صفحه اصلی arrow کلیۀ مقالات arrow ساختارهاى نمادين در‌بيان ‌پيامبرانه
ساختارهاى نمادين در‌بيان ‌پيامبرانه
چاپ ايميل
شمارۀ ٧
نگارش: فيروز براقى
  
 

 چنانکه ميدانيم هر شاخه اى از معارف علمى و هنرى داراى فرهنگى از لغات و اصطلاحات مخصوص است که به‌آن ويژگى خاصّ مى‌بخشد. زبان دينى نيز از چنين اختصاصى برخوردار است. امّا آنچه در اين نوشته مورد نظر ما است، بررسى کاربرد صورت‌هاى مختلف نمادين طبيعى و فرهنگى در گفتارهاى دينى و در بيانات مظاهر مقدّسهٴ الهيّه است.

در اين مقاله به‌کاربرد صور نمادين در آثار الهامى و تبيانى امر بديع و محتواى جديد آرمانى آن، يعنى ارتباط عوالم خلق، امر و حقّ نيز اشاره شده‌است.     

فن‌گويائى يکى از عالی ترين استعداد هاى ذهن انسان و‌يکى از برترين عوامل اظهار قواى عقلانى،‌کيفيّات احساسى ، افعال ارادى و‌انتقال ذخاير‌فرهنگى است . قدرت تصرّف زبان در دايرهٴ الفاظ بحدّى است‌که ميتواند تمام آبهاى جهان و‌کلّ فضا‌هاى بيکران را در دو واژهٴ کوچک "‌دريا‌" و " آسمان‌" جاى دهد . تصرّف زبان در حوزهٴ معانى نيز بدرجهٴ است که ميتواند تمام غمهاى دل را در سردى يک "‌آه‌" و نهايت شاديهاى جان را در‌گرمى يک "‌نگاه‌" بازگو‌کند بدون آنکه حتّى از حروف الفباء (‌تهجّى‌) استفاده کرده باشد . قاموس هريک از زبانهاى زندهٴ دنيا شامل مجموعه‌اى از الفاظ و نشانه هاى محدود و يک رشته قرارداد‌هاى دستور‌زبان (نحو) است . بعنوان مثال‌،‌ زبان انگليسى،‌ کما‌بيش داراى يک ميليون واژه است‌که فرهنگ گفتارى و نوشتارى ملل انگليسى زبان را در خود جاى ميدهد .(‌١‌)

بطور يقين، کلماتى‌که فرهنگ‌زبان‌را‌تشکيل‌ميدهند، در ذات خود، تنها ترکيبى از حرکت و سکون اصوات و علائمند (‌هجا‌ها‌Syllables =‌) که بر‌اشياء ثابت و‌حالات مشخّص گوناگون دلالت دارند و دور از مدلول و مصداق خود، از حدود غريو و آوا يا عبارات خشک بى محتوا فراتر نميروند. مثلاً اصطلاح "‌پردهٴ آهنين‌" که بيش از هفتاد سال نماد (‌سمبول‌) خصومت و عناد مرامهاى اشتراکى‌(‌کمونيست‌) و‌سرمايه دارى‌(‌کاپيتاليست)‌‌‌و‌نشان تناقض روانى مردم شرق و‌غرب در‌قرن بيستم شمرده ميشد، پس از تزلزل کمونيسم در دههٴ اخير، بتدريج نازکتر، سست تر و مهجور‌تر شده است.

به بيان ديگر، ارزش هر‌نماد تا حدودى بر‌حسب سابقهٴ تاريخى و تا حدود ديگر بر‌حسب قرار‌داد اجتماعى سنجيده ميشود. در تئورى زبان، غالباً موافقت برآنست که ميان مفاهيم لسانى و ادراکات عينى و ذهنى، روابطى وجود دارد که پايهٴ علم و تجربهٴ حياتى ما‌را ميسازند. روشهاى يادگيرى بما مى آموزند که در‌گفتگوها و تعاملات، چگونه ُصَور گوناگون خواسته‌‌ها و دانسته هاى خود را در آينهٴ کلمات منعکس سازيم و بيکديگر بنمائيم . ويتگن اشتاين "‌Wittgenstein " دانشمند اطريشى، جريان مکالمات بين افراد را نوعى بازى با اصوات تعريف کرده است.(‌٢‌) طىٌ اين بازى، کلمات و افکار بشيوه‌اى غريب و غامض بيکديگر تبديل ميشوند. ساخته‌‌هاى صوتى، نه تنها انواع ادراکات حسٌى، بلکه افکار و حالات روانى و روحانى را نيز تداعى ميکنند و در قلمرو ضمير آگاه و نا‌آگاه، شبکه‌اى وسيع از صور نمادين (‌سمبوليک‌) مى آفرينند که سلسلهٴ آموخته‌‌ها و شناخته‌‌ها را بوجود مى آورد. نماد‌هاى زبانى که مبانى طبيعى يا فرهنگى دارند ، با قابليت تنوع و انعطاف خود، خلاقيٌت نيروى ذهن را تسهيل مينمايند و بتشکيل نظام ارزشها از سوئى و قوام زنجيرهٴ مفاهيم از سوى ديگر، کمک ميرسانند . نظام ارزشها بنوبهٴ خود، پايگاه اشتياق انسان به سوى کمال و اطلاق ميگردد و مايه‌‌هاى وجودى او را به راه برتر‌شدن و بهتر‌شدن تقويت ميکند. کاربرد اين نظام، شخصيٌت انسانى را از محدوديٌت ‌حيات طبيعى رهائى مى‌بخشد و مراتبى از حقايق درونى و بيرونى را بر‌او ميگشايد که بدون دستيارى آن نظام، هميشه پوشيده ميماندند. احساس لذٌتى که از مشاهدهٴ شاهکار‌هاى نقاشى و‌‌معمارى بوجود مى آيد؛ اهتزاز عاطفى‌که از شنيدن ساز و‌نوائى موزون برانگيخته‌ميشود؛ جذبهٴ وجدانى و آرامش نفسانى‌که از استماع اذکار و آيات الهى در‌جان و‌دل اهل ايمان ميشکفد، نمونه‌اى از ارزشهاى معنوى و نشانه‌اى از قدرتهاى مخفى در ذات است. نظام ارزشها که بنيان فلسفه و روش زندگانى فردى و جمعى را ميسازد، اگرچه همواره در لباس قواعد عقلانى جلوه ميکند، اما به مصالح غريزى، احساسى، عاطفى و ادراکى مستحکم ميشود . به قول اميل دورکيم جامعه شناس فرانسوى ، هيچ سربازى براى حفظ پارهٴ پارچه‌‌اى بنام "‌پرچم‌" جان شيرين خود را فدا نميکند مگر آنکه آن را نماد استقلال ميهنش بداند.(‌٣‌)

در اين معنى، اعمال افراد بشر را نبايد لزوماُّ و تماماُّ عقلانى پنداشت، زيرا ادراکات آنان در همه حال معرض خطا و صواب است. اين افراد، در افکار و‌کردار‌خود، تابع ترکيبى از‌قواى سرشتى نفسانى و روحانى خويشند. اعتقاد تامٌ به اصالت عقل عملی و نظرى، در حدٌ اعتماد کورى به عصاست".

خلق سلسلهٴ مفاهيم نيز شيوه‌اى ديگر براى تقسيم نوايا و انديشه‌‌هاى کلٌى به اجزاى قابل تشخيص و ادراک است. افراد هر جامعه از خلال مفاهيم مأنوس به ذهن خويش، دنيا را مينگرند و با محک‌هاى خاص آن ، افکار ديگران را ارزيابى ميکنند . تعدادى از مفاهيم که به منظور استحکام روابط مطلوب (‌ايدآل‌) انسانى گزيده ميشوند، اهدافى عالی و غاياتى نا‌محدودند. گرايش بهر ايدآل را ميتوان بصورت حرکتى ارتقائى در‌تاريخ تفکر در‌نظر‌گرفت که در هرگام شامل مفاهيم وسيع تر و‌کاملتر ميشود. مفاهيمى‌که صورت کمال مطلق بخود ميگيرند ميتوانند از‌انواع جنبه‌هاى: اخلاقى (‌فضيلت‌)، الٓهى‌(‌خدا‌)، منطقى (‌حقيقت‌)، هنرى (‌زيبائى‌) و يا عرفانى (‌حُبٌ‌) برخوردار باشند. تعريفات و اعتقاداتى که بطور متداول در بارهٴ محبٌت ، عدالت ، سخاوت، نيکى، ادب و امثال آنها ارائه ميشوند، بر‌خلاف صورت ظاهر، کاربردى دشوار و پيچيده دارند. کاوش در طبيعت اين مفاهيم نشان ميدهد که برخوردارى از آنها همواره نسبى است و براى ‌وصول به مراتب اعلاى آن، طول عمر طبيعى اشخاص نيز غالباُّ کفايت نميکند. خلق اين‌گونه اسماء معنى که دسترسى به تماميٌت آنها غير ممکن مينمايد، از جمله هنرهاى بارز ذهن آدمى در فنٌ سخنگوئى است. کاربرد نماد‌‌هائى از اين قبيل در زبان عادٌى، به کاربرد آلفا و اُمگاى يونانى در‌زبان مذهبى شباهت دارد‌که معرف ازل و ابد يا‌زمان مطلق بينهايت است. همچنانکه توصيف واژهٴ بينهايت در‌حوزهٴ فکرى جاى نميگيرد، توصيف طبيعت اين اسماء نيز بتمامى در دايرهٴ تفکر عقلانى نمى‌گنجد. معذالک ، اينگونه مفاهيم از تصوٌر کمال معنى برخوردار و گواهى صريح بر قدرت تصرف محدود و نا‌محدود ضمير آگاه انسانند.

فن گويائى طى تاريخ تحول و تکامل خود، علاوه بر‌آنکه بکلمات محدود الفباء معانى و مفاهيم نسبتاُّ نا‌محدود بخشيده، به تزيين سخن نيز‌پرداخته است. انتزاع صفات و‌اسامى معنى از‌‌پديده‌هاى طبيعى و‌اختراع صناعات ادبى مانند : تشبيه، ‌تمثيل‌، کنايه،‌مجاز،‌ ايهام،‌ اشاره، ‌استعاره و‌امثال آن، همه متوجّه ظرافت و‌فصاحت سياق کلام و تسهيل بيان ما‌فى الضّمير‌است. چنانکه حضرت عبدالبهاء ميفرمايند: قلب انسان مانند يک صندوق است و زبان‌کليد آن . تنها بواسطهٴ کليد ميتوانيم صندوق را بگشائيم و جواهر گرانبهاى داخل آنرا ملاحظه نمائيم .(٤‌)

بنا به گواهى تاريخ، غناى قاموس کلام تا حدٌ زيادى مديون دو گونه عوامل است :

