه سفر در پيش گرفت و به قصد ادامهٴ تحصيل نخست به بيروت و بعد به انگلستان رفت و سرانجام به آرزوى خانوادهٴ خود نيز جواب مثبت داد، به اين معنى که در لندن وارد مدرسهٴ پزشکى شد و پس از پايان تحصيلات در همان شهر به حرفهٴ طبابت پرداخت.

مجدالدّين لندن را با آن قيافهٴ ابرى وگرفته و بارانى، وبناهاى خيس و زمان ديده، همتاى گيلان زيباى خود يافت. روح لندن چنان او را گرفت که آن شهر را به عنوان اقامتگاه دائمى خود برگزيد و تا آخر عمر در آنجا ماندگار شد، اين همان گيرائى بود که حسن موقر باليوزى، مجتباى مينوى و مسعود فرزاد را نيز در خود غرق کرد و موجب شد که اين شخصيّت‌هاى ممتاز فرهنگى در لندن مقيم شوند و فارسى زبانان جهان را از آن افق مسحور تراوشات فکرى و قلمى خود سازند.

دکتر ميرفخرائى در جنب دلمشغولی به حرفهٴ پزشکى، به استخدام بخش فارسى بنگاه سخن پراکنى بى‌بى‌سى‌درآمد و صداى دلنشين او طى چندين دهه از راديو و هم از طريق پردهٴ سينما به گوش هموطنانش رسيد. جوانان شيفتهٴ آنروزى که اينک به سنين بالا رسيده اند هنوز صداى رساى او را که مى گفت: "گلچين از انگلستان خبر مى‌دهد" به ياد مى‌آورند. او ضمناً طبيب سفارت ايران در لندن بود و ازاين رهگذر توانست به ايرانيانى که براى معالجات پزشکى به انگلستان مى‌روند خدمات شايانى بکند.

همسر گلچين اهل انگلستان بود و چنانکه روايت مى‌کنند هرگز لطافت روح و زيبائى درون وانديشهٴ عارفانهٴ شوهر را درک نکرد.

دکتر ميرفخرائى از جوانى به سرودن شعر پرداخت. کارهاى اوّليّهٴ او قالب کلاسيک داشت ولی بعدها شايد به تأثير نيما و شايد هم به تأثير شعراى غرب فرم شعرش تغيير کرد. برخى از تحليل‌گران ادبى او را از ردهٴ شاعران نيمائى به شمار آوردند ولی به گفتهٴ آقاى محمّد حقوقى، شاعر و محقّق ادبى، نيما با اين نظر موافقت نداشت بلکه او را از نئوکلاسيک هاى متأثر ازغرب مى دانست. نخستين شعر نوگرايانهٴ او "باران" در سال ١٣٢٤ شمسى در مجلهٴ "سخن"‌که از معتبرترين نشريّات ادبى زمان بود انتشار يافت و هيجان بسيارى را در جمع نوجوانان برانگيخت بطوريکه چندى بعد مجلّهٴ "روزگارنو" نيز به‌چاپ اثر ديگرى از او به نام "پردهٴ پندار" مبادرت کرد.

مهدى اخوان ثالث، شاعر و سخن سنج بزرگ معاصر، از قطعهٴ "باران" به عنوان يک "بحر طويل" ياد ميکند و معتقد است که "استقلال مصرع‌ها و پايان بندى آن ها به شيوه‌اى که پيشنهاد فنّى و منطقى و معقول نيما است رعايت نشده" (١) با اين حال آن را از آثار خوب و خواندنى گلچين مى‌داند. آقاى دکتر محمّد رضا شفيعى کدکنى، شاعر و محقّق توانا، ضمن بحث از تجربهٴ عروض آزاد حزين لاهيجى در قرن دوازدهم هجرى، مى‌نويسد: "گويند(حزين) هرکه بوده و هرگونه قصدى که داشته، عملاً به يک تجربهٴ تازه در قلمرو موسيقى شعر فارسى دست زده است، همان چيزى که در شعر‍"باران" گلچين گيلانى آگاهانه و با توجّه به کارهاى اروپائى، و شايد هم تجارب نيما، در مايهٴ بحر رمل اتّفاق افتاده است" (٢) و نتيجه مى‌گيرد که کار گلچين در شعر "باران" بيشتر يک تجربهٴ عروضى تازه است تا بحر طويل.

فارغ از بحث هاى نظرى که آيا دکتر ميرفخرائى از شعراى سبک نيمائى بوده يا نبوده و آيا "باران" شعر است يا بحر طويل، بايد قبول کرد که او زبان تازه اى را در سروده‌هاى خود به کار گرفت که از لطافت و سادگى و روانى و دلنشينى فراوان بهره‌مند بود.

