صفحه اصلی arrow کلیۀ مقالات arrow سنجش تمدّن غرب از سه منظر مختلف(قسمت اول)
سنجش تمدّن غرب از سه منظر مختلف(قسمت اول)
چاپ ايميل
شمارۀ ١١
نگارش: شاپور راسخ
  
 

در آغاز قرن بیست و یکم میلادی و پس از وقایعی که در ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ در آمریکا روی داد و حکایت از معارضه بنیادگرای اسلامیّون با مغرب زمین و تمدّن غرب می کرد یکی از مهمترین مباحثی که در برابر ذهن متفکّران جهان مطرح است همان مسأله تمدّن باختری و ارزشهای آن است. گر چه این بحث بس پیچیده است و ابعاد بسیار متعدّدی دارد که لازمه اش نگارش کتابی در تحلیل و تشریح همه آنها است امّا نگارنده این سطور کوشش می کند که در سه مقاله نظرگاه غربیان، موضع فکری اندیشمندان شرق و دیدگاه بهائی را درباره تمدّن غرب مطرح کند ولی نتیجه گیری نهائی را به خود خوانندگان عزیز واگذارد.

نخستین پرسشی که به خاطر می رسد این است که اولویّت موضوع تمدّن یا فرهنگ در قرن جدید از چه بابت است؟

در پاسخ این سؤال چهار نکته قابل یادآوری است: اوّل اینکه بقول برخی از متفکّران چون پرفسور ساموئل هانتینگتون Huntington موضوع اولوی که  در جامعهء بین المللی امروزی مطرح است دیگر مسأله رقابت یا همکاری اقتصادی نیست بلکه مواجهه و تصادم بین فرهنگها یا تمدّن ها و در مرتبهء نخست فرهنگ اسلامی و تمدّن غربی یعنی تمدّن اروپا و امریکای شمالی و استرالیاست.

نکتۀ دوّم آن که سیطره و سلطه سیاسی _ نظامی و اقتصادی امریکا در صحنۀ بین المللی بحدّی است که بعضی چون پرفسور فرانسیس فوکویاما F.Fukuyama باور داشته اند که نقطهء اوج و کمال همهء تمدّنها همان نظام سیاسی_ اقتصادی امریکا یعنی دموکراسی و تسلّط بازار آزاد و سرمایه داری لیبرال است(ر ک کتاب او زیر عنوان "پایان تاریخ" نشر سال ۱۹۹۲)، نظریه ای که بی گمان در خور بازنگری و بازرسی است.

نکته ثالت آن که در برابر قدرت عظیم امریکا که سلسله جنبان دنیای غرب شده است ناگهان مردم جهان سوّم و نه فقط علما و اندیشمندان آن باین فکر افتاده اند که پس در این میانه، خصوصاً در مقابل حرکت سریع به سوی جهانی شدن همه چیزGlobalization  که غرب و امریکا مدافع آن هستند بر هویّت قومی و فرهنگی آنها چه وارد خواهد شد؟ اگر تاکنون ممالک شرق تأثیرات سطحی فرهنگ امریکا را از طریق سینما و وسائل ارتباط جمعی بدون زحمت پذیرفته اند امّا در حال حاضر می توان احساس کرد که مقاومت در برابر تمدّن بیگانه و تأکید بر روی قضیهء هویّت ملّی در کشورهای مختلف این بخش از جهان به شدّت مطرح شده است.