گونهٴ اول _ شامل دانش علمى و‌فنى است‌که با فرهنگ همراه خود بويژه در سده‌هاى اخير، بر‌کثرت و تنوع واژه‌ها افزوده  است. چنانکه ميدانيم، روشهاى علمى به مدد منطق عقلانى، با حقيقت عينى و شهودى سروکار دارند. اما عقل را ميتوان عنوانى کلٌى براى مجموعهٴ افکار عملی در محدودهٴ طبيعت و نيز انديشه ‌هاى معنوى در غايات نامحدود وراى طبيعت دانست. پژوهشهاى علمى اگرچه با بررسى اسرار حيات و‌کاوش در حقايق هستى، بر بينش انسان بمراتب افزوده و فضاى ديد او را وسعتى بيسابقه بخشيده اند، اما متواضعانه اقرار‌کرده اند‌که ماهيٌت و‌کينونت حقيقت بر‌آنها‌ ناشناخته مانده است . نارسائى عقل علمى از آنجا ناشى ميشود که سر‌و‌کارش تنها با روابط ضرورى است که از‌حقايق پديده‌‌ها جارى و بر‌قرار ميشوند . شناخت روابط مذکور ، با آنکه از قوانين و‌نظامات طبيعى (‌جبر‌علمى‌) پيروى ميکنند ، به قسمى دشوار و مرموز است که احکام عقلانى را معرض ترديد و تجديد نظر ميسازد . چنين نقيصه اى در مکا‌شفهٴ حقايق اشياء پيش نمى آيد زيرا کينونت آنها از مقررات جبر علمى آزاد است . حضرت عبدالبهاء در مفاوضات خود به دوگونه شناخت اشاره ميفرمايند : "‌معرفت ذات شيئى و معرفت ‌صفات شيئى . ذات شيئى بصفات معروف ميشود و الاٌ ذات مجهول است و‌غير‌معلوم‌" .(‌٥‌) انسان معاصر ، با استفادهٴ روز افزون از‌قواى عاقله و‌‌بصيرت کاشفهٴ خويش ، براى راه يابى بمدار حقايق نامرئى همواره ميکوشد و‌هر‌چند‌که  در هر‌قدم نزديکتر ميشود، اما در‌همه حال ميداند که هرگز بشناخت کامل آنها موفق نخواهد شد. شايد‌تعريف حضرت ولىّ‌امرالله را بتوان بر‌اين حالت نيز‌منطبق دانست‌ که‌مردم اين‌عصر‌را‌نسلهاى‌غنوده در‌"‌سايه‌_‌روشن‌"‌ناميده‌اند‌.(‌٦)

بعضى از‌رشته‌هاى علوم خاص با برگماشتن همٌت خود به بررسى‌کميٌات عددى، تفکيکى و‌توليدى، بشدت رنگ مادّى بخود گرفته و از‌کنکاش در‌کيفيّات مفاهيم و معانى و غايات زندگانى غالباُّ محروم مانده اند. کارل يانگ "‌ K.G. Jung" روانکاو مشهور هشدار‌ميداد که شيفتگى علوم فيزيکى به دانش مادٌى موجب غفلت انسان معاصر از جنبه‌هاى روحانى شخصيٌت خويش خواهد‌شد.(‌٧‌) امروزه، اثرات گوناگون روانى و اجتماعى اين غفلت را در احساس بيهودگى، پوچى و بيگانگى بسيارى از مردم، بويژه جوانان، آشکارا مشاهده ميکنيم. هشدار يانگ را بدون ترديد بآن ميتوان گرفت که ميان تجربيات محسوس و نامحسوس، بايد تعادلی معقول برقرار‌شود. حضرت ولی امرالله در يکى از نامه‌هاى خود، استدلالی باين مضمون ميفرمايندکه نواياى قلبى انسان را هرگز نميتوان از مقتضيٌات محيط زيست بى نياز و بيگانه شمرد . نوع بشر پيوند هاى حياتى با جهان دارد .‌حيات ‌درونى و‌عوامل محيط بيرونى بريکديگر تأثيرات شديد متقابل ميگذارند.(‌٨‌) متأسفانه ،‌فرهنگ علمى و‌اجتماعى  تمدن جديد که بر روح و روان اکثريت مردم جهان غلبه دارد، به طرزى فاحش گرفتار محسوسات و عينيٌات است . در عين حال ، فلسفهٴ علمى در‌کليٌت خود ، معترف به وحدت نيرو‌هاى وجود ، انتظام امور طبيعى و اصل عليٌت است .(‌٩‌) از‌اينرو همواره ميکوشد‌که با تجزيه و‌تحليل ترکيبات پديدارى (‌مواد‌) به اجزاى سازندهٴ بنيادين ، اولاُّ قابليت قواى ذهنى انسان را در شناخت قواعد تحرک هستى تأکيد‌کند و ثانياُّ ، يگانگى مبداء و مرجع قوانين آفرينش را تأييد نمايد . در اين تکاپو ، عالم کثرت به وحدت ميگرايد ؛ جرم و انرژى بر‌خلاف تناقض ظاهرى ، قابل تبادل ميشوند ؛ روح و مادٌه همبسته ميشوند ، و اصل عليّت در مرز معيّنى اعتبار خود را از دست ميدهد . در اين سرحدّ، نظرگاه علوم مادّى به حکمت الٓهى مشابهت نزديک مى يابد، زيرا هردو، در‌کمال تکريم، بدنبال موجد و محرّکى ميگردند که آنرا "‌حقيقت کلٌى‌" مينامند.(‌١٠‌) يکى از محقّقين، اين مرحله را : زمينهٴ مشترک دو قلمرو ظاهرى و‌باطنى در‌کشف حقيقت مينامد.(‌١١‌) نتيجهٴ ديگرى که از اين تجربه حاصل ميشود آنست که در برنامهٴ ذهنى انسان نيروئى فوق فعل و انفعالات بيوشيميائى مغزى حاکميّت دارد؛ نيروئى که ما را قادر ميسازد که در آن واحد، عاقلانه و عارفانه بينديشيم. تحرّى حقيقت از سوئى روشهاى علمى را از خلوص ايمانى برخوردار ميکند و از‌سوئى ديگر، تعلّقات ايمانى را از‌يقين علمى بهره‌مند ميسازد. اين تجربه سبب تلاقى وجه شهودى خارجى و وجه عاطفى درونى ميگردد و عالم مادّى را نمادى از عالم معنوى و رابطه‌اى مدبّرانه در مسير جريان ارادهٴ يزدانى، براى تربيت و هدايت نفوس انسانى معرّفى مينمايد. مؤيد اين مطلب بيان جمال اقدس ابهاست‌که ميفرمايند: "‌آنچه در آسمانها و‌زمين است محال بروز صفات و اسماى الٓهى هستند. چنانچه در هر ذرٌه آثار تجلٌى آن شمس حقيقى ظاهر و هويداست‌‌... چه آفتابهاى معارف که در ذرّه مستور‌شده و چه بحر‌هاى حکمت که در قطره پنهان گشته‌" .(‌١٢‌)

گونهٴ دوم _ شامل علوم الٓهى است که از طريق اديان و‌مذاهب توحيدى ارائه ميشوند‌‌و‌کلام انسانى را غناى ظاهرى و باطنى وسيع ميبخشند. اصول علوم الهى از پديدهٴ وحى و الهام ربّانى که بر قلوب منيرهٴ پيامبران و انبياء ميتابد ، سرچشمه ميگيرد.

برحسب دلالت حضرت ولىّ امرالله، فيضان وحى الٓهى ظاهراً بصورت انوار يا بارقه‌هائى نازل ميشود که حالتى نبضانى دارد و بهمين دليل آنرا "‌وحى‌" ناميده اند. (‌١٣‌)

پيامبر اسلام ، دريافت امواج وحى را بصورت رؤيا و يا بمانند صداى زنگهائى تعريف ميفرمود که در‌گوش هوش مى پيچيد. (‌١٤‌) به عبارت ديگر ، مظاهر مقدّسهٴ الٓهيّه به لمعات وحى که بر جانشان ميتابد و به جذبات الهام که از قلوبشان ميجوشد ، نمايش لفظى و ادبى (‌سمبوليک‌) ميدهند . اگر عالم انسانى از اين رابطهٴ دائمى بى نصيب ميماند ، هيچيک از نماد‌هاى دينى و ارزشهاى اخلاقى در حقيقت زندگانى جلوه نمينمود . پديدهٴ وحى ، بيان پيامبرانه را وسعتى جهانگير ، نفوذى بى‌نظير ، و حلاوتى دلنشين ميبخشد که با زبان و کلام عادٌى تفاوت بينهايت دارد . در قاموس گفتار پيامبران ، بنا به تأييد حضرت اعلی و حضرت بهاءالله ، هر‌کلمه روحى دارد‌که اگر بجاى خود ادا‌‌شود ، تأثيرات کلی بجاى ميگذارد .(‌١٥‌) کلام عادى با همهٴ امکاناتى که براى آن شمرديم، حاوى هزاران علائم و الفاظ نمادين کمهوده و بيهوده است که بر‌نياز‌هاى محسوس غريزى ،‌محيطى ،نژادى، ملّى و اقتصادى دلالت دارند. چنين‌کلامى خواه و‌ناخواه از واژه‌هاى فنّى، اسامى نا‌مأنوس، صفات ناپسند، لغات مهجور، ارزشهاى مبتذل و‌نماد‌هاى افسرده و‌مردهٴ تاريخى لبريزگشته و در همه حال  دستخوش تغيير و تبديل و تضاد و تباين است. برخلاف آن ، بيان پيامبرانه طنين صوت خداوند، نمايشگر "‌آيات‌" و بيانگر "‌تقديرات‌" او در امور و مقتضيات عالم و آدم است .(‌١٦‌) از اين لحاظ‌، نصوص و‌تعاليمى‌که بر زبان بشرى رسولان جارى ميشود، سرشار از بار سنگين روحانى و از جمله خصايص ضرورى آن اينست که يک سر در عالم حق و سر ديگر در عالم خلق دارد. بر‌اين اعتبار است که جمال اقدس ابهى، پديدهٴ وحى الهى را به صفاتى مانند "‌لسان قدرت‌" و "‌لحن بديع‌" ستوده اند.(‌١٧‌) شايد به رعايت اين نکته بوده که نفس ناطقه سند معتبر انسانيٌت شناخته شده و تتمٌهٴ خلق انسان به پشتوانهٴ "‌عَلٌمَهُ البَيان‌" مستند گرديده است .(‌١٨‌) قلمرو بيان پيامبرانه توجيه حقايقى است‌که قابليّت تقسيم و‌تجزٌى نداشته و بصورت هويٌات بسيط و مستقل از فراسوى جهان مادّى تجلّى ميکنند. اينگونه حقايق نيز اگر‌چه از عينيٌت خاصّ خود برخوردار و از روابط علّت و معلولی پيروى ميکنند، از هرگونه تباين و اختلاف مبرٌا مينمايند و در همه حال، رو به ترقّى و‌تعالی ميروند. البتّه، نتايجى که از روابط عِلٌى حقايق معنوى استخراج ميشوند با آنها که از تعاملات مادّى بدست مى آيند، تفاوت بسيار دارند . عامل کشف حقايق معنوى ، وديعهٴ بسيط و تجزيه ناپذير روح يزدانى است که در بينهايت ذهن انسانى موٌاج است.