دکتر ميرفخرائى در سال ١٣٥٣ خورشيدى در انگلستان درگذشت. از اين شاعر سه مجموعهٴ شعرى به نام‌هاى "فريب" ، "نهفته" و "مهر وکين" در انگلستان و مجموعهٴ ديگرى به نام "گلی براى تو" در طهران چاپ شده است.

اينک قطعهٴ "باران" او را که از تازگى و دل انگيزى سرشار است با هم مرور مى‌کنيم و يادش را گرامى ميداريم.

باران

باز باران با ترانه

با گهرهاى فراوان

مى‌خورد بر بام خانه

من به پشت شيشه تنها ايستاده

درگذرها رودها راه اوفتاده

شاد و خرّم يک دو سه گنجشکِ پُرگو

باز هر‌دم مى‌پرند اين سو و آن سو

مى‌خورد بر شيشه و در مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر نيست نيلی

يادم آرد روز باران

گردش يک روز ديرينهٴ خوب و شيرين

توى جنگلهاى گيلان

کودکى ده ساله بودم

شاد و خرّم، چست و چابک

از پرنده، از خزنده، از چرنده

بود جنگل، گرم و زنده

 آسمان آبى چو دريا

يک دو ابر، اين جا و آن جا

چون دل من، روز روشن

بوى جنگل تازه و تر

همچو مى مستى دهنده

بر درختان مى‌زدى پَر

هر کجا زيبا پرنده

برکه ها آرام و آبى

برگ و گل هرجا نمايان

چتر نيلوفر درخشان، آفتابى

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وَزَغ آنجا نشسته

دم به دم در شور و غوغا

رودخانه، با دو صد زيبا ترانه

زيرپاهاى درختان

چرخ مى‌زد، همچو مستان

چشمه‌ها چون شيشه‌هاى آفتابى

نرم و خوش، در جوش و لرزه

توى آنها سنگريزه

سرخ و سبز و زرد و آبى

با دو پاى کودکانه

مى‌دويدم همچو آهو

مى‌پريدم از سر جو

دور مى‌گشتم زخانه

مى‌پراندم سنگريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهرِ چاله

مى‌شکستم "کردِ خاله" (٣)

مى‌کشانيدم به پائين شاخه‌هاى بيد مشکى

دست من مى‌گشت رنگين

از تمشک سرخ و مشکى

مى‌شنيدم از پرنده، داستانهاى نهانى

ازلب باد وزنده، رازهاى زندگانى

هرچه مى‌ديدم در آنجا

بود دلکش، بود زيبا

شاد بودم، مى‌سرودم:

"روز، اى روز دلارا

داده‌ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودى زشت و بى‌جان

اين درختان با همه سبزى و خوبى

گو چه مى‌بودند جز پاهاى چوبى

گر نبودى مهر رخشان

روز، اى روز دلارا

گر دلارائى است از خورشيد باشد

اى درخت سبز و زيبا

هرچه زيبائى است از خورشيد باشد"

اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديد تيره

بسته شد رخسارهٴ خورشيد رخشان

ريخت باران، ريخت باران

جنگل از باد گريزان، چرخ ها مى‌زد چو دريا

دانه هاى گِرد باران، پهن مى‌گشتند هرجا

برق چون  شمشير بّران، پاره مى‌کرد ابرها را

تندر ديوانه غرّان، مشت مى‌زد ببرها را

روى برکه، مرغ آبى

از ميانه، از کناره

با شتابى چرخ مى‌زد، بى‌شماره

گيسوى سيمين مه را

شانه مى‌زد، دست باران

بادها با فوت خوانا

مى نمودندش پريشان

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توى اين درياى جوشان

جنگل وارونه پيدا

بس دلارا بود جنگل

به چه زيبا بود جنگل

بس ترانه، بس فسانه

بس فسانه، بس ترانه

بس گوارا بود باران

به چه زيبا بود باران

مى‌شنيدم اندر اين گوهر فشانى

 رازهاى جاودانى، پندهاى آسمانى:

"بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانى خواه تيره، خواه روشن

هست زيبا، هست زيبا، هست زيبا"

___________________________

زيرنويس:

١_ بدايع و بدعت ها، عطا و لقاى نيما يوشيج، چاپ دوّم، صفحه، ٥٩٤

٢_ موسيقى شعر، چاپ سوّم، صفحه ٥٥٦

٣_ چوبى که با آن آب از چاه بيرون کشند

 

 
< بعد   قبل >
 
 

استفاده از مطالب پژوهشنامه‎‎تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.‏

Creative Common