 نکته چهارم آنکه وقایع یازده سپتامبر سال ۲۰۰۱ حتّی مردم امریکا و جهان غرب را باین فکر برده که با وجود این همه وسائل جنگی و دفاعی و پیشرفتی چنین عظیم در تکنولوژی و سازمان دهی و مدیریت، آیا می توان در زندگی فردی و جمعی واقعاً احساس امنیّت کرد؟ و آیا تمدّن بشری فقط با تکیه بر دست آوردهای مادّی و فنّی خود می تواند نظامی مستحکم و محفوظ از سوانح و تلاطمات روزگار بنیاد نهد و برپا کند؟

۱- تمدّن غرب از نظرگاه غربیان

شبهه ای نیست که شیفتگی نسبت به تمدّن غرب در خود جامعه غرب سابقه ای دیرینه دارد. سالهای دراز قبل از آنکه فرانسیس فوکویاما غرب را غایت تاریخ بشریّت انگارد کسانی چون ادوارد گیبون Gibbon مورّخ شهیر انگلیسی قرن هیجدهم بودند که فرهنگ غرب را کمال تمدّن بشری می پنداشتند و حتّی شاعر قرن نوزدهم و بیستم انگلستان کیپلینگ Kipling وظیفه هر فرد انگلیسی میدانست که فرهنگ اروپائی را ولو به زور و جبر به همه بومیان جهان که بقول او غیر متمدّن هستند بقبولاند. فکر برتری تمدّن غرب بدان جا رسید که    عدّه ای از دانشمندان مغرب زمین تأثیر تمدّنهای سامی را در شکل گیری فرهنگ یونانی انکار کردند و اهمیّت سایر فرهنگ ها و از جمله تمدّن اسلامی را که مسلّماً مردم غرب بسیار مدیون آنها هستند منکر شدند و منشأ تمدّن اروپا را فقط در یونان "آریائی" جستجو کردند.

ظاهراً اوّلین کسی که بانتقاد اساسی تمدّن غرب پرداخت اسوالد اشپنگلرO.Spengler  در سالهای قبل از جنگ جهانی اوّل بود باعتقاد او تمدّنها از قانون توالی فصول طبیعت یا مراحل بنیادی زندگی آدمیان پیروی می کنند یعنی بهار و تابستانی دارند که معادل جوانی و بلوغ آنهاست و بعد دوره خزان و سپس زمستان پیش می آید که دوران کهولت است و البتّه از مرگ هم در پایان گزیری نیست. اعتقاد اسوالد اشپنگلر آن است که غرب در آستان جنگ بین المللی اوّل در مرحله نهائی تحوّل فرهنگی خود قرار گرفته بود و از آن پس فرهنگ به معنی جوشش طبیعی و خلاّقیت نخستین جای خود را به تمدّن می دهد که مرحله تحجّر و ماشینی شدن است. فرهنگ غرب در دوره خلاق بودنش، روح آپولونی خود را در دین و فلسفه و هنر پدیدار کرده بود بعد به واقعیّتی ماشینی تبدیل شد که تجلّی آن را در عقلانیّت، اقتصاد و توسعه مستمر مادّی و صوری، جستجوی در مسیر بی نهایت و بیرون رفتن از حدّ اعتدال، و تصرّف در ذهن توده های مردم و مظاهر آن   می توان یافت و در نتیجه فرهنگ کهن به نام دموکراسی سقوط کرد و گوئی چون شخصیّت افسانه ای فاست Faust بر اثر زیادت جوئی و قدرت طلبی روح خود را به شیطان فروخت.