لازم به ياد آورى است که بنا به گزارش مطالعات علوم مردم شناسى و جامعه شناسى، دين الٓهى همزاد آدميزاد است.(‌١٩)‌ از اينرو، برخوردارى از احساسات روحانى و زبانِ بيان آنرا از جمله سجاياى ذاتى عنصر انسانى دانسته اند. بديهى است که سرآغاز بروز احساسات دينى هرگز شناخته نشده و نخواهد شد.(‌٢٠‌) تحقيقات اخير‌علوم انسان شناسى از وجود آثار و بقاياى مراسم و شعائر مذهبى ياد ميکنند که از قبايل اوليّهٴ آدمى به يادگار مانده است. قبايل مذکور (‌نئآندرتال‌) قريب يک ميليون سال قبل از اين در اروپا و نواحى ديگر زمين زيسته اند.(‌٢١‌) قدر مسلٌم آنست که پرستش قدرت متعال خدا(‌خدايان‌) و يا موکٌلان و نمايندگان او (‌ارواح،‌ملائک‌) و پيروى از اعتقادات مذهبى سبب شده است‌که آدميان بتدريج انسانتر شوند. همينکه ذهن انسان متوجه دنياى درون گرديده، بخوبى دريافته است که هرگاه با قلب خود به نجوا مى‌نشيند، نيروئى زنده و فعال حوزهٴ تخيٌلاتش را روشن ميسازد، افکارش از تصاوير مبهم سايه پرورده خالی ميشود، و از خلال زواياى آن، آواى رساى هويٌتى نهانى را ميشنود که وى را بقبول خويش ميطلبد. فردريک شليرماخر‌"F. Schleiermacher‌" فيلسوف قرن هيجدهم که با شيوع الحاد در زمان خود رو‌برو بود، اطمينان ميداد‌که اعتقاد بخداوند هميشه از استعداد‌هاى عقلانى ما برنمى‌خيزد. اين تجربه وقتى حاصل ميشود که با محدوديت صرف طبيعى خود رو‌برو ميشويم و نياز مبرم وابستگى خويش را به‌يک هويّت نا‌محدود، بجان احساس ميکنيم.(‌٢٢‌)‌حضرت موسى در‌غربت دلگير‌باديهٴ سينا با چنين تجربه‌اى مواجه شد و نداى جانفزاى يهوه را از شعلهٴ شجرهٴ روح که در قلبش زبانه ميکشيد، شنيد.(‌٢٣‌) البتّه، اقوام باستانى هنوز بساختن مفاهيم بر پايهٴ تصوّرات ذهنى توانائى نداشتند. باين جهت، انجام مناسک مذهبى خود را با رقص و آواز و سحر و جادو و تفکّرات اسطوره‌اى همراه ميساختند و به رنجها و شاديهاى کودکانهٴ خويش معنا و جهت ميدادند. در نظر آنان، برخى از موجودات بيجان و جاندار مظاهر قدرت نامرئى تصور ميشدند. صورت طبيعى بعضى از حيوانات دگرگون و نشانهٴ استعداد‌هاى غريب آدمى ميگشت. گاو بالدار، مار شاخدار، اژدهاى هفت سر و امثال آن، صفات و نعوتى بدست مى‌آوردند و مظاهر سود يا زيان و قداست يا نحوست اعمال شناخته ميشدند. در اعتقاد اين مردم، مجموعهٴ اعمال و اوراد مذهبى، ضامن بقا و استقلال نماد‌هائى ميبود‌که از مهارت نظرى و‌عملی اجتماعى حکايت ميکرد. اينگونه اعتقادات را با بيان ديگرى بغير‌از زبان نمادين نميتوانستند اظهارکنند، زيرا مبتنى بر عميق ترين احساسات نفسانى، پاکترين انجذابات فطرى و ظريف ترين تخيّلات کشفى بود که همه از حاکميّت ارادهٴ مختار ميگريختند. نمايش اين حالات بهيچوجه نشان جهالت اين‌مردم از روابط علّت و معلولی نيز نبوده است. هدف نهائى اين مراسم را بايد در شناخت نسبى و ستايش قدرتى فوق تصرّفات طبيعى جستجو‌کرد که وراى نيازهاى جسمانى و منافع ضروريّهٴ زندگانى بوده و حضورش را در همه حال قلباُّ احساس کرده اند. شرايع الهى بويژه از آغاز هزارهٴ دوم قبل از ميلاد مسيح، بتدريج از کثرت مراسم و مناسک ظاهرى مذهبى کاسته و بر رشد فهم انسان نسبت به معانى و حقايق تجريدى (‌روحانى‌) افزوده اند. سلسلهٴ انبياء و مرسلين، صاحبان افکار روشن را متذکّر ساخته اند که سرحدٌ زبان، با وجود گستردگى دامنهٴ خود، آخرين مرز عقلانى و تجربهٴ پرمعناى انسانى نيست. بعلاوه، پيروان خود را هشدار داده اند که به هدايت عقل سليم، از شناخت تصاوير نمادين بجاى ذوات اشياء و از تقديس نقوش فرآوردهٴ ذهنى بجاى حقايق بسيط معنوى، احتراز‌جويند. بشهادت تاريخ، افراط در بزرگداشت تصاوير ساخته و پرداختهٴ ذهنى، در هر‌عصر و‌زمان، جنبه هاى مخرٌب منفى را سبب شده و‌به پرستش خرافات و‌موهومات منجر‌گرديده است. در‌چنان جوٌ‌فکرى، تنديس بُت سنگى بجاى خداى يگانهٴ آسمانى پرستش شده؛ فرعون جبٌار، پروردگار زمينى شناخته شده؛ پيشواى نظامى، شکوه الاههٴ افسانگى‌‌گرفته و بالأخره فقيه مذهبى، آيت معصوم الٓهى و سلطان بى‌توان، حضرت خدايگان پنداشته شده است .

مظاهر‌ظهور اديان جديد، جامعهٴ انسانى را بدرجات بالاترى از آزادى نفس و‌آگاهى وجدان رهنمون شده و بتناسب آن، حدود توانائى او را در‌معرفت پروردگار بيهمتا توضيح داده اند.‌خداى اين اديان، روحى سرگردان در ذوات طبيعى زمينى و‌آسمانى نيست. در اين خدا صفات و مختصّات ايلاتى يک قدرت ويرانگر، يک رهبر حيله‌گر و يا يک سردار قهٌار جنگاور به چشم نميخورد. اديان امروز، خداى جهان را به عنوان "‌اصل وجود‌" معرفى ميکنند که مشيٌت او عامل ايجاد زمان و مکان و ارادهٴ او محرّک تدوين فرهنگ اُمٌتهاست. در اين ظهورات، اصل وجود را "‌ذات غيب منيع لا‌يدرک‌" ميشمارند که در پى معرفت او، انديشه و تجربه، از دو راه و روش متفاوت، به يک نقطه ميرسند. نقطهٴ اشتراک را در معارف فلسفى، عرفان مينامند که به قول آلبرت انشتاين: "‌بهترين ثمرهٴ علم حقيقى و هنر واقعى است‌".(‌٢٤‌) در اين تصوير، ذات الوهيّت، خير محض و عشق خالص شناخته ميشود که در عين استعلاى خود، با روح انسانى ارتباطى خاصّ و رعايتى پدرانه (‌مادرانه‌) دارد. بدينسان، شخص انسان، آزادى اراده و خلاقيّت قواى جسمانى و نفسانى خود را در مضيقه و خطر نمى‌بيند. لهذا، تقرٌبش به حضرت احديت آسانتر و بى تکلٌف تر انجام ميگيرد؛ بخود جرأت ميدهد که وى را "‌تو‌" خطاب کند و با او در قلب خويش براز و نياز دوستانه بنشيند.

اديان جديد بر اين حقيقت آگاهند که افکار بيدار امروز در جستجوى انديشه هاى بارور و ايمان مبنى برهانند. بسيارى از افراد روشنفکر، بر خلاف گذشته، فتواى دانشمندان مادٌى‌گرا را به عنوان رأى نهائى ديوانعالی علمى نمى پذيرند و تجربهٴ مفروضات حسّى را يگانه طريقهٴ معرفت حقايق نميدانند. اين ظهورات، عنصرانسانى را موجودى شريف و مبارک ميشناسند که به زيور روح قدسى آراسته است. بنا‌بر‌اين، فعّاليّت ذهنى او را يکسره متوجّه ارضاى حوائج زيستى خويش دانستن و حالات و تظاهرات او را برحسب قواعد روانشناسى جانورى ترسيم کردن، شايسته و مجاز نميشمارند. در تعاليم اين اديان، نژاد انسان، نه در يک مکان بلکه در بساط عالم، و نه در يک زمان بلکه در روند تاريخ امم، زندگى‌کرده و پيوسته در صدد آن بوده است که دنياى خاصّ خود را تصوير و طرح حيات و ممات خويش را تدبير نمايد. از اينرو، هميشه در‌جستجوى شناخت حقيقت غائى کوشيده است مگر بتواند حتّى‌المقدور، سرنوشت روحانى خود را با خواست ‌آن حقيقت هماهنگ سازد. در اين راه، الهيّات اديان، در مسير زمان، بکمک انسان شتافته و سعى بليغ بکار‌گماشته تا گوهر‌هاى معانى را که در‌‌خزائن نصوص الٓهيّه يافته است، به‌‌فراخور‌حال، به جويندگان بسپارد. معانى الهى، بنوبهٴ خود، عالمى را مجسّم مينمايند که از جنبه‌‌‌هاى مادّى (‌فيزيکى‌) مبرّا و از حدود زمانى و مکانى بکلّى آزاد است. اين روش را هر سخنران هوشمند نيز بکار ميگيرد تا گفتار خود‌را به تناسب فهم شنوندگان خويش تنظيم نمايد. حضرت بهاءالله، بتکرار به رعايت سطح ادراک نفوس اشاره نموده و از جمله فرموده اند: "‌ظهورم مطابق قابليّت و استعداد روحانى نفوس بوده و الاّ انوار ذاتم از اشتعال و انجماد مبرّاست ...‌ و آنچه از مصدر قدرت و جلال ظاهر‌فرمايم، نيست مگر حدود عزّت به مقدارى که خداوند متعال معيٌن فرموده‌".(‌٢٥‌)

 ‌و در مقام ديگر ميفرمايند: "‌اليوم مقامات عنايت الٓهى مستور است چه که عرصهٴ وجود استعداد ظهور آنرا نداشته و ندارد، و‌لکن سوف يظهر‌امراُّ من عنده‌".(‌٢٦‌)

بطور يقين، بافت علوم امروز هنوز چنين عوالمى را در نمييابد و‌به روابط و‌قواعد آن پى‌نميبرد. انتخاب زبان نمادين وسيله اى براى توجيه اينگونه عوالم و ابعاد ناشناختهٴ غيرمادّى و‌غير فيزيکى است. بيان پيامبرانه، انواع گونه‌هاى سمبوليک را به خدمت ميطلبد و همه را در بوتهٴ عرفان ذوب و آميخته ميسازد. آميختهٴ عرفانى، بذر نو‌کاشتهٴ فکرى را بار‌ور ميسازد تا نسلهاى آيندهٴ بشرى، در فصل بلوغ و موسم تفاهم خويش، محصول پر‌برکت آن را درو‌کنند. گزينش بيان نمادين عرفانى بخاطر جبران نقايص زبان عادى است. زيرا، زبان معمولی در وجه ظاهرى خود، استعداد روشنگرى و ظرفيّت نمايش و تجزيه و تحليل افکار تازهٴ مادّى و معنوى را ندارد. قلمرو ادراکى انسان با قلمرو عاطفى او تفاوت فراوان دارد و‌براى توجيه حالات خويش، يکى به زبان معمولی (‌زبان سر‌) و ديگرى به زبان دل (‌زبان سِرّ‌) نيازمند است. شکوه بيان پيامبرانه در آنست که احساسات و کيفيّات عاطفى را به زبان ادراکى شرح ميدهد و هزاران روزنه و پنجره به دنيائى جديد ميگشايد که وراى صور متغيّر پديدارى، در‌کمال هيمنه و‌جمال، در‌سکون خويش باقى و‌متجلّى است. چنين هنرى را اصطلاحاً "‌بيان معقول در لباس محسوس‌" مينامند. بفرمودهٴ حضرت عبد‌البهاء: "‌چون خواهى‌که حقايق معقوله را بيان نمائى، مجبور بر آنى که در قالب محسوس افراغ نمائى و بيان‌کنى، زيرا در خارج جز محسوس نيست‌".(‌٢٧‌)

زبان نمادين مذهبى، به گفتهٴ ماکس بلک "‌ M. Black" ، به عدسى درشتنماى بسيار قوى شباهت دارد که ارزشهاى ناچيز زبان عادى را برجسته ميسازد و تصاوير‌کوچک آنرا بزرگ و قابل رؤيت ميکند.(‌٢٨‌) از اين لحاظ ، هرچه طيف دانش انسانى نسبت به کمّ و کيف واقعيّات گسترده‌‌تر شود، بصيرت او در شناخت حقايق معقول افزونتر و روشنتر خواهد شد.