اشپنگلر در کتاب انحطاط غرب جدول مفصّلی ارائه می کند که مراحل بهار- تابستان- پائیز و زمستان را برای هر یک از عناصر و مظاهر فرهنگ های غربی- باستانی(یونانی و رومی)- عَربی (اسلامی) و غیر آن روشن می کند(اشپنگلر معتقد بوجود هشت فرهنگ مجزّی و مستقلّ از هم در طول تاریخ بود شامل چینی- کلاسیک (یونانی و رومی)- غربی- مکزیکی قدیم- مصری- بابلی- هندی و عربی). مثلاً در مورد تمدّن غرب که موضوع بحث کنونی ماست می گوید دوره بهار فرهنگی در فاصله سالهای ۹۰۰ و ۱۲۰۰ میلادی یعنی دوره تسلّط اسکولاستیک علیا برقرار بود. دوره تابستانی تحوّل فرهنگی و روحانی در غرب به قرنهای ۱۵- ۱۶و ۱۷ مربوط می شود و در شخصیّت هائی چون لوتر- کالون- گالیله – دکارت- لایپنیتز - پاسکال – نیوتن و از نظر مذهبی در مکتب پوریتیانیسم یا تنزّه طلبی انگلیسی تجلّی می کند. دوره پائیز فرهنگ غرب مقارن دوره روشنگرائی- اعتقاد به قدرت مطلقه عقل- عقیده به "طبیعت" و جستجوی دین عُقلائی است و تجسّم آن را در افرادی چون لاک- اصحاب دائرة المعارف – ولتر- روسو- لاپلاس- گوته- کانت- هگل و امثالهم می توان جست و بالاخره دوره زمستانی فرهنگ غرب که ورود در مرحله تمدّن است دوره ای است که در آن نظریّه مادّی در مورد جهان بر کرسی قبول می نشیند و پرستش علم و ستایش نفع و سودمندی و گرایش به خوشی های دنیوی متداول می شود. ظهور شکّاکیّت هم که نزد شوینهاور  و نیچه می توان دید بهمین دوره تعلّق دارد و انعکاس افکار این دوره در اذهان کسانی چون کنتComte  -داروین- اسپنسر و مارکس باز یافته می شود و مکتب ها و نهضت هائی چون سوسیالیسم- آنارشیسم و مظاهر آنها دستاورده های این دوره انحطاط هستند.

چنانکه ملاحظه میشود جنبه احساسی یا شهودی در نظریّه اشپنگلر قوی است و مسلّم نیست که اگر از پژوهندگان دیگری سؤال شود که فلان نهضت فکری- روحانی یا "علم الجمالی"(هنری) را در کدام یک از فصول چهارگانه باید جای داد اتّفاق نظری بین آنان حاصل آید.

نظریّه "فصلی" یا "حیاتی"(۱) تمدّنها مورد قبول اکثر جامعه شناسان و مورّخان نیست(۲) و اندیشه انحطاط نهائی و قطعی و مرگ محتوم تمدّن غرب را همه متفکّران غرب ولو نقّاد این تمدّن باشند قبول ندارند و در این میان باید از آرنولد توینبی مورّخ بزرگ انگلیسی یاد کرد که در مجموعه وسیع تاریخ بشریّت(a study of history) که در فاصله سالهای ۱۹۳۴ و ۱۹۶۱ در ۱۲ مجلّد منتشر شد توانست ۲۶ تمدّن را در طول تاریخ سراغ گیرد که از آن جمله ۱۶ تمدّن در طول زمان مرده اند، ۳ تمدّن به مرحله وقفه رسیده اند و ۷ تمدّن هنوز زندگی و پویندگی دارند از جمله تمدّنهای غربی- ارتدکسی- اسلامی- هندی و شرق اقصائی. توینبی درباره تحوّل تمدّنها نظریّه درخور توجّهی دارد او همه تاریخ جامعه های انسانی را در گرو کشمکش میان دو جریان عمده می داند یکی چالش ها یا تحدّیاتی  (Challenges) که محیط بر تمدّن مطرح میکند و دیگری پاسخی که این تمدّن ها بدان چالش ها می دهد اگر چالش ها بیش از توانائی پاسخ باشد تمدّن بانحطاط می گراید چنان که چالش جنگ با دیگر اقوام، نزاعهای داخلی، حوادث نامساعد و سوانح بزرگ طبیعی موجب تباهی و سقوط بسیاری از تمدّن ها در گذشته ایّام شده اند(۳). توینبی نقش رهبران جامعه را اساسی می داند و در داستان ابدی چالش محیط و پاسخ تمدّن قائل به آن  است که وقتی رهبران جامعه از پاسخ شایسته و خلاّق بچالش ها باز مانند آن وقت زمان انحطاط می رسد و چنین بوده که تمدّن ها در گذشته بر اثر مفاسدی چون ظلم یک اقلیّت مستبد یا نظامی گری (میلیتاریسم) و امثال آنها سقوط کرده و بی فروغ شده اند معذلک توینبی مرگ تمدّنها را اجتناب ناپذیر نمی داند زیرا که ممکن است در طول زمان آن تمدّن بتواند باز به چالش های مبارز طلب پاسخ مناسب و فراخور دهد. در کتاب "افق های آینده تمدّن غرب"(۱۹۴۹) که مجموعه نطق های دانشگاهی اوست توینبی توجّه میدهد که غرب در برابر چهار چالش اساسی قرار گرفته که باید به آنها پاسخ شایسته دهد: اوّل جنگ- دوّم نابرابری فاحش بین مردم- سوّم سرعت بی اندازه پیشرفتهای تکنولوژی که سازگاری با آن بس دشوار شده است – چهارم حاکمیّت آدمی بر طبیعت مادّی بدون آنکه قادر به کنترل طبیعت انسانی خود یعنی غرائز و سائقه های   نامطلوب نفس خود باشد. بر این چهار تحدّی مؤلّف در آخر کتاب خود چالش مهم تری را می افزاید و آن ناسازی میان عقل و قلب و به زبان دیگر میان علم و دین است. توینبی بطور ضمنی یادآور میشود که تمدّن یونان سقوط کرد چون به مهر "دولت شهری" پای بند ماند و خود را با مقتضیات زمان که گسترش مرزها بود سازگار نکرد غرب هم باید ضرورتاً از دائره تنگ ملیّت قدم بیرون گذارد و با مقتضیّات جهانی شدن پدیده ها تطابق حاصل کند.