ناگفته نماند که اصالت و حقّانيّت زبان مذهبى و نماد‌هاى وابسته بآن، هيچگاه تصويب همگانى نيافته و از قديم و جديد مورد انتقاد و تکذيب جمعى از متفکّران واقع شده است. عواملی‌که واکنشهاى منکرانه را موجب شده اند، بسيار متفاوتند. معذالک، با رعايت جانب اختصار، به پاره‌اى از آنها اشاره ميشود :

اولاُّ _ نصوص عرفانى الهيٌه در نفس خود نمونه‌اى ابتکارى از نثر مرصٌع استعارى بوده و از زبان رايج گفتارى و نوشتارى بکلّى متمايز است. از اينرو، به گوش بسيارى از افراد سنگين مى‌آيد. بخشى از اين نصوص شامل عباراتى است که از فراسوى عالم خلق، يعنى از ملکوت سبحانى سخن ميگويند. در اين نصوص، گاهى به اسماء، صفات، اشخاص و ارواحى اشاره ميشود که چشم و‌گوش مادّى هرگز آنها را نديده و نشناخته و از اماکن و مناطقى ياد ميشود که هيچکس با مختصّات جغرافيائى آنها آشنائى نيافته است .

ثانياُّ _ مسائلی‌که محتواى علوم الهى را تشکيل ميدهند، غالباً به‌صورت ايهامات و استعاراتى عنوان ميشوند که موضوع آنها توجيه چگونگى قواى نهفته در حقايق نامحدود عالم آفرينش است که به نوعى ‌به‌سرنوشت انسان مربوط ميشوند. مظاهر الٓهيّه از اينکه ناگزيرند که برعايت ميزان ادراک نفوس، به‌‌زبان آنان اداى مطلب کنند  متأسفند. شمٌه‌اى از اظهار تأسّف جمال ابهى را درکتاب ايقان مى‌بينيم که ميفرمايند: "‌چقدر از اسرار در سرادق علم الٓهى مستور است و چه مقدار جواهر علم او در خزائن عصمت مکنون تا يقين نمائى که صنع او را بدايت و نهايتى نبوده و نخواهد بود و فضاى قضاى او اعظم از آنست که به بيان تحديد شود و‌يا طير افئده آنرا طى نمايد و تقديرات قدريٌهٴ او اکبر از‌آنستکه به ادراک نفسى منتهى شود‌"‌.(‌٢٩‌) تأسّف مظاهر الٓهيّه از آنجا ناشى ميشود که آنچه را که به نيروى وحى مى‌شنوند و آنچه را که به قوّهٴ الهام و بصيرت ذاتى مى‌بينند، نميتوانند در قالب الفاظ معمولی و علوم عرفى بيان کنند. تراکم معانى در پيامهاى يزدانى باندازه ايست‌که حضرت بهاء‌الله گفتهٴ حضرت امام جعفر صادق را بشهادت ميگيرند‌که فرمود: ما کلمه‌اى بر‌زبان مى آوريم و از‌آن هفتاد معنى اراده ميکنيم و براى هريک از آن معانى نيز‌محٌل توضيحى داريم.(‌٣٠‌) حضرت بهاء‌الله از اينگونه مطالب ناگفته به "‌لئآلی ناسفته‌" تعبير ميفرمايند که در صدف قلب مخفى گشته و "‌حوريٌات معانى‌" که در غرفه ‌هاى حکمت ربانى مستور مانده اند .(‌٣١‌) بنا بتأييد حضرت عبد‌البهاء،‌ بيان پيامبرانه بناچار صنايع ادبى و‌نمادى را‌بکمک ميگيرد تا صاحبان انديشهٴ صائب (‌اولوالالباب‌) را به صيد مرواريد‌هاى معانى در اقيانوس قدس روحانى، هدايت نمايد.(‌٣٢‌)‍

ثالثاُّ _ چنين بنظر مى‌آيد که صلاى فرستادگان خداوند، در درجهٴ اول ، متوجه افکار منتظر و بيدار است تا بدون انتظار به فيض ديدار فائز شوند. اين ندا، در درجهٴ دوم، متوجّه عموم بندگان است تا به نسبت ‌همٌت و قابليّت روانى و روحانى خويش، مراحل امتحانى را بگذرانند و بر بساط قبول وارد شوند. جمال قدم به دو نوع بيان پيامبرانه اشاره ميفرمايند: يکى "‌بى رمز و‌نقاب‌" تا چراغ راه سالکان گردد‌و‌ديگرى "‌با‌ستر‌و‌حجاب‌" تا حقايق قلوب ناس را برملا سازد.(‌٣٣‌)

مسيو نيکلا، در مقدمهٴ کتاب "‌سيٌد عليمحمد باب‌" اظهار عقيده ميکند که انبيا و اولياى الهى که بر اسرار آفاق و انفس آگاهند، مصلحت نميدانند‌که حقايقى را که در‌طريق سلوک خود "‌بسوى خدا، در‌خدا ، با‌خدا ، از‌خدا‌" بدست آورده اند ، بى محابا در دسترس مردمان "‌جوهر‌نشناس‌" قرار‌دهند .‌کتاب بيان حضرت اعلی را نيز از‌جملهٴ اينگونه آثار‌بايد بشمار آورد‌. باين مصلحت است که آنحضرت اولاُّ ملخص هر باب را ذکر فرموده و ثانياً تفسير و تأويل کلمات و عبارات را به شخص "‌من‌يُظهره‌الله‌" و يا کسى‌که از‌جانب او آموخته شده باشد (‌باب ٢ واحد ١١‌)، موکول فرموده است.(‌٣٤‌) ايادى امر الله ، جرج تاونزند نيز بيان مجازى و کنائى نصوص و آيات را سنگ محکى ميداند که بواسطهٴ آن ، خداوند عيار روحانى بندگان را برآورد ميکند . اين بيانات ، بر خلاف تصور عام ، براى قلوبى که از پيشداوريها فارغند و ارواحى که به عشق به خداوند در پى حقيقت ميگردند ، بخوبى قابل درکند .(‌٣٥‌) بر‌اين قياس ، نماد معروف "‌پُل صراط‌" و عبور خوفناک از آنرا هم ميتوان به عنوان کنايه اى از توفيق يا شکست مردم در قبول يا ردّ تعاليم مظاهر الهيّه در هر‌عهد‌و‌عصر ، باور‌داشت .

کاربرد عبارات استعارى و اسطوره‌اى‌که از مقامات تجلٌى صادر‌ميشود، در اديان‌گذشته نيز سابقه دارد. قصص تورات مانند‌: تجلی يهوه بر‌کوه طور، آفرينش زمين و‌زمان، خلق آدم و‌حوٌا، طوفان و‌سفينهٴ نوح و بسيارى ديگر، همه نمودار‌کوشش فوق العادهٴ مؤلّفان مؤمن براى توضيح امورى توضيح ناپذير و ترجمهٴ انبوهى از انديشه‌هاى تجريدى در قالب‌‌هاى داستانى بوده است. حضرت عيسى، بخش قابلی از اندرز‌هاى حکيمانهٴ خود را بصورت اَمثال "Parables‌" اظهار‌ميفرمود. خلاصهٴ استدلال آنحضرت آن بود که همهٴ افراد باندازهٴ حواريٌون با اسرار ملکوت آشنائى ندارند. لهذا، فهم بيان تمثيلی براى مردم عادى که چشم و گوششان به ظواهر امور معتاد است، آسانتر صورت ميگيرد.(‌٣٦‌) ‌در اين روش، حقايق حيات برحسب حقايق و وقايع روشن تر توجيه ميشوند و قاموس لغات و ادات مختلف زبان، تنها بعنوان وسيله‌اى خاصّ و‌گزيده، براى تنوير روحانى "‌Enlightenment‌" خواصّ و‌عوام بکار‌مى‌آيند. پيامبر اسلام نيز در متون قرآنى، انواعى از آيات و‌خطابات‌مرموز‌نازل‌فرمود و آنها را "‌متشابهات‌" ناميد. آنحضرت،‌ کشف اسرار و‌تأويل اينگونه آيات را انحصاراُّ به ارادهٴ خداوند و "‌راسخون‌فى‌العلم‌"، يعنى مظاهر بعد از خويش، محوٌل نمود.(‌٣٧‌)

رابعاُّ _ چنانکه اشاره‌کرديم، دانش جديد با گرايش مفرط بشئون مادّى، روابط متقابل مغزى‌_‌قلبى انسان معاصر را مغشوش کرده است. جوٌ خشک زندگانى در‌جامعهٴ مصرفى اقتصادى، موجب تحديد و‌استثمار شخصيّت مردمى‌گرديده؛ مفهوم حقيقت و الوهيّت را در جهت منافع شخصى و اجتماعى قابل دستکارى دانسته و اصول اعتقادات دينى را به عنوان متاعى ارزان و بى رونق جلوه داده است. بسيارى از تحصيل‌کردگان امروز به مباحث علوم الٓهى و سمبولهاى عرفانى مظنونند و آنها را رسوبى از افکار عتيقه مى‌‌پندارند. حضرت ولىّ امرالله در يکى از نامه‌‌هاى خود، بيانى باين مضمون دارند که : بطورکلی، روح عصر ما روح بدبينى است. نگرش انسان در مورد حيات بقدرى مادّى و خشونت آميز است که باو فرصت نميدهد تا‌بعوالم روحانى بينديشد. (‌٣٨‌)‌آرتور ادينگتون که از جمله فيزيکدانان بنام است، با طنزى روشن بينانه مينويسد که: معماران علوم فيزيکى با محاسبات دقيق رياضى خود، قصر‌باشکوهى در فضاى کيهانى بناکرده اند. امّا در سراى زمينى، گوشهٴ نشيمن امنى براى خود و همنوعان خويش در نظر نگرفته اند.‌‌(‌٣٩‌)

انعکاسات روح بدبينى و‌منفى نگرى نسبت بمفاهيم کلام دينى، در ميان طرفداران مکتب اگوست کنت (‌منطق علوم اثباتى‌) از همه شديد تر و نمايان تر است. پروفسور آير "‌A. J. Ayer‌" فيلسوف انگليسى، زبان تحقيقات الٓهى و ماوراى طبيعى را بهيچوجه مشروع نميداند. نامبرده، فقط عباراتى را "‌با‌معنى‌" ميشمارد‌که قابل سنجش و اندازه گيرى باشند. در تعريف او، تنها دو‌گونه جملات جاى ميگيرند: يکى قياسات منطقى و‌حقايق قابل تجزيه و‌تحليل (‌رياضيات‌)؛ ديگر حقايق آزمودنى (‌تجارب محسوس و‌عينى‌).(‌٤٠‌) در تنگناى اين فتوا، نه تنها براى محتويات تاريخى کلام مذهبى، بلکه براى تمام احکام علوم رفتارى، اخلاقى و هنجارى، محلىٌ باقى نميماند.

اما برخلاف آير و عليرغم منطق پيروان علوم اثباتى، بسيارى از دانشمندان ديگر معتقدند که زبان مذهبى و شبکهٴ نمادين آن، ما را به سطوح بالاترى از ادراک معانى و مفاهيم رهبرى ميکنند.(‌٤١‌) مثلاُّ، برداشتى که از توصيف شاعر‌يا نقاشى ماهر از صورت يک گل سرخ حاصل ميکنيم، بمراتب ظريف‌تر و دلپذير تر از تعريف فيزيکى و مادّى يک پژوهشگر زيست شناس است. زيرا، يکى ناظر به حقايق معنوى و ديگرى در بند روابط ظاهرى رياضى است. سياق کلام مذهبى نيز مانند زبان ادبى و هنرى، با کيفيّات استعلائى سرو‌کار دارد. هدف عمومى اين کلام آنست که احساسات گوينده را بنمايد و احياناُّ همانگونه هيجانات قلبى و روانى را در شنونده و بيننده ايجاد‌کند. انتخاب اين شيوهٴ بيان، چنانکه پروفسور راندال "  J.H. Randal" استاد دانشگاه کاليفرنيا مينويسد، بمنظور آنست که اولاُّ ذهن انسان را در مقابل اهميّت و عظمت طبيعت پيرامون بيدار سازد و ثانياُّ، اعجاب او را در اينکه در عالم هستى نقشى به عهده دارد، بشدت برانگيزد. نقاشان، آهنگسازان، و شاعران بما مى‌آموزند که چگونه چشم و گوش و هوش و احساسات خود را با نيروى بيشتر و مهارت کاملتر بکار بنديم تا قوا و ظرايفى را که در آثار هنرى آنان نهفته است، دريابيم. بعلاوه، عملاُّ بما نشان ميدهند که دنياى خلاّقهٴ هنرى آنان اگر با روحيٌهٴ کنجکاو و نقٌاد تماشا‌گر آگاه تلاقى کند، چه جلوه و شکوهى بخود ميگيرد. انبياى الهى نيز با نمايش استعارى جهان معنوى، روح و روان ما را به تماشاى ابعادى از "‌عظمت انتظام‌" جهان دعوت مينمايند و مناظر وحى يزدانى را پيش روى ما ميگشايند.(‌٤٢‌)

با توجه به تمام مواردى‌که برشمرديم و بسيارى علل تاريخى، اجتماعى و‌فرهنگى ديگر،‌ بخوبى ميتوان تصوّر کرد‌که‌کسانى که در محيط‌هاى متعصٌب دينى پرورش يافته و‌يا با مبادى روشن روحانى آميزش نداشته اند، لحن صريح و شأن رفيع بيان پيامبرانه را، در کتب آسمانى و آثار مذهبى، به آسانى در نمى‌يابند و حقايق خالص معنوى را در پس پرده‌هاى تمثيل و استعاره براحتى مشاهده نميکنند. اين کمبود، در جرگهٴ دانشمندان سبب انکار و الحاد و در زمرهٴ رهبران و رهروان اديان، موجب ايجاد بغض و‌غرض و‌بقاى خرافات و موهومات فتنه انگيز ميگردد. بملاحظهٴ اينگونه نقايص فکرى است‌که حضرت بهاءالله ميفرمايند: "‌تأويل کلمات حمامات ازليٌه را جز هياکل ازليه ادراک ننمايند و نغمات ورقاى معنويه را جز سامعهٴ اهل بقا نشنود‌" .(‌٤٣‌)

مطالعهٴ تحوّل تاريخى و‌تکامل اجتماعى اديان، ما را با نتايج افکار و‌اعمال منکران از طرفى؛ کوته نگرى عمدى يا سهوى رؤسا و متوليٌان دينى و خرافه پرستى مريدان آنان از طرف ديگر، بخوبى آشنا ميسازد. شرح زيانى که از تحريف بيان پيامبران؛ خالی‌کردن کلام آنان از معانى اصيل الهامى و پرکردن آن از ادراکات شخصى يا مضامين افسانه‌اى بر مردم وارد ميشود، حکايتى اندوهبار و عبرت انگيز است. در عهد حضرت عيسى، نيکودموس "Nicodemus‌" که طرز تفکّر مادّى داشت، گويا منظور آنحضرت را از تکرار اصطلاح "‌خلق جديد‌" نميتوانست دريافت کند. اشکال او در آن بود که چگونه شخص سالخورده‌اى ميتواند دوباره خلق شود‌؟‌! آيا خلق جديد مستلزم آنست که به رحم مادر باز‌گردد و دوباره تولّد يابد‌؟ (‌٤٤‌) مسلٌماُّ، حضرت عيسى مطلب را توضيح داد و سرانجام اضافه فرمود که: بجز‌کسيکه از ملکوت آسمانى تولّد يابد، عوالم الٓهى را نميتواند بشناسد.

عليرغم اين تصريح،‌ برخى از دانشمندان، فلسفه سازان، جامعه شناسان، مورّخان و هنرمندان، بر‌آن شدند‌که رموز قصٌه‌ها و متشابهات کتب آسمانى را به روش تحقيقات علمى و حتّى آزمايشگاهى و يا برحسب معيارهاى عرفى، کشف و توجيه نمايند. بديهيست که نتايج کار آنان از صداقت و حکمت و اخلاق چندان بهره نيافت.

در زمان ما نيز برداشتهاى نارواى علمى يا هنرى از کتب دينى بعمل مى‌آيد‌که جنبه‌هاى کوته بينانهٴ متفاوت دارد. بعنوان مثال، به دو‌نمونه از اينگونه افکار اشاره ميکنيم: هنگاميکه يکى از ماهواره‌هاى آمريکائى‌(‌آپولو ١٥‌) در مدار‌ماه بگردش پرداخت، تصاويرى از شکستگيها و‌گُسلهاى سطح اين کره را بزمين فرستاد‌که از لحاظ کيفيّت براى دانشمندان بيسابقه بود. پس از انتشار اين عکسها در رسانه‌هاى همگانى، دفتر فرهنگى معلّمان مسلمان در لندن (‌انگليس‌) عجولانه بيانيٌه‌اى منتشر ساخت و ادعا‌کرد‌که اين شکافتگى بر‌اثر ضربهٴ تاريخى شمشير اعجاز‌‌آميز پيامبر اسلام و دو نيمه ساختن ماه (‌شقٌ‌القمر‌)‌* باقى‌مانده است. ناپختگى اين بيانيّه باندازه‌اى واضح بود‌‌که يکى از‌‌مجلات انگليسى، محتواى آن را دليل جهالت تاريخ نگاران مشرق زمين و هتک حرمت اسلام و پيامبر عاليقدر آن ديانت شمرد.(‌٤٥‌)

سارا‌‌کين "‌S. Kane‌" نمايشنامه نويس جنجال آفرين انگليسى که اخيراُّ (‌١٩٩٩‌) درگذشت، مدّعى بود که در خلق آثار خود از مضامين کتب آسمانى الهام ميگيرد. در نمايشات او، صحنه‌هاى بى‌پردهٴ تجاوزات، شهوترانى‌هاى عريان، قتل و زجر و طغيان به صورت هنجارهاى مجاز و مرسوم اجتماعى عرضه ميشد. وى بصراحت اقرار ميکرد که مايهٴ الهامات او قصص عهد عتيق و جديد "‌Bible‌" بوده که آنرا در مراحل بلوغ و سازندگى فکرى خويش فرا‌گرفته و همه را مسائلی واقعى، ظاهرى، و عينى دانسته است. بعلاوه، کتاب مقدّس را تصويرى حيرت انگيز از تجاوزات خشونت آميز، آدمکشى، قطع اندامهاى بدن و انواع آفات و تعرّضات ديگر ميپنداشت.(‌٤٦‌)

متأسفانه، زيانکارى قديم و جديد سران نهاد‌هاى دينى و علماى مذهبى که از عدم آگاهى آنان بر نمادهاى فرهنگى و معنوى ناشى شده، از‌ساير اصناف اجتماعى بارها بيشتر و‌گسترده تر‌بوده است. حضرت بهاءالله در اشاره به احوال آنان ميفرمايند : "‌در همهٴ اوقات سبب صٌد عباد و منع ايشان از‌شاطى بحر احديه علماى عصر بوده اند که زمام آن مردم درکف‌کفايت ايشان بود . و ايشان هم بعضى نظر به حبٌ رياست و بعضى از عدم علم و معرفت ، ناس را منع مينمودند‌" .(‌٤٧‌)

به عنوان مثال ، در انجيل مقدس تنها يک آيه است که ضمن آن، جمال عيسوى حاميان کليساى خود را از مکر ساحران و کيد جادوگران برحذر داشته و‌توصيه فرموده است که اجازهٴ حيات بآنان ندهند. بر‌فرض آنکه اين آيه را‌کلام عيسى بدانند، بدرستى ميتوانستند چنين نتيجه گيرى کنند‌که عناوين مذکور به صورت نمادين مصرف شده و بر منکران و مغرضان خارجى از طرفى و ناقضان و منافقان داخلی از طرف ديگر، دلالت داشته است. امّا، گزارش تاريخ حاکى از آنست که برخى از ارباب کليسا اين بيان تلويحى را کاملاُّ ظاهرى انگاشتند و بوجود اجنٌه و شياطين و رابطهٴ تنگاتنگ آنان با جادوگران معتقد شدند. چندى نگذشت که اين اعتقاد خرافى به صورت فتوائى نيرومند، براى حذف مخالفان و اعدام متفکّران بکار افتاد و چندين سده ادامه يافت . کارل سيگان که قبلاُّ از او ياد‌کرديم، حکايت ميکند‌که پاپ اينوسنت هشتم چنين اعلام‌کرد‌که: بطوريکه به سمع ما رسيده است، بعضى از زنان و مردان مسيحى از اينکه با اجنه و شياطين روابط جنسى و همخوابگى بر‌قرار‌کنند، ابائى ندارند. لازم بتذکر ميدانيم که اهريمنان مذکور، با افسونها، اوراد، طلسمات و نيرنگهاى خود، باعث خفگى، سقط جنين و نازائى زنان ميگردند. بر‌مبناى اين اتٌهام، بفرمان ‌پاپ ديگر "Bull‌" هزاران نفر از بيگناهان را به محاکم تفتيش عقايد کشاندند و آنانرا با زجر و شکنجه هاى طاقت فرسا کشتند و يا به آتش افکندند. گناه اين بيچارگان آن بود که به قول اگوستين قدٌيس "‌St. Augustine‌" : نوعى رابطهٴ جنائى پنهانى با ارواح خبيثهٴ نامرئى برقرار ساخته اند. جان وسلی "‌J. Wesly‌" پايه گذار‌کليساى متديست نيز بر‌آن بود‌که: واگذاردن جادوگران بحال خود، معادل از دست دادن انجيل مقدّس است.(‌٤٨‌) جاى شگفتى است که در جلوگيرى از شدت عمل کليسا که همچنان تا اوايل قرن نوزدهم ادامه يافت، هيچيک از قديسين، هيچگاه اظهار مخالفت و ممانعتى ننمود. سيگان اضافه ميکند که کشيشان همينکه رأى اعدام متّهمان را صادر ميکردند، آنان را به دست همدستان خود، يعنى مأمورين اجراى حکومتى، ميسپردند تا قتل بتوسّط آنان انجام گيرد و دامن مقدّس مردان خدا به خون بيگناهان آلوده نشود‌! جنايات و قتل عامهائى‌که زير لواى مذهب انجام شده، بدرجات بيش از خونريزى‌‌هائى است که به توسّط قبايل وحشى صورت گرفته است. وانگهى، هيچ صياد وحشى، هرگز آدم شکار‌شدهٴ خود را زجر نداده است.(‌٤٩‌)