از آنچه به اجمال آورده شد معلوم می شود کسانی را که درباره تمدّن غرب و آینده آن می اندیشند به چند گروه تقسیم می توان کرد. اوّل خوش بینان مطلق که حتّی تمدّن غرب را خالی از عیب و منقصت     اساسی می بینند و امروزه در رأس آنها فرانسیس فوکویاما قرار دارد و در میان روشنفکران جهان سوّم هم شیفتگان بی حدّ و شرط تمدّن غرب نادر نیستند. گروه دوّم به نارسائی ها و کجروی های تمدّن غرب هشیار است ولی امید خود را به امکان اصلاح این تمدّن از دست نمی دهد که آرنولد توینبی را باعتباری می توان در این دسته قرار داد.

گروه سوم نقّادان افراطی تمدّن غرب هستند که عقیده دارند روزگار آن بسر آمده و باید تمدّنی تازه با مشخّصاتی نو جایگزین آن شود که قبلاً اسوالد اشپنگلر را در این گروه قرار دادیم و به دنبال او باید از پیتریم سوروکین سخن گفت که در آثار خود در نیمه قرن پیش(مانند بحران عصر ما) The Crisis of Our Age(1941) به صراحت بیمارگونگی و انحطاط روزافزون تمدّن حسّی- مادّی غرب را برملا می کند و قائل به آن است که تمدّن تازه ای که حس- عقل و شهود را بهم التیام خواهد داد ضرورتاً جانشین آن خواهد شد. از جمله نشانه های سقوط تمدّن غرب به عقیده سوروکین افزایش تناقض ها و تضادها، بالاگرفتن جنگ و خشونت و جرم و جنایت، غلبه کامل کمیّات بر کیفیّات، سالخوردگی و در نتیجه عدم امکان هضم و جذب عناصر خارجی(فرهنگ های بیگانه)، کاهش خلاّقیت در زمینه های مختلف فرهنگی و نظائر آن است.