نظاير اينگونه سوء تفاهمات نسبت به مضامين راستين قرآن‌کريم و عوامل ناشى از آن، در تاريخ ملل اسلامى نيز فراوان ديده ميشود. جمعى از‌علما و شريعتمداران اسلامى، به ميل و سليقهٴ خود، به توجيه آيات متشابهات پرداختند. اين اشخاص، رسالات اجتهادى خود را تراز و معيار ايمان مريدان به اصول دينى و معارف الٓهى شمردند و هرکه را که مخالف آن سخنى گفت، زنديق و ملعون خواندند و مستوجب تحمٌل حدود شرعى دانستند. جوٌ غليظ جزميّات که در نتيجهٴ توجّه فوق العاده به احکام فقهى و عدم توجّه شايسته به روند تاريخ و نياز انسان در‌ميان رهبران مذهبى حادث شد و سياست اختناق افکار‌تازه که  پس از قرون ‌درخشان اوّليّه بر حوزه‌‌هاى فکرى چيرگى يافت، پويش جامعهٴ مسلمان را به جانب علم و عدل کند ساخت. عقايد ابهام آميز و اوهام انگيز‌که در‌تعريف و‌تفسير نماد‌هاى استعارى مانند: حشر و‌نشر، صراط و‌ميزان، بهشت و دوزخ، ظهور و رجعت، امامت و نبوت، اوّليٌت و خاتميٌت و هزاران اسماء و صفات ديگر ايجاد کردند، امکان رشد و تعالی انديشه ‌هاى جديد را در اکثر کشورهاى اسلامى بسيار دشوار و محدود ساخت . شمّه‌اى از عواقب ناپسند و ستمگرانهٴ اين جهالت را در حوادث اندوهبارى که در اوان ظهور‌و انتشار امر بديع پيش آمد، ميتوان باز‌يافت. اين حوادث بر سرنوشت مردم ايران و جهان بطور مستقيم اثر‌گذاشت. حضرت بهاءالله در اشاره به موانعى که علماى رسوم، در نهايت قساوت، در راه اقبال تودهٴ مردم به آئين بابى و‌بهائى برپا‌کردند، ميفرمايند: "‌اگر اين حجبات حائل نميشد، ايران در دو سنه او ازيد، به بيان مسخّر ميگشت و مقام دولت و ملت هردو مرتفع ميشد؛ چه که مقصود، بکمال ظهور، من غير ستر و‌خفا ظاهر ميشد ... و‌بعد‌‌از اصلاح ايران، نفحات کلمه در ساير ممالک متضوّع ميگشت چه که آنچه از قلم اعلی جارى شده سبب علوٌ و سموٌ و تربيت جميع اهل عالم بوده و هست و از براى جميع امراض درياق اعظم است " .(‌٥٠‌)

بارى، اکنون که در حدٌ اين گفتار، به معرفى اقسام سمبولها، اهميّت نقش، و‌ضرورت کاربرد‌آنها در زبان عادى و‌بيان‌ پيامبرانه پرداختيم، ‌البتّه‌کار‌برد صور نمادين در ادبيات الهامى‌‌"Revelatory‌" و‌تبيانى "‌Analytic‌" در امر بهائى، دامنه‌اى بسيارگسترده دارد. منتهى، اين نکته شايان‌کمال توجّه است‌که صورتهاى مذکور، محتواى فکرى و آرمانى (‌ايدئولوژيک‌) خاصّ و جديدى پذيرفته که نه تنها در طرح ارتباطى (‌اخذ وحى و الهام و انتقال آن بواسطهٴ فرهنگ کلامى‌) بلکه در فلسفهٴ ‌وابسته بآنها نيز بى نظير و بيسابقه است. مثلاُّ، واژه هاى نمادينى مانند: ظهور خدا (‌لقاءالله‌)، قربانى و رستگارى اخروى که در سنٌتهاى‌کليمى و اسلامى به صورت‌هاى مختلف مراسم و‌مناسک ظاهرى فديه "Atonement‌" و ذبح حيوانى تعبير و در مسيحيت بعنوان تجسٌد ذات خدا در قالب بشرى مسيح "Incarnation‌" و بازخريد گناه پيروان به بهاى شهادت آنحضرت "Redemption‌" پذيرفته و عملی شده است، در امر بهائى استدلالی ديگر و معنا و مفهومى کاملاُّ انتزاعى و صرفاُّ روحانى دارد. روحانيٌاتى که بر اين شيوه ارائه ميشود، براى سطوح مختلف افکار غالباُّ قابل درک است  و هيچکس از آن بى‌بهره نميماند .(‌٥١‌) ‌غنائى که حضور نماد‌ها در معرفت نسبى معانى ظاهرى و باطنى آثار قلم طلعات اين امر بديع بوجود آورده، چنان گرانبها و فوق العاده است که بنا به تأييد بيت العدل اعظم الٓهى، اهل کنکاش در زمان حاضر، جز به ارزيابى اندکى از آن موفّق نميشوند. (‌٥٢‌) ‌عدم توفيق اهل تحقيق بيشتر از آنجا ناشى ميشود که بيان پيامبرانه معانى نامحدود در اشکال گوناگون دارد و چون‌کلام حقّ است، ذاتاُّ مقدّس و‌متعالی است. بنا‌بر‌اين، آنچه از عهدهٴ نويسنده بر‌مى آيد آنستکه انواع کلّى نمادها را که در متون آثار بکار رفته اند، به شرح زير طبقه بندى نمايد:

** نماد‌هاى عددى _ مانند : ٥=‌باب؛‌٩=‌بهاء؛ ١٩=‌‌واحد‌بيانى (‌حروف حىٌ+‌حضرت اعلی‌)؛‌ ٩٥  = باب و بهاء (‌تشکٌل ٥‌‌و ٩‌)؛ ٣٦١‌=‌کلّشيىء؛‌ ٧‌=‌تعداد حروف نامهاى حضرت اعلی و حضرت بهاءالله .

** نماد‌هاى حرفى _ مانند: نقطه‌=‌‌مرکز دايرهٴ محيط، نقطهٴ بيان، نقطهٴ با (‌مجلٌى‌‌بيان‌)، نقطهٴ زير‌باء‌(‌در‌بسم الله‌الرحمن الرحيم‌)؛ حرف حى‌‌=‌‌هريک از ١٨‌نفر مؤمنين اوّليّه به حضرت اعلی؛ حروف السّبع يا ذات حروف السّبع=‌‌حضرت اعلی (‌ع‌،‌ل‌،‌ى‌،‌م‌،‌ح‌،‌م‌،‌د‌)؛ حرف سين‌=‌‌دومين حرف از‌بسم‌الله ..‌(‌مراد،‌حضرت باب‌الباب‌).(‌٥٣‌)؛ حرف شين‌= شيطان‌؛ حرف نفى‌=‌‌منکر به من‌يُظهره‌الله؛ حرف اثبات‌=‌مؤمن به من‌يُظهره‌الله؛ حروف‌:‌الف و ياء‌= آلفا و اُمگا، اول و آخر، بدء و رجوع، ازل و ابد.

** نماد‌هاى تصويرى _ مانند : نقش هيکل، واو‌منکوسه‌، اسم اعظم، ستارهٴ نُه پر.

** نمادهاى طبيعى _ اين مجموعه را ميتوان به دو‌گروه تقسيم کرد: گروه اوّل شامل سمبولهائى که بر حقايق و مناظر عالم طبيعت دلالت دارند، از‌قبيل: نار،‌ نور، آتش، شجره، ‌حمامه، هدهد، آسمان، افق، ‌بحر،‌ موج، سفينه، و امثال آنها. گروه دوم شامل سمبولهائى‌که خصايص جسمانى يا نفسانى انسانگونه "Anthropomorphic‌" را به‌ذهن متبادر ميسازند،‌ مانند: سمع، بصر، لسان، يد، وجه، صورت، کلام، مهر، قهر، قدرت، علم، حلم، و امثال آنها.

کاربرد سمبولهاى طبيعى در کلام پيامبرانه متوجّه غايات متعدّد و متفاوت است. از جمله آنکه حقيقت هريک از مظاهر طبيعى (‌عالم تکوين‌) را نشانى از صفت خلاّقهٴ خداوند ميشناسد که ميتواند حامل روح الٓهى شود و "‌خطٌ ارتباطى‌" ميان عالم ناسوت و عالم لاهوت را برقرار سازد. در‌اين معنى، جهان پديدارى کلاُّ تجلّى ديگرى از مشيّت يزدانى معرّفى ميشود‌که براى انسان قابل تشخيص است. بدون ترديد، در ميان عناصر وجود، عنصر انسانى که سرآمد صنع طبيعى و بهره‌مند از عطيهٴ روحانى است، بهترين و شايسته ترين واسطهٴ ارتباطى و‌مکالماتى عالم خلق با عالم حق تصور‌ميشود. در‌اين راستا، بنيانگذاران اديان توحيدى که نمونهٴ انسان کامل شناخته ميشوند، مظاهر کليّهٴ الهيّه (‌انسان‌خدا‌) ناميده ميشوند که وجوهشان لقاءالله، گفتارشان کلام الله، نوشتارشان کتاب‌الله، و تعاليمشان دين‌الله است. نظر اجمالی در تاريخ اديان غربى (‌شاخهٴ سامى‌) نشان ميدهد که نمايش حلول فيض الٓهى بواسطهٴ نماد‌هاى طبيعى، در عصر هريک از پيامبران، به تناسب ساختار فکرى مردم زمان تعريف و تشريح شده است. لکن، اين تعريف ظريف در همه حال ناظر بسير تکاملی محسوس به معقول، يعنى عبور از رتبهٴ جمادى به نفس ناطقهٴ انسانى و مقام ظهور روحانى بوده است. بعنوان مثال، در زمان حضرت موسى، تابوت عهد‌که الواح سنگى (‌ده‌‌فرمان‌) در آن نگهدارى و پيشاپيش خيل مهاجران اسرائيلی حمل ميشد، نمادى بود که همواره بر حضور خداوند (‌يهوهٴ صبايوت‌) در ميان قوم دلالت ميکرد. پس از آنکه در‌کشاکش جنگها اين نماد بيغما رفت، معبد سليمان جايگاه روح ازلی تصور شد. در عهد جديد، هيکل عيسوى و پس از شهادت آنحضرت، کليساى مسيحى سمبول حضور پدر آسمانى گشت. در ظهور حضرت رسول اکرم، بناى‌کعبه خانهٴ خدا ناميده شد. در ظهور قائم آل محمٌد، حضرت باب مقام خود را "‌نقطهٴ اولی‌" و "‌ربٌ اعلی‌" ناميد و در ظهور قيٌوم، حضرت من‌يظهر‌الله، خويشتن را به القاب رفيعى مانند: جمال قدمى، جمال ازلی، بهاء‌الله، و جمال‌الله معرفى فرمود.

بر اين منوال، مقام الوهيّت بتدريج از محيط اشياء و اماکن خارج شد و پس از عبور از قيود تصوّرات وحدت وجودى، به قلب انسان انتقال يافت و سکونت گزيد. چنين رفعت شأنى متناسب عصر بلوغ فکرى، طلوع آفتاب حکمت الٓهى (‌٥٤)،  و تحقق فضيلت نفس انسان جديد است که مردم شناسان او را به صفت "‌خردمند‌" ستوده اند.

ديگر آنکه در بيان نماد‌هاى طبيعى، ذهن خلاّق مظاهر ظهور، تصاوير بکر و نوباوه‌اى از حقايق نهفتهٴ پديده ها را از سوئى و پيکر‌هاى (‌مدلها‌) فرهنگى و مدنى را از سوى ديگر آشکار ميسازد که نظاير آن در متون علمى و بافتهاى مرسوم اجتماعى مشاهده نميشود. تصاوير جديد، ذهن شنونده را به تماشاى دنيائى نو‌ظهور و جلوه‌هائى از اسرار درون و بيرون دعوت ميکنند که پر از تازگيها، رنگها و شگفتى‌هاست.

ديگر آنکه بيان استعارى پيامبرانه، شنونده و خواننده را آگاه ميسازد که هرچند ماهيت حقابق الٓهى را نميتوان در قالب ابزار کلامى ابراز نمود، امّا کلام انسانى را ميتوان بوصف حقايق الٓهى جلا و زينت داد. و هرچند که درک کلّى مفاهيم معنوى را نميتوان از منطق عقلانى توقّع داشت، امّا انديشهٴ عرفانى و گرايش فطرى را ميتوان به نيک انديشى و ژرف نگرى در بارهٴ آنها برگماشت .

بطورکلّى، بايد چنين باور داشت که هدف نهائى در کار‌برد انواع نماد‌هاى طبيعى، نزديکتر ساختن عالم حقّ به عالم خلق است. با در نظر‌گرفتن آنکه ما را به بارگاه ايزدى و شناخت جوهر و طبيعت توحيد او راهى نيست و‌‌به فرمودهٴ حضرت بهاءالله: "‌ميان ممکنات و کلمهٴ او هم نسبت و ربطى نبوده و نخواهد بود‌" ، تقرب به خدا جز به مدد سلسلهٴ نماد ها غير ممکن مينمايد.(‌٥٥‌) اهميّت سمبولهاى ارتباطى را در استعمال کلماتى مانند: افق، منظر، مشرق و مطلع بهتر در مى يابيم که در تعبير ظاهرى خود، بر خطّ اتّصال زمين به آسمان دلالت دارند. نماد‌هاى مذکور‌که با پسوند هاى خود بصورت: افق اعلی، افق لوح، مطلع آيات، مشرق ظهور، منظر اکبر و امثال آنها در آثار بهائى ظاهر ميشوند، همگى ارتباط ميان عوالم سه‌گانه (‌حق‌،‌‌‌امر،‌‌خلق‌) و چگونگى اشراق و انتشار فيض رحمانى را نشان ميد‌هند. توضيح نماد "‌آسمان‌" را در بيان حضرت اعلی مى‌يابيم که هريک از مظاهر مقدّسهٴ الٓهيّه در زمان بعثت خود، سماواتى مرتفع ميسازد و خلق را فرا‌ميخواند تا در ظلٌ آن پناه جويند و همين خلقند که باز هم بطور سمبوليک، در ظهور بعد "‌عود‌و بدء‌" ميشوند.(‌٥٦‌) نظير‌اين توضيح را در آثار حضرت بهاءالله نيز مى‌بينيم‌که ميفرمايند: "‌انسان حقيقى بمثابهٴ آسمان لدى الرّحمن مشهود. شمس و‌قمر، سمع و بصر و انجم او اخلاق مضيئه. مقامش اعلی‌المقام و آثارش مربٌى امکان‌".(‌٥٧‌)

نماد‌هاى انسانگونه (‌آنترپومورفيک‌) که هيکل جسمانى پيامبر (‌مظهر‌ظهور‌) بهترين نمونهٴ آنهاست، در ايجاد رابطهٴ خالق و مخلوق و نمايش وابستگى مبنى بر "‌حُبٌ‌" آنان بيکديگر، نقش مؤثّرى دارند.

بر اساس شبکهٴ وسيع سمبوليک، وسائط تقرب بندگان به حضرت احديّت فراهم ميگردد؛ آفريده و آفريدگار بيکديگر منتسب و متعلق ميشوند؛ ذات الوهيّت تجلّى ميکند و تشخصى "Personality‌" ويژه مييابد. شخصى شدن خدا يکى از اختصاصات برجستهٴ اديان غربى است. در اين اديان، ذات خداوند را اصل وجود، مُبدع آفرينش، متصدّى نظم هستى و حافظ و هادى نژاد بشرى ميدانند. هم‌اوست که رسولان خود را براى هدايت و رعايت خلايق اعزام ميدارد. عدم اعتقاد به شخصى بودن خداوند و اعتماد به فرستادگان او، اولاً دعا و نيايش را اعمالی بيهوده و بيهدف نشان ميدهد و ثانياً، ذات خداى يگانه را بيگانه نشان ميدهد و او را در فاصله‌اى بغايت دور از دسترس آمال و احساسات بشرى مى‌نشاند.

ياد‌آورى اين نکته باز‌هم ضرورى مينمايد که خداى شخصى، شخصيّتى همانند اشخاص ديگر نيست. الٓهيّات بهائى بهيچ عنوان به انحلال خداوند در قوا و مظاهر طبيعت نظر نميدهد بلکه خلقت و الوهيّت را دو‌گونه "وجود" متمايز از يکديگر ميشناسد. در اعتقاد بهائى، چنانکه حضرت ولی امرالله تأييد ميفرمايند، مفهوم ذات الٓهى بعنوان حقيقت يکتائى که دائم در جهان حضور دارد، جنبهٴ "‌انسانگونه‌" ندارد، زيرا از تمام صور و حدودات بشرى مبرٌاست. در نتيجه، الٓهيّات بهائى بهيچ روى در صدد آن نيست که جوهر الوهيّت را، که صريحاُّ بيرون از دريافتهاى بشرى است، تعريف کند. اگر مفهوم خدائى را در مدار قواى طبيعت زندانى کنيم و يا آنکه او را بصورت و مثال انسانى بينگاريم، پيرو‌کفرمحض خواهيم بود.(‌٥٨‌)

** نماد‌هاى روحانى (‌استعلائى‌) _ اين نماد‌ها وسائطى هستند‌که بواسطهٴ آنها انديشهٴ انسان ميتواند از‌محدودهٴ بشرى خويش (‌طبيعت‌) با‌جهان نامحدود(‌ماوراى طبيعت‌) ارتباط برقرار‌سازد. بعبارت ديگر، نماد‌هاى استعلائى وظيفهٴ پيک آشنا و‌قاصد تيز‌پائى را بعهده دارند‌که نقش آنها تعامل و تبادل اخبار و افکار بين عالم ناسوت (‌مکان‌) و عالم ملکوت (‌لامکان‌) است. سمبولهاى روحانى، برخلاف سمبولهاى طبيعى، حاکى از آنند که ذات الوهيّت هيچگاه از مکمن عليا و رفرف اعلاى مقام خود تنزل نميکند و با عناصر مادّى بطور اعمّ و با عنصر انسانى بطور اخصّ آميخته نميشود. براى نيرو‌هاى تفکّر و تخيّل انسان فانى هرگونه نفوذ به ساحت پاک آن هويّت مجرّد باقى ممتنع و محال است. بيان حضرت بهاءالله را شاهد ميگيريم‌که در مناجاتى ميفرمايند: "‌الها‌،‌‌معبودا‌،‌‌مسجودا‌،‌‌مقتدرا! شهادت ميدهم که تو به وصف ممکنات معروف نشوى و به اذکار موجودات موصوف نگردى. ادراکات عالم و عقول امم به ساحت قدست علی‌ما‌ينبغى راه نيابد و پى نبرد.".(‌٥٩‌)

بنا‌ير‌اين، تنها کسانيکه به رسالت برگزيده شوند قادرند که در احيان خاصّ، با روح الٓهى به محاوره و مکاشفه برخيزند؛ دستور او را به وساطت نماد‌هاى استعلائى (‌حاملان وحى‌) دريافت دارند و منظور را به ساير عباد ابلاغ فرمايند. عناوين و مضامينى مانند: جبرئيل، فرشته، حوريّه، مَلَک، روح‌الايمان، روح‌القدس، روح‌الامين، روح اعظم، روح‌الابهى و امثال آنها که در‌کتب آسمانى ياد‌شده اند، از‌جمله نماد‌هاى روحانى بشمار‌مى‌آيند. در اديان‌گذشته، جمعى از‌علماء و‌مفسرين، مفاهيم مذکور را مادّى و ظاهرى پنداشتند و به انواع گوناگونى از حوريٌات و خدايان افسانه‌اى (‌ارباب انواع‌) معتقد شدند. طبق توصيف اين مفسران، برخى از ملايک، فرشتگان مقرّبند که در غرفات پر‌انوار بهشت خدا نشسته، ناظر شکوه و جلال عرش حضرت محبوبند. بعضى ديگر، ارواح پليد و شياطين خبيثند که مغضوب درگاه خدا و محکوم به سکونت در درکات دوزخند. افراد هريک از اين دو گروه بر حسب طبيعت خود، در همه حال براى تسلّط بر سرنوشت روحانى مردم در تلاشند تا آنانرا مؤمن (‌بهشتى‌) و‌يا‌کافر (‌دوزخى‌) گردانند. در قرون‌گذشته‌که دوران تسلّط فقه‌کليسا‌بود، بگفتهٴ يکى از‌محققان‌:   فضاى زندگى چنان از ارواح ناپاک اجنّه و اهريمنان انباشته بود‌‌که اگر از ملکوت اعلی سوزنى فرو‌مى‌افتاد، بناچار در جسم يکى از اينان فرو‌ميرفت.(‌٦٠) امروز نيز هنوز هوا از آلايش اينگونه افکار پاکيزه نيست. عدٌه‌اى از شريعتمداران اسلامى نيز شمارى از آيات قرآنى را‌‌که به نماد‌هاى استعلائى استناد ميکند، ظاهرى (‌فيزيکى‌) تعبيرکرده اند. از جمله، افواج ملائکه را موجوداتى پرنده (‌دو‌باله‌،‌‌سه‌باله‌،‌ چهار‌باله‌) انگاشته و "حوريات فراخ چشم" زيبا روى را، در‌‌قصور و‌باغات و در کنار جويباران سرشار از شهد و شير بهشت خُلد، سرگرم مراوده و مغازله با مردان پرهيزگار پنداشته اند.(‌٦١‌)

در الٓهيّات بهائى، نماد‌هاى استعلائى، در هيچ حال با حقايق وجودى مبادله نميشوند. کاربرد آنها اولاً بيانگر تشخّص مشيّت يزدانى (‌کلمة‌الله‌) است که بواسطهٴ وسائط ارتباط، بر‌قلب و روح انبياء تجلّى ميکند و بيان پيامبرانه را منشأ خرد و حکمت ربانى "Sophia‌" ميسازد؛ (‌٦٢‌) ثانياً، واقعهٴ شگرف بعثت و تولّد ظهور و قيامتى جديد را بشارت ميدهد؛ (‌٦٣‌) ثالثاً، از تجلّى وجه خدا (‌لقاء‌الله‌) بکلّ اسماء و‌‌صفات در‌مظهر‌خويش (‌ظهور‌الله‌) و طنين مهيمن صوت و نداى او (‌امر‌الله‌) در آفاق و انفس سخن ميگويد.(‌٦٤‌)