علاوه بر سه گروهی که ذکرشان رفت باید به دو گروه دیگر که درباره تمدّن غرب اندیشه کرده اند اشارت کرد. نخست کسانی که جلوه ای یا جنبه ای از تمدّن غرب را لازم الاصلاح می دانند از قبیل کسانی که از دهه هفتاد قرن پیش سخن از اکولوژی و لزوم احترام به طبیعت و حفظ تعادل محیط زیست را مطرح کردند و از جمله پیشقدمان آنان آقا و خانم میدوزMeadows  بودند که کتاب آنان Limits to growth محدودیّت رشد و توسعه  شهرت جهانی پیدا کرد.

دوّم کسانی که اعتقاد به لزوم یک تحوّل بنیادی در تمدّن غرب دارند بدون آن که امکان تداوم و استمرار آن را انکار کنند از قبیل اریش فرومE. Fromm که می گوید همه تمدّن غرب در جهت حرص و آز داشتن و بر داشته ها افزودن حرکت می کند در حالی که باید هستن و غنای هستی انسان را هدف قرار داد هدفی که در بعضی تمدّن های شرقی ملحوظ است و از این رو کم نیستند کسانی که تلفیق تمدّن غرب را با برخی تمدّنهای شرقی از جمله فرهنگ های شرق دور توصیه می کنند و شخصی مانند رژه گارودی R.Garaudy که می گوید تمدّن غرب سالهاست به بیراهه می رود و برای یافتن راه راست باید بروی تمدّنهای دیگر خاصه اسلام گشوده شود و از آنها الهام گیرد. رژه گارودی بخلاف کسانی که دوران تمدّن اسلامی را مختوم می دانند به غربیان می گوید که "اسلام جایگاهی در آیندۀ ما دارد". ناگفته نباید گذاشت که اسلام گارودی اسلامی است "ایدئالیزه" یعنی برنگ آرمانی در آمده که ارتباطی با واقعیّات جهان امروز ندارد و تعبیر او از اسلام بیشتر عرفانی- فلسفی است حتّی شریعت را که عامه مسلمانان به معنی قوانین اسلام (فقه) می گیرند او در معنای لغویش به معنای راه سلوک (سلوک عرفانی) تفسیر کرده است.

زیرنویس ها:

۱)  Biological and Cyclical Theories

۲) پیتریم سوروکین  جامعه شناس معروف روسی- امریکائی که از بهترین مورّخان افکار و مکاتب اجتماعی است در کتاب "نظریّه های معاصر جامعه شناسی" از جمله کسانی که بنوعی حرکت ادواری یا فصلی تمدّن ها و ملل قائل هستند علاوه بر اسوالد اشپنگلر اینها را نام می برد:V. de   la   Pouge -   Danilevsky-   Leontieff.  C.Aini و   بالاخره     O. A mmon.

۳- دانشیار دانشگاه دکتر مهدی مظفّری در مقاله ای مفید و مستند که زیر عنوان "آیا یک تمدّن منحط می تواند بازسازی شود؟" که مجلّه روابط    بین المللی (شماره دسامبر ۱۹۹۸) به چاپ رسیده بدرستی می گوید که اتّفاق نظر محقّقان بر آن است که هیچ تمدّنی ابدی نیست و ناچار به مرحله انحطاط کشیده می شود او نظریه ها درباره انحطاط تمدّن ها را به سه گروه تقسیم می کند: اوّل نظریه حیاتی – ادواری چون نظریه اشپنگلر که در متن از آن سخن رفت دوّم نظریه ساختی یا درون ساختاری که بعوامل داخلی انحطاط تمدّن ها استناد می کند نظیر بحران اقتصادی- گسیختگی اجتماعی- فرسودگی و بعقیده نویسنده مقاله نظریه توینبی مانند نظرات  مونتسکیو  و ابن خلدون در این گروه قابل دسته بندی است و بالاخره نظریه قائل به تأثیر حوادث خطیر خارجی در پاشیدگی امپراطوری ها و تمدّنها(مانند جنگ های خانمان برانداز با بیگانگان)

 

 
< بعد
 
 

استفاده از مطالب پژوهشنامه‎‎تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.‏

Creative Common