بويژه، کاربرد نام حوريّه به عنوان پيک حضرت رحمان‌که در آثار پيامبران به تکرار ديده ميشود، نشان بارزى از وحدت پيام جهانشمول الٓهى، تداوم ظهورات ارتقائى، و يکسانى روش اخذ و پخش لمعات وحى و الهام سبحانى است. همچنين، اين واژه را ميتوان رمزى از نفس قدسى مظهر‌ظهور و روح تعاليم و قوانين آسمانى شمرد که موجب پويائى و انتظام عالم انسانى است.(‌٦٥‌) حضرت اعلی، در قيٌوم‌الاسماء، به خدا سوگند ياد ميفرمايند که نفس مبارک ايشان همان حوريهٴ فردوس برين است که از "روح بهاء‌" تولّد يافته و در قصرى از ياقوت سرخ فام مکان‌گزيده است.(‌٦٦‌) حضرت بهاء‌الله در‌تعدادى از آثار عرفانى و‌اشعار جذبانى، بر‌خورد خود را با حوريّات جمال و قاصدان‌کوى ذو‌الجلال، به اوصاف دلپذير و‌حيرت انگيزى نقل فرموده اند. در‌اين احوال، ‌گوئى تمام اهتمام جمال مبارک بر‌آنست‌که شمٌه‌اى از‌نمودار‌هاى روحانى و پرتوى از انوار‌افقهاى معنوى را به اهل امکان بنمايند و آنان را با زمره‌اى از اسرار عوالم غيبى آشنا سازند. از اينرو، ‌گاهى به ادات تشبيهى و هنگامى به صفات استعارى؛ وقتى به زبان مليح فارسى و زمانى به لسان فصيح عربى، سخن ميگويند تا به مدد اصوات و کمک کلمات و جملات، اندکى از رموز ظهور را بر‌ملا‌کنند. در‌ميان اين آثار‌که هر‌کدام در شأن خود، عظمت و قدرت بيان پيامبرانه را گواهى ميدهد، دو لوح مبارک "حوريٌه‌" و "‌رؤيا‌" که اوّلی در بغداد و دومى در عکٌا نازل شده، از زيبائى و جلال خاصّ برخوردار است. مضمون اين الواح، حکايتى‌کوتاه از ملاقاتى روحانى است‌که بين حضرت بهاء‌الله و فرشتگان حامل وحى الٓهى صورت ميگيرد. توجّه به گفتگوى اين جانهاى پاک، دو‌گونه احساسات متضادّ را در خواننده بيدار ميکند: يکى احساس نشاطى بينهايت جانپرور و‌هيجانى بغايت حيرت آور‌که از وصف پرشور صحنهٴ ديدار بر‌ميخيزد. ديگر احساسى بشدت غم انگيز‌که از پيشگوئى حوريّهٴ بقا در شرح بلايائى‌که بر‌مظهر‌ظهور کبريا وارد خواهد‌شد، بر‌دل مينشيند. با اينحال، بيان پيامبرانه بيش از روزنى به خزائن اسرار غيبى نميگشايد و در‌‌لوح رؤيا به صراحت اعلام ميفرمايد‌که اگر ارادهٴ الٓهى تعلق گرفته بود، خورشيدى از يک ذرٌه و‌دريائى از يک قطره ظاهر‌ميفرمود. افسوس! که قوٌت ادراکات انسان فانى جز به انگارهٴ کمرنگى از الگوى جهان مجرٌد باقى پى نميبرد.

در پايان مقال ، تذکار اين نکته ضرورى مينمايد که تمام اصوات و اذکار ، کلمات و بيانات، معانى و مفاهيم، وسايلی براى شناخت آثار الوهيّت و معرفت مظهريّت پيامبر او در دو رتبهٴ امر و خلق است. امّا، براى هر سالک منقطع، به اعتبار اندرز جمال اقدس ابهى، تنها يک وثيقه کافيست و آن عبارتست از:

 "‌قلباّ جيّداً حسناً منیراً‌" .(٦٦‌)                                                   ‌                ‍

 منابع و مآخذ

 ١_ Rudy Rucker ; " Infinity and The Mind " , Bentam Books, N. Y. , 1983, p. 108                                                ٢_ Ibid. , p. 109

٣_ Emile Durkheim ; " The Elementary F‌orms of Religious Life " , G. Allen & Unwin Ltd.,London , 1915 , p. 228

٤_ Howard Mac Nutt ; " Compilation " , Baha'i Publishing Trust , Wilmette, IL.,1982 , p. 60  

٥_ "مفاوضات"، ص. ١٥٥

٦_ Shoghi Effendi ; " The World Order of Baha'u'llah " , Baha'i Publishing Trust, Wilmette, IL., 1991 , p. 168

٧_ See , Robert Lafont ;" L'homme et ses Symboles " , Paris , 1994 , p. 95 

٨_‍F‌rom a letter written on behalf of Shoghi Effendi, dated Novembe 17,1933, in " Conservation of the Earth Resources", The Research  Department of The Universal House of Justice , Baha'i Publishing Trust , London,  1990 , p. 15  

٩_ See , Star of The West ; " Tablet of Abdu' l -Baha  to Dr. F‌orel " , Vol.4 , No.1 , 1923 , p. 30    

١٠_ Rudy Rucker ; " Infinity and The Mind " , pp. 204-206١١_ Anela  Jaffe : " Le  Symbolism dans les Arts plastiques " , in  " L' homme  et ses Symboles ", p. 262    

١٢_  "‌کتاب ايقان‌" ، ص. ٧٥ و "‌هفت وادى‌" در "‌آثار قلم اعلی‌" ،ج‌٣‌، صص. ١١٠‌‌,‌‌١٠٣‌

١٣_ Shoghi Effendi : " The Unfolding Destiny " , Baha'i Publishing Trust , London, 1981 , p. 456 

١٤_ Martin Lings : " Mohammad, His Life, Based on the Earliest Sources " , London , 1983 , pp. 44-45 , Qtd. from Sahih Bokhary 

١٥_ "‌بيان فارسى‌" ، باب ٤ از واحد ٢   

١٦_ " Tablets of Baha'u'llah " , revealed after the Kitab-i-Aqdas, 1988, Ref. " Lawh-i-Maqsud ", pp. 172-73

١٧_ "‌کلمات مکنونهٴ‌" عربى ، شمارهٴ ٦٧  و "‌هفت وادى‌" در "‌آثار قلم اعلی "‌،‌ج‌٣‌، ص. ٩٢

١٨_ "‌قرآن کريم‌" ، سورة الرحمن ، آيات : ٣‌,‌٢ 

١٩_ Raymond F‌irth : " Elements of Social Organization " , 3rd. ed. , Tavistock , London , 1969 , p. 216 .    And  

 Arnold Toynbee : " Change and Habit  : The Challenge of Our Time " , Oneworld , Oxford , 1992 , p. 14 

٢٠_ Claude Levi -Strauss : " Totemism " , London , 1969 , p. 14                                                                       ٢١_ See , " The Great Age of Man " ,in the  Time Life  Series, 1965  

٢٢_ David Stewart : " Exploring the Philosophy of Religion " , Prentice Hall , Englewood Cliffs , N. J. ,1988 , p. 19 

٢٣_ Laura Barney ( Notes ) : " Star of the West " ,  Vol. 5, May 17, 1917 , p. 42                                                                           ٢٤_AlbertEinstein:"Strange  is  Our  Situation  Here  on  Earth"  in    Jarsolav Pelikan (ed.), " Modern  Religious Thought ",  Boston ,  1990 ,  p. 204 

٢٥_ حضرت ولی امرالله : "‌نظم جهانى بهائى‌" ، ترجمهٴ هوشمند فتح اعظم ، ص. ٨٣

٢٦_ همان کتاب ، ص. ١٠٨

٢٧_ "‌مفاوضات‌" ، ص. ٦٢

٢٨_ Max Black : " Models and Metaphors " , Ithaca , Cornell University , 1962 , p. 336  

٢٩_ "‌کتاب ايقان‌" ، صص. ١٤٠‌,‌٤٦‌,‌٣٦ 

٣٠_ "کتاب ايقان‌" ، ص. ١٩٨  و مجلسى "‌بحار‌الانوار‌" ، ج. ١

٣١_ "‌کتاب ايقان‌" ، ص. ٥٤

٣٢_ " Abdu'l-Baha  in  London " , Baha'i Publishing Trust , London,  1982 , p. 80  

٣٣_ "‌کتاب ايقان‌" ، ص. ١٩٧

٣٤_ A. L. M. Nicolas : " Seyyed Ali Mohammed  dit Le Bab " , Librairie   Ernest Leroux , Paris, 1905 , p. 3   

٣٥_  " George Townsand " , George Ronald , Oxford , 1995 , p. 3

٣٦_ The  Holy Bible , Mattew 13: 10-14 

٣٧_ "‌قرآن‌کريم ‌" ، سورهٴ آل عمران ، آيهٴ ٥

٣٨_F‌rom a letter written of behalf of Shoghi Effendi dated Dec. 8 , 1935

٣٩_ Arthur Eddington : " The Nature of The Physical World " , Macmillan, N.Y., 1929  

٤٠_ A. J. Ayer : " Language , Truth  and Logic ", Penguin Books, Harmondsworth, Middlesex, 1971

٤١_ John  Hick : " The Philosophy of Religion " 2nd  ed.. , Prentice Hall, Englewood  Cllifs , N. J. , 1973

٤٢_Randall J. H . : " The Role of Kowledge in Western Religion " , Star King Press , 1958 , pp. 114-128

٤٣_ "‌کتاب ايقان‌‌" ، ص. ١٤

٤٤_ The Holy Bible  , John : 3,4,7  

٤٥_H. M. Balyuzi : " Mohammad and the Course of Islam " , George Ronald , Oxford , 1976 , p. 2

٤٦_ The Time Magazine , Vol. 153 , No. 9 , March  1999 , p. 21

*‌_  "‌قرآن‌کريم‌" ، (‌١‌:‌٥٤‌) : "‌اقتربت‌السّاعة‌‌و‌انشقّ‌القمر‌". (‌ساعت‌‌نزديک و‌ماه شکافته شد _ مضمون‌‌)

٤٧_ "‌کلمات فردوسيّه‌" در مجموعه اى از الواح جمال اقدس ابهى‌که بعد از‌کتاب اقدس نازل شده ، ١٣٧ بديع ، ص. ٣٩

٤٨_ Carl Sagan : " The Demon Haunted World " , Random House , N. Y. , 1995 , pp. 118-119

٤٩_ Ibid , pp. 119-120

٥٠_ "‌کلمات فردوسيّه‌" ،‌ ص. ٤٠

٥١_ "‌لوح‌حکمت‌" : لکلّ نصيب‌علی‌مقداره ...  رک. "‌مجموعه‌اى از الواح که بعد از‌کتاب اقدس نازل شده‌" ، ص. ٨٦  

٥٢_ " Baha'i World " , Vol. XVII , pp. 195-96

٥٣_ "‌بيان فارسى‌" باب ١٦ از واعد ٨‌: "‌تا چهل‌‌روز غير از حرف "‌سين‌" مؤمن به "‌باء‌" نبود‌" .

٥٤_ رک. "‌کتاب مستطاب اقدس‌" ، آيهٴ ٢٥٠

٥٥_ "‌کتاب ايقان‌" ، ص. ٨٤

٥٦_ "‌بيان فارسى‌" ، باب ١ از واحد ١

٥٧_ "‌کتاب عهدى‌" ، رک. "‌درياى دانش‌" ، چاپ هند ، ص. ١٧٧

٥٨_ H.Hornby : " Lights of Guidance :A Baha'i Reference F‌ile " , Baha'i Publishing Trust, New Delhi, India, p. 477

٥٩_ "‌ادعيهٴ حضرت محبوب‌" ،‌ص. ٣٢٠

٦٠_ Andrew Delbanco : " The Death of Satan " , F‌arrar , Straus and Giroux , N. Y. , 1995 , pp. 24-25

٦١_ "‌قرآن‌کريم‌" : ٢‌:‌٣٥ _ ٢١‌,‌٣٨‌:‌٧٨ _ ٣٩‌:‌٣٤ _ ١٨‌:‌٧٦ _ ٣٠‌:‌٥٠ _ ١٧‌:‌٤٧ _ ١٦‌,‌٣٥‌:‌٥٦ _ ٥٤‌:‌٤٤

٦٢_ "‌کلمات فردوسيّه‌" : خرد پيک رحمانست و مظهر اسم علاّم ....

٦٣_ حضرت ولىّ امرالله : "‌قرن بديع‌" ، صص. ١٠١‌,‌١١٨‌,‌٢٢١‌؛  همچنين : "‌امر‌و‌خلق‌" ، ج.٢‌، ص. ٢٢٦

٦٤_ "‌کتاب ايقان‌" ، ص. ١٦٨  ؛  "‌لوح ابن‌ذئب‌" ، لانگنهاين ، ١٣٨‌بديع ، ص.‌٢

٦٥_ Abdu'l-Baha : " Selections from the Writings... " (12) , p.  59   &   " God Passes By " , p. 10

٦٦_ "‌کلمات مکنونه‌" عربى ، شمارهٴ ١ 

 

 
< بعد   قبل >
 
 

استفاده از مطالب پژوهشنامه‎‎تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.‏

Creative